قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلَی بَصِيرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِي وَسُبْحَانَ اللَّهِ وَمَآ أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكينَ.

(يوسف: 108)

بگو: اين راه من است من و پيروانم با بصيرت كامل، همه را به سوي خدا دعوت مي‏كنيم! منزه است خدا! و من از مشركان نيستم.

ادْعُ إِلَی سَبِيلِ رَبّـِكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ. (النحل: 125)

با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آن‌‌ها به روشي كه نيكوتر است، استدلال و مناظره كن! پروردگارت، از هر كسي بهتر مي‏داند چه كسي از راه او گمراه شده است؛ و او به هدايت‏ يافتگان داناتر است.

مقدمه مترجم

نقد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب از درون از جهات بسياري حائز اهميت است. گسترش دامنه فعاليت مذهب و‌هابيت در سراسر عالم اسلامي و غيراسلامي و پيامد‌هاي آن و هم‌چنين نحوه تفکر آن‌ها، پيروان مذاهب ديگر را ملزم مي‌کند که نسبت به نماياندن چهره اصلي آن، تلاش بيشتري انجام دهند.

اگر چه پيروان مذاهب ديگر، در نماياندن حقيقت و‌هابيت، تلاش بسياري نموده‌اند اما آنچه قابل توجه است، نقدي است که از سوي برخي از خود و‌هابيان بر شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب وارد شده است. اين‌گونه نقد‌‌هاي داخلي باعث اطمينان بيشتر خواننده به ناقد مي‌شود. هم‌چنين به جهت برخورد ملايم و آرام آن‌‌ها با تعاليم و شخصيت بزرگ اين مذهب که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب نام دارد و عدم بکار‌گيري عبارت‌‌هاي زننده و الفاظ رکيک، بسياري از خوانندگان و‌هابي را وا‌مي‌دارد که نسبت به موضوعات مطرح شده در آن نقد دقت و تأمل بيشتري نمايند.

نحوه نگرشي که در اين مبحث به و‌هابيت و شيخ محمدبن عبدالو‌هاب شده، مي‌بايست سر‌مشق پيروان مذاهب ديگر در تعامل با اين فرقه باشد. چه مصداق آيه شريفه وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَن مي‌باشد. از آنجا که بيشتر پيروان اين فرقه را انسان‌هاي ساده‌دل و بي‌پيرايه تشکيل مي‌دهند که تنها قصد آن‌‌ها اجراي دستورات شرع و کسب رضايت خداوند مي‌باشد نبايد به تمام پيروان اين مذهب به ديد انسان‌‌هاي مفسد في‌الارض و معاند نگريسته شود، بلکه همان‌گونه که ناقدان انديشه و‌هابيت نيز بيان کرد‌ه‌اند، و‌هابيت نوعي بيماري است که دشمنان اسلام در صدد گسترش آن هستند. بر اين اساس، نگاه ما به و‌هابيان مي‌بايست به صورت نگاه يک پزشک به بيمار باشد. بايد متوجه بود که اگر اين عده به بيماري خود پي ببرند بسيار زودتر از ساير پيروان مذاهب ديگر به مکتب اهل‌بيتG روي خواهند آورد.

از جمله نمود‌‌هاي اين مبحث، آن است که در ميان و‌هابيان، انسان‌‌هاي با انصاف و معتدلي که در پي حق هستند بسيارند و از ويژگي‌‌هاي ديگر آن اين است که اگر با ديد انصاف و صدق به مکتب اهل‌بيتG نگريسته شود تبعيت از آن بي‌چون و چرا پذيرفته مي‌شود و اين کاري بود که بسياري از متفکران و‌هابي و غير شيعي انجام دادند؛ نمونه بارز آن سيد‌قطبS مي‌باشد که نحوه نگرش او به امور، در بسياري از جهات با مکتب اهل‌بيتG سازگاري داشت و در آخر به سبب افکار بلندش، جان خود را از دست داد.

نقد هر مذهب، از درون آن مذهب و با کمک انديشه‌‌ها و باور‌هاي آن مذهب، نه تنها جنبه تخريبي و تفرقه‌افکنانه ندارد بلکه تنها روش صحيح در برخورد با مذاهب ديگر است و درست همان کاري است که مؤلف اين مبحث انجام داده و با کمک انديشه و سخنان خود و‌هابيان به درمان دوستان و‌هابي خود پرداخته است. و نام مبحث خود را نقد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب از درون نهاده است.

در پايان ذکر چند نکته ضروري مي‌نمايد:

1. ترجمه اين اثر از روي اصل آن که به زبان عربي نگاشته شده بود صورت گرفته و هر جا که وسعت واژه‌‌هاي زبان عربي، معادل دقيقي در زبان فارسي نداشت از اصطلاحات نزديک ديگري استفاده شد. بر همين اساس با حفظ اصالت و امانت، در جمله‌بندي‌‌ها، تغييراتي داده شد تا درک مقصود نگارنده به سهولت انجام پذيرد. و احياناً اصل واژه يا عبارت در پاورقي ذکر شده است.

2. اين ترجمه زير نظر نويسنده آن يعني «دکتر عصام علي يحيی العماد » صورت گرفته و شيوه ترجمه آن مورد تأييد ايشان بوده که اين امر، اطمينان خواننده محترم را به شيوه ترجمه و امانت‌داري آن جلب مي‌کند.

3. از آنجا که اين نوشته، براي هدايت و‌هابيان نگاشته شده است، نگارنده آن نسبت به شخصيت‌‌هاي آن به ديده احترام نگريسته و از به‌کارگيري عبارات زننده و ناسزا‌ها، دوري جسته است، به اين جهت در ترجمه آن نيز اين نکته رعايت شده است.

4. نويسنده محترم اين نوشتار يعني دکتر عصام علي يحيي‌العماد، از صاحب‌نظران و متفکران و‌هابي بوده که توفيق آشنايي و تبعيت از مکتب اهل‌بيتG را نصيب برده است و با درايت و وسعت افقي که دارد درصدد است که از اين نعمت بزرگي که خداوند به او عطا کرده است به برادران و‌هابي خود نيز بهر‌ه‌اي برساند.

مناظره بسيار جالب و مفيد ايشان با بزرگ و‌هابيان به نام عثمان‌الخميس در اينترنت بسيار قابل توجه است، چه به واسطه اين مناظره بسياري از برادران مذاهب ديگر به مکتب اهل‌بيتG وارد شدند. اين کتاب با عنوان الزلزال ـ انتصار‌الحق، به چاپ رسيده است.

5. از جناب استاد دکتر عصام العماد به جهت راهنمايي‌هاي ارزنده‌شان و تلاش خالصانه به جهت تسهيل فهم متن عربي و نکات کليدي آن، که تا ساعت‌ها به طول مي‌انجاميد، کمال تشکر و احترام را دارم و اميد دارم که حق شاگردي را ادا کرده باشم.

از جناب آقاي محمدعلي اسدي که زحمت مقابله متون فارسي و عربي اين کتاب را بر عهده گرفتند و از جناب آقاي دکتر قاسم جوادي مدير گروه اديان و مذاهب و جناب آقاي دکتر محمد الله‌اکبري، و از مدير موسسه انتشارات خاکريز، تشکر و قدرداني مي‌نمايم.

همچنين بر خود واجب مي‌دانم از مدير محترم مدرسه عالي امام خمينيR جناب حجت‌الاسلام والمسلمين سيد سجاد ‌هاشميان که پيوسته پي‌گير انجام اين کار با ارزش بودند، تقدير و تشکر نمايم.

توفيق روزافزون آنان و تمامي ره‌پويان مکتب راستين اهل‌بيتG را از خداوند متعال خواستارم.

سيدمحمدجعفر نوري

مقدمه مؤلف

امت اسلامي در حال گذر از مرحله سختي است، چرا که دشمنان اسلام در صدد ايجاد فتنه بين شيعيان دوازده امامي و و‌هابيان هستند. تمام مخلصان اين امت، در صدد پيدا کردن راه حلي براي خروج از اين فتنه هستند. اين مسأله، موضوع اين كتاب مي‌باشد همان‌گونه که در تمام کتاب‌ها و نوشته‌‌هايم که تلاشي براي ايجاد وحدت بين و‌هابيت و شيعيان دوازده امامي است به آن پرداخته‌ام. هم‌چنين در کتاب الزلزال ـ انتصار‌ الحق که حاوي مناظرات و گفتگوي من با بزرگ و‌هابيت اين عصر، شيخ عثمان‌الخميس است و نيز در کتاب المنهج الصحيح و الجديد في الحوار مع الو‌هابيين[1] به آن پرداخته‌ام.

از خواننده محترم مي‌خواهم که مطالب اين مبحث را با تأمل و صبر پيگيري نمايد، مبحثي که حاوي تجربه‌‌هاي فردي است که زماني و‌هابي بوده و بعد از آن شيعه دوازده امامي شده و سال‌ها با و‌هابيان به گفتگو پرداخته است. و شايد، تأمل در مضمون اين بحث، مقصود نگارنده را از نوشتن، مشخص نمايد، چه من در اين مبحث، در صدد نقد انديشه شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب از درون هستم و تصور مي‌کنم که نقد شيخ، مي‌بايست از درون تفکر شيخ صورت گيرد نه از خارج آن.

مقصود من از نقد شيخ از برون، نقدي است که تفکر شيخ از طرف دشمنانش مانند شيعيان و صوفيه با آن مواجه است و مقصود من از نقد شيخ از درون، همان نقدي است که از طرف برخي فرهيختگان و متفکران و‌هابيت و يا گروه اخوان‌المسلمين صورت مي‌گيرد.

و از همين‌جا روش برخي از شيعيان دوازده امامي و يا برخي از صوفي‌‌ها را در نقد شيخ مردود مي‌دانيم؛ زيرا روش آن‌ها، و‌هابيت را از جاده حق دور مي‌کند و امکان وحدت بين شيعيان و و‌هابيان را از بين مي‌برد چنان‌كه برخي از شيعيان، نسبت به برادران و‌هابيشان، ديدگاه خوبي ندارند و گمان مي‌کنند که آن‌‌ها دشمنان حق هستند در حالي که اين ظلمي بزرگ نسبت به و‌هابيان است. چه ما خود، از و‌هابيان بوديم و زماني که حق را شناختيم و‌هابيت را ترک گفتيم و وارد تشيع شديم... و بسياري از برادران و‌هابي را مي‌شناسم که و‌هابيت را ترک گفته و حق را پذيرفته‌اند.

نقد شيخ از «درون» بر اساس حسن ظن به پيروان او، پايه‌ريزي شده است و تلاش دارد آن‌‌ها را هدايت نمايد و به سوي حق و حقيقت جذب و يا به حق نزديک‌تر نمايد. اما نقد شيخ از «بيرون» بر اساس دور نمودن و بازداشتن آن‌‌ها از راه حق، پايه‌ريزي مي‌شود. در حقيقت از زماني که من وارد تشيع شدم تمام تلاش خود را براي تقريب بين شيعيان دوازده امامي و و‌هابيت به کار گرفتم، چرا که در اين ميان دست‌‌هاي پنهاني وجود داشت که درصدد از هم‌گسستن يکپارچگي امت اسلامي در ميان اين دو مذهب بزرگ بود.

در اين مبحث، تلاش نمود‌ه‌ام روشي را بنيان نهم که بر تحريک و برانگيختن ذهنيت و‌هابي و شناخت منافذ و راه‌‌هايي که مي‌توان به ‌واسطه آن وارد تفکر و‌هابي شد استوار باشد و در عين حال، هيچ نفرت و واکنشي از سوي و‌هابيان ايجاد نشود.

مي خواهم به دو حقيقت مهم اشاره نمايم که به نقد و‌هابيت از درون مربوط مي‌شود:

1. حقيقت اول: نقد و‌هابيت به واسطه خود و‌هابيت باعث شده که بسياري از متفکران و‌هابي، اين مذهب را ر‌ها کرده و يا حداقل از افراطي‌گري آن‌‌ها کاسته شود.

2. حقيقت دوم: نقدي که جماعت اخوان‌المسلمين عليه و‌هابيان انجام دادند بر و‌هابي‌‌ها تأثير زيادي گذاشت چرا که اخوان‌المسلمين، بيش از ساير مردم، با و‌هابيان پيوند و تعامل دارند و در عين حال از دشمنان و‌هابيان به حساب نمي‌آيند. خواننده متوجه خواهد شد که تکيه من در اين مبحث بر دو دسته از نويسندگان مي‌باشد:

گروه اول: نويسندگان و‌هابي و گروه دوم: نويسندگان اخوان‌المسلمين مانند سعيد حوي و سيد‌قطب و حسن البنا مي‌باشند.

جريان‌‌هاي اسلامي در نيمه دوم قرن بيستم و از جمله آن‌‌ها «اخوان‌المسلمين» بر نحوه انديشه و‌هابيت تأثير‌گذار بوده‌‌اند اما بايد به يک حقيقت مهم توجه داشت که تأثير اخوان‌المسلمين بر و‌هابيت، بيش از تأثير و‌هابيت بر اخوان‌المسلمين بود.

در اينجا به يک نکته بايد اشاره شود و آن اينکه و‌هابيان، دشمنان شيعيان دوازده امامي نيستند. اگر آن‌‌ها اين مذهب را بشناسند در تبعيت از آن لحظه‌اي درنگ نخواهند کرد. بر ما لازم است که از روش منتقدان ميانه‌‌رو و‌هابيت در نقد تفکر و‌هابي بهره‌ گيريم چرا که آن‌‌ها روش برخورد با ذهنيت و‌هابيان را درست مي‌دانند.

هم‌چنين بر ما لازم است که از تجربه‌‌هاي حسن البنا و سيد‌قطب و محمد غزالي و سعيد حوي و ديگر افراد اخوان‌المسلمين در جذب و‌هابيان استفاده نماييم.

قانع نمودن ذهنيت و تفکر و‌هابي به دوري جستن از افراطي‌گري، احتياج به تلاش زياد و صبر بسياري دارد.

از خداوند مي‌خواهم که توفيق، سربلندي و کاميابي را به ما عطا فرمايد.

انه سميع و مجيب الدعاء.

د. عصام علي يحيي ‌العماد

غلو در شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب

اين موضوع از جهت شناخت برادران و‌هابي، بسيار حائز اهميت است، زيرا باعث يادآوري موضوع تقريب بين شيعيان دوازده امامي و و‌هابيان مي‌شود و عظمت مذهب دوازده امامي را بيش از پيش نشان مي‌دهد.

و‌هابيان صد‌ها کتاب در رد اهل‌سنت و شيعيان دوازده امامي نگاشته‌اند، چون اين دو دسته از مذاهب از نگاه آنان در زمره غلات و منحرفين هستند که به علت افراطي‌گري در مورد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب ـ رحمه‌الله ـ با آن‌‌ها در افتاد‌ه‌اند، اين امر باعث شد که نزاع بزرگي پيرامون شيخ درگيرد و گسستگي بين امت اسلامي را دو چندان کند. رفته رفته و‌هابيت، جنگ بزرگی را بين دو گروه در سر مي‌پروراند:

گروه اول: همان و‌هابيان مسلماني هستند که آيات و روايات مربوط به توحيد را بر مسلک شيخ عبدالو‌هاب تفسير مي‌کنند.

گروه دوم: افراط گرايان منحرف و گمراه اهل‌سنت، و شيعيان دوازده امامي هستند که با روش شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در تفسير آيات و روايات توحيد مخالفت ورزيدند.

من در هنگامي که کتاب الصلة بين الاثني‌عشرية و فرق الغلاة را مي‌نگاشتم از گروه نخست بودم.

سخنان زيادي كه از بزرگان و‌هابيت نقل شده است ما را به اين نكته مي‌رساند كه عقل و‌هابي به صورت ناخواسته دچار مشکل افراطي‌گري درباره شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب است در ادامه برخي از سخنان آن‌‌ها را مي‌آوريم:

شيخ ابن‌عبيد مي‌گفت:

«شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب کسي است که امت محمد به او بر ساير امت‌‌ها افتخار مي‌کند».[2]

در اين مورد، يکي از بزرگان مشايخ و‌هابيت مي‌گويد:

«شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب عالم رباني و صديق دوم و مجدد دعوت اسلامي است... او در بين دانشمندان، يگانه است».[3]

يکي از بزرگان مشايخ و‌هابيت، لقب عالم «شيخ الوجود» را بر روي محمد‌بن عبدالو‌هاب ‌گذاشت.[4]

بيش از اين به ذکر نمونه‌‌هايي در مورد غلو در شيخ عبدالو‌هاب نمي‌پردازم؛ اما من، تجربه 15ساله خود را با شيخ مطرح مي‌کنم. زماني که ما مجموعه‌‌اي از دوستداران شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب بوديم و در منزل يکي از برادران عربستاني جمع شده بوديم... در آنجا در مورد موضوع حج تمتع و چگونگي ممنوع شدن آن توسط «عمر‌بن خطاب» سخن مي‌گفتيم. بعد از گفتگو‌هاي بسيار به اين نتيجه رسيديم که اين ممنوعيت حج تمتع از اشتبا‌هات عمر بوده است. سپس تصميم گرفتيم که «عمر‌بن الخطاب» را از خلال قرآن کريم يا سنت، ارزيابي کنيم... اما اين سخن، شاهد مثال ما در اينجا نبود. ارتباط ما با شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، بيش از ارتباط ما با عمر‌بن خطاب بود، چندان كه ما حتي در خاطرمان نمي‌گنجيد که انديشه شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد را به ميز محاکمه کتاب و سنت صحيح بکشانيم. ما از شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب بسيار متأثر بوديم و هنگامي که جنگ‌‌هاي متعدد او را با مشرکان جزيرة العرب مي‌خوانديم، اشک از چشمانمان جاري مي‌شد، گويي که جنگ‌‌هاي پيامبر اکرم6 را با کفار مي‌خوانديم و مي‌‌گفتيم که جنگ‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب با مشرکان جزيرة العرب بيش از جنگ‌‌هاي محمد‌بن عبدالله6 با مشرکان جزيرة العرب بوده است چون جنگ‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب با مشرکان جزيره، بيش از 300 غزوه بوده است. پيامبر با مشرکان، در طول 10سال جنگيد ولي شيخ بيش از 20سال با آن‌‌ها جنگيد.[5]

اين هم موضوعي نبود که در صدد بيان آن بودم. موضوعي که ما با آن همه روزه درگير بوديم اين بود که ما سيره‌ي محمد‌بن عبدالو‌هاب را مي‌خوانديم، گويي که سيره محمد‌بن عبدالله6 را مي‌خوانيم. ما دشمنان شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را کافرتر و مشرک‌تر از دشمنان محمد‌بن عبدالله6 مي‌دانستيم.

اين تجربه‌اي نبود که تنها من با آن مواجه بودم بلکه عقيده تمامي و‌هابيان بود. در تکميل اين تجربه و براي درک برادران و‌هابي‌مان، بيان خواهم کرد که عقيده غلو‌آميز ما در مورد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب به دست خود شيخ، در اذ‌هان ما رسوخ داده شده است، چه او معتقد بود که دشمنان او در جزير‌ه‌العرب از دشمنان پيامبر اکرم6 نيز کافرتر و مشرک‌تراند، او مي‌گفت:

«بدان که شرک ورزي پيشينيان، (يعني کساني که پيامبر با آن‌‌ها مبارزه کرد) کم رنگ‌تر از شرک زمان ما مي‌باشد».[6]

و مي‌گفت:

«کساني که پيامبر خدا با آن‌‌ها مبارزه کرد، داراي عقلي سالم‌تر و شرکي خفيف‌‌تر از اين‌‌ها بودند، يعني کساني که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب با آن‌‌ها مبارزه کرد».[7]

و مي‌گفت:

«شرک‌ورزي کفار قريش، کم‌‌تر از شرک‌ورزي بسياري از مردم امروز است».[8]

زياده‌روي شيخ، باعث ريشه گرفتن افراطي‌گري در اذ‌هان ما شد. هم چنين روش‌‌هاي درسي، اثر بدي در ايجاد افراطي‌گري در مورد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، بر روي ما داشت تا جايي که ما در زمره طرفداران تکفير نمودن هر آن‌که مخالف شيخ در زمان زندگي و بعد از مرگش بود، قرار داشتيم. ما بزرگان علماي اسلام را که شيخ با آن‌‌ها جنگيده بود، تکفير مي‌کرديم و آن‌‌ها را کافرتر از ابو‌جهل و ابو‌لهب مي‌دانستيم. چرا که محمد‌بن عبدالو‌هاب يک تصوير کفرکيشانه‌ و شرک‌آميز از علماي مسلمان زمان خود ارايه کرده بود....

محمد‌بن عبدالو‌هاب با يکي از علماي زمانش که شيخ «سليمان‌بن سحيم الحنبلي» نام داشت اختلاف و برخورد داشت و نامه‌اي به او نگاشت که ما ‌آن را مي‌خوانديم و به ياد نامه‌‌هاي پيامبر به کفار و مشرکان مي‌افتاديم که آن‌‌ها را مخاطب قرار مي‌داد. او مي‌گفت:

«به تو يادآور مي‌شويم که تو و پدر تو به کفر و شرک و نفاق تصريح داريد... تو و پدرت در دشمني اين دين به صورت شبانه‌روزي تلاش مي‌کنيد... تو مردي معاند و گمراه هستي که از روي علم و آگاهي، کفر را بر اسلام ترجيح داد‌ه‌اي... و اين کتاب شماست که کفرتان در آن است».[9]

در حقيقت ما محتاج به احضار حالت‌‌هاي رواني غريب و آن موضع‌گيري‌‌ها و برخورد‌هاي تند هستيم، احتياج به يادآوري آن داريم تا بتوانيم تصورات شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را دريابيم و کمي از احساسات و انديشه‌‌هاي شيخ را درک کنيم، چرا که دعوت تبليغي او، فتنه‌اي بزرگ در تمامي سرزمين ما بر جاي گذاشت. مي‌خواهيم شخصيت او را بفهميم تا بتوانيم وضعيتي را که بيشترين طرافداران او در آن به سر مي‌برند دريابيم و به اين ترتيب بتوانيم آن‌‌ها را بهتر درک کنيم و درمان سودمند و سازند‌هاي را تقديم آن‌‌ها نماييم. و من هم اکنون تأثيري را که شيخ بر روي اعصاب، روان و کل زندگي من بر جاي گذاشت به ياد مي‌آورم. و بر اين اساس، من با چشم رأفت و نگاه رحمت‌آميزي به تمام برادران خود که طرفداران شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب هستند، مي‌نگرم.

شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب ـ رحمه‌الله ـ علماي زمان خود را مخاطب ساخته و تصور مي‌کند که آن‌‌ها همواره مشغول عبادت بت‌‌هاي خود هستند. او يکي از بزرگان اسلام را که شيخ علامه ابن‌يحيي نام دارد مخاطب ساخته و مي‌گويد:

«او از پليد ترين و کافر کيش‌ترين آن‌‌ها است».[10]

کار شيخ به آنجا کشيد که مرحله جديدي را در زندگي خود آغاز کرد و دامنه تکفير‌گري خود را به مرز‌هاي برخي از شخصيت‌‌هاي معاصر خود سرايت داد. وضعيت او همچنان دگرگون مي‌شد تا جايي که صفات غريبي در او مستحکم شد و دامن تکفير را به سر تا پاي اندام تاريخ پوشاند که از قرن چهارم هجري تا زمان خودش را شامل مي‌شد. شدت و قساوت سخنانش بالا گرفت تا جايي که ادعا کرد طرفداران او همانا تنها مسلمانان عالم هستند، سپس پيروان مذاهب چهارگانه اهل‌سنت را تکفير کرد و چنين شد که افرادي که رابطه خود را با و‌هابيت قطع مي‌کردند، مرتد مي‌خواند و جزاي مرتد، نيز مرگ بود و پيروان خود را مأمور مي‌کرد که اين مجازات را در مورد آن‌‌ها جاري کنند.!!. او از اينکه مي‌شنيد که مخالفانش اعدام شد‌ه‌اند خوشحال مي‌شد و رفته رفته به تکفير مردم رغبت پيدا کرد و آن‌‌ها را به محض مخالفت با او، مورد اتهام قرار مي‌داد.

نقش سليمان‌بن عبدالو‌هاب در نجات من از افراطي‌گري درباره شيخ

من شهادت مي‌دهم که سليمان‌ بن عبدالو‌هاب که برادر محمد‌بن عبدالو‌هاب مي‌باشد سهم بسزايي در نجات من از گرداب برادرش شيخ محمد ايفا کرد و کتاب او به نام الصواعق الالهية في مذهب الو‌هابية تأثير بسياري بر من در ترک کردن مذهب و‌هابيت گذاشت که آن هم به سبب قدرت استدلال بالاي شيخ سليمان بود، او عالمي بزرگ از علماي سلفي بود و کتاب‌‌هاي ابن‌تيميه و ابن‌قيم را به خوبي مي‌شناخت و از صوفيان هم نبود. او نصيحت‌گو و دوستدار برادرش بود.

بايد توجه داشته باشيم که در هنگام معالجه برادران و‌هابي‌مان، از کتاب‌‌هاي شيخ سليمان، استفاده نماييم، چون روش او در رد برادرش، روشي منحصر به‌فرد مي‌باشد.

او برادري صميمي و دوستي مهربان و معلمي يگانه، براي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب بود و از وضعيت، خصوصيات و افکارش به خوبي اطلاع داشت، نصيحت‌‌هاي او از قلبي راستين و دوستي مشفق بر مي‌خاست. بر اين اساس مي‌بينيم که حالت‌‌هاي رواني برادرش را به خوبي تشخيص مي‌داد.

کتاب او نخستين منبع در شناخت شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب است و اولين کتابي است که حالت‌هاي روحي و فکري شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را باز مي‌نمايد. در اين جا به گفتگويي که ميان دو برادر رخ داد اشاره مي‌کنيم:

برادر بزرگتر و داناتر، يعني شيخ سليمان به برادر خود محمد‌بن عبدالو‌هاب مي‌گويد:

«ارکان اسلام چند تا است اي محمد؟ گفت: 5 تا. سليمان گفت: تو آن‌‌ها را شش تا کرد‌ه‌اي که ششمين آن‌‌ها اين است که هر که از تو تبعيت نمي‌کند مسلمان نيست. اين مسأله در نزد تو رکن ششم از ارکان اسلام است».[11]

در اين گفتگوي بين دو برادر مي‌توانيم قاعده «هر کس از او تبعيت نمي‌کند مسلمان نيست» را مهمترين ويژگي بدانيم که محمد‌بن عبدالو‌هاب به آن مترسم شده است.

از اين گفتگو بود که خود را شناختم، حال آنکه من در درس‌هايي که در مساجد و‌هابيان در يمن و در عربستان ايراد مي‌کردم پيوسته تکرار مي‌کردم: (هر کس مخالف نگاشته‌‌هاي محمد‌بن عبدالو‌هاب باشد، مسلمان نيست).

شيفتگان شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب پيوسته دشمنان زنده و مرده او را به کفر متهم مي‌کنند.

ما در گذشته، برخي از رسائل شيخ را در تکفير دشمنانش نشان داديم و اکنون بيان مي‌کنيم که چگونه اهل نجد را به جهت نپذيرفتن عقيده و فکر خود کافر دانست. بعد از آن، شيخ گمان کرد که هر شهري از شهر‌هاي نجد، داراي بتي است که در کنار خدا پرستش مي‌شود.[12]

آيا اين جايگاه دعوت به سوي خداست يا جايگاه باز داشتن از راه خداست؟ چگونه مي‌شود که هر کس با انديشه ما مخالف باشد يا فهم ديگري از آيات و روايات داشته باشد، از اسلام خارج مي‌شود؟

محمد‌بن عبدالو‌هاب، دستور قطع گردن مخالفان خود را صادر مي‌کرد و مال و ناموس آن‌‌ها را مباح مي‌دانست، آن هم به نام خدا، حال آنکه خداوند در آنچه او مي‌کرد، هيچ بهر‌ه‌اي نداشت و در دين جايي براي اين‌گونه اعمال وجود ندارد.

اين همه اسراف و زياده‌روي در قتل مسلمانان براي چيست؟ او در نقشه‌اش براي از بين بردن اسلام، بدون اينکه بفهمد، فردي بي‌چاره و نگون بخت است و گمان مي‌کرده که با دشمنان توحيد مي‌جنگيده است.

شهادت مي‌دهم که شيخ سليمان‌بن عبدالو‌هاب آموزگاري بود که در نصيحت برادرش صادق بود و در جهت درمان برادرش بسيار تلاش ‌مي‌کرد.

به خاطر مي‌آورم که روزي، دست به مقايسه بين فهمي که شيخ سليمان از توحيد داشت با فهمي که شيخ عبدالو‌هاب از توحيد ارائه مي‌کرد، زدم و در حيرت و دودلي بودم که کدام يک از آن‌‌ها بر حق بوده است و به اطرافيان خود گفتم که چرا از سليمان بدمان مي‌آيد و محمد‌بن عبدالو‌هاب را دوست مي‌داريم؟.

يکي از حاضران با صداي خشمناکي به من گفت: محمد‌بن عبدالو‌هاب، مردم را به توحيد دعوت مي‌کرد اما شيخ سليمان، مردم را به شرک فرا مي‌خواند.

نگاه تندي به او كردم و گفتم: زماني که ما در دانشکده‌‌هاي و‌هابي در يمن يا در دانشگاه‌‌هاي عربستان، درس مي‌خوانديم، رغبت شديدي به توهين به شيخ سليمان‌بن عبدالو‌هاب داشتيم و يا دوست داشتيم به او تهمت بزنيم و معتقد بوديم که او بر کفر بزرگ از دنيا رفته است!!!.

اما من در چشمان يکي از آن‌ها، سوء قصد به جان خود را احساس کردم و به آرامي به او گفتم: ما در زماني که سليمان زنده بود با او اعلام جنگ کرديم و هم‌چنان از ترحم به او بعد از مرگش، امتناع مي‌ورزيم؟ در حالي که او از بزرگترين دانايان کتاب‌‌هاي ابن‌تيميه و ابن‌قيم بوده و از بزرگترين مبلغان سلفي زمانه‌اش بوده و با صوفيان نيز دشمني داشته است.

او به من گفت: علماي عربستان از 200 سال قبل در حرمت خواندن کتاب‌‌هاي سليمان‌بن عبدالو‌هاب، اتفاق نظر داشته‌اند.

به او گفتم: اين مطلب را مي‌دانم چرا که در کتاب کتب حذر العلماء منها[13] اين مطلب را خواندم که: کتاب الصواعق الالهية في مذهب الو‌هابية تاليف شيخ سليمان‌بن عبدالو‌هاب تأثير منفي بزرگي داشته است چرا که به سبب آن، اهل حريملا از پذيرش دعوت شيخ سرپيچي کردند و حتي تا اين حد هم متوقف نشدند بلکه آثار و پيامد‌هاي کتاب او به العيينة هم رسيد. و کساني که در منطقه العيينه مدعي علم و دانش هستند در صدق دعوت و راستي او دچار شک شدند». [14]

همان‌گونه که گفتيم بر ما روشن شد آنچه شيخ سليمان‌بن عبدالو‌هاب نگاشته بود نسخه موفقي براي برادران و‌هابي مي‌باشد و من اين نسخه را روي خودم امتحان کردم و بيشتر کساني که شيخ سليمان‌بن عبدالو‌هاب آن‌‌ها را هدايت کرده است دست از «‌‌انديشه‌‌ها و افکار» محمد‌بن عبدالو‌هاب برداشته‌ا‌ند... و تا همين اندازه بس که توحيد سليمان، دعوت به سوي وحدت بين مسلمانان مي‌کند ولي توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب دعوت به تکفير مسلمانان مي‌نمايد.

من در شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، امري بسيار عجيب ملاحظه کردم که هر کسي که با او مخالفت مي‌کرد محاکمه و اعدام مي‌شد!!. او حتي امر به قتل عام مردم يک روستا به صورت کامل مي‌داد. در ابتدا مي‌ديدم که او نامه‌‌هايي را در تکفير آن‌‌ها مي‌نوشت؛ براي نمونه او مي‌گفت: به کفر مردم شمسان و فرزندان آن‌‌ها و کساني که در انديشه، با آن‌‌ها موافق هستند فتوا مي‌دهم و آن‌‌ها را طاغوت مي‌خوانم».[15]

و در نامه‌اي ديگر، سخني مي‌گويد که تعجب همگان را بر مي‌انگيزاند:

«... ما طاغوتيان را که اهل الخرج[16] و غير از آن‌‌ها هستند تکفير کرديم.»[17]

آثار کتاب‌‌ها و رساله‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در دو پديده آشکار، نمايان شد. که يکي از آن‌‌ها را بيان مي‌کنم:

به ياد مي‌آورم وقتي در عربستان بودم، کتاب‌ها و رساله‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را مي‌خوانديم و بحث مي‌کرديم که چگونه در دل ما نسبت به آنان که از شيخ پيروي نمي‌کنند کينه و نفرت به وجود آورد و چگونه رغبت به تکفير آنان در وجودمان رسوخ يافته بود که اگر زمام امور در دست ما بود، ريشه کساني را که مخالف شيخ محمدبن عبدالو‌هاب مي‌انديشيدند از بيخ و ‌بن قطع مي‌کرديم. شبانه‌روز مشغول رسوا کردن آن‌‌ها بوديم، و اين کينه که نسبت به مسلمانان مخالف شيخ داريم، تنها در دل ستمگران و خون‌ريزان وجود داشت.

روزي نامه شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را که به يکي از علماي بزرگ زمانش ـ شيخ سليمان‌بن سحيم ـ نوشته بود[18]مي‌خوانديم که او را به اين صورت بسيار شنيع مخاطب ساخته بود:

«اين سليمان‌بن سحيم نفهم، معني عبادت را نمي‌فهمد.»[19] و هم‌چنين او را به گونه‌اي ديگر توصيف کرده است: «اين مردک، گاو است که فرقي ميان انگور و انجير نمي‌گذارد.»

همچنين در مورد او و افراد ديگر مي‌گويد:

«آن‌ها تلاش کردند که اين دين را انکار نمايند و از آن برائت جويند.»[20]

نامه‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، چه مصيبت‌‌هايي که بر اين عالم اهل نجد وارد نياورد. به ياد مي‌آورم زماني که نامه‌‌هاي شيخ را به او مطالعه مي‌کرديم تا به صبح درباره او سخن مي‌گفتيم و آرزو مي‌کرديم که اي کاش دوران حيات او را درک مي‌کرديم تا با بريدن سر او به خدا نزديک مي‌شديم. آثار نامه‌‌هاي شيخ تا اکنون باقي است، تا جايي که و‌هابي معاصر دکتر عبدالله العثميين مبحثي نوشت و آن را به اين اسم نام‌گذاري نمود: «ديدگاه سليمان‌بن سحيم درباره دعوت شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب.»[21]

ديدگاه و‌هابيان نسبت به اخوان‌المسلمين

به ياد مي‌آورم که در يکي از مهمترين مساجد و‌هابيت، «مسجد الدعوة» بوديم که در آن هنگام خبر مرگ شيخ عمر التلمساني رهبر جنبش اخوان‌المسلمين به گوشمان خورد. يکي از برادران پيشنهاد کرد نماز غايب براي او بخوانيم. ما دستور داديم که او را از مسجد بيرون بياندازند. او فرياد زد: «آيا شيخ عمر التلمساني از قيام‌کنندگان ضد حکومت سکولار ناصري[22] در مصر نبود؟»

به او گفتيم: «اخوان‌المسلمين از مبلغان شرک بودند... و در کمترين حد، انسان‌‌هايي مذهبي هستند نه سلفي، و چنان‌چه اخوان‌المسلمين پيروز شوند، مشرکان حاکم خواهند شد و يا در نزديک‌ترين صورت، مذهبيان حنفي، حاکم مي‌شوند و ابوحنيفه بهتر از جمال عبدالناصر نبود.!!!»

اين گونه بود که از پيشينيان، ابوحنيفه و از معاصران، عمر تلمساني را تحقير کرديم تا اينکه امت ما بدون تاريخ ماند.

در حقيقت بعد از اينکه خداوند، دريچه جديدي به واسطه کتاب شيخ سليمان‌بن عبدالو‌هاب بر من گشود، دريافتم که من وابسته به گروهي ديني بودم که افرادي براي راهزني نداشتند لذا جماعتي ديني تاسيس کردند، و بر اين اساس ما گرگ‌‌هايي در لباس ميش بوديم.

و با اين همه، ما قرباني کتاب‌‌ها و نامه‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب بوديم.

کتاب‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، ما را به گونه‌اي بار آورد که حتي يک کلمه ضد صهيونيست‌ها، صليبيان، کمونيست‌‌ها و يا سکولار‌ها نمي‌زديم و در عين حال کتاب‌‌هايي عليه مسلمانان، تاليف مي‌کرديم، چرا که آنان بر خلاف روش شيخ بودند و ما در آن هنگام بر اين باور بوديم که سخنان او تنها قرائت صحيح از اسلام است و آنچه ديگران بر‌گزيد‌ه‌اند همان تفکر کفرآميزي است که انسان را از اسلام خارج مي‌کند. شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، همان تمييز دهنده بين کفر و ايمان و شرک و توحيد است.

تناقض‌گويي محمد‌بن عبدالو‌هاب در قضيه توسل

انديشه محمد‌بن عبدالو‌هاب، بر اساس قرآن و سنت استوار نبود. او توسل به ذات پيامبر6 را بعد از وفاتش، شرک اکبر مي‌دانست که انسان را از دين خارج مي‌نمايد و ريختن خون کساني که آن را جايز مي‌دانستند مباح مي‌دانست و حتي آن‌‌ها را از کفار قريش هم بدتر مي‌دانست. زبان آتشين خود را بر آن‌‌ها گشود و جنگ‌‌هايي را رهبري کرد که بر اثر آن، هزاران نفر از مسلمانان کشته شدند و تبعات و پيامد‌هاي جنگ‌‌هايي که به راه انداخت تاکنون وجود دارد و هنوز هم قضيه توسل به مردگان، مسأله مهمي است که طرفداران شيخ به خاطر آن، جنگ‌‌هاي بزرگي را با مسلمانان به راه مي‌اندازند، اما شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب بعد از اين همه، هر چه بافته بود رشته کرد و هر چه ساخته بود ويران کرد و گفت:

«با اينکه برخي توسل به صالحين را جايز مي‌دانند و برخي از آنان توسل را فقط براي پيامبر اجازه مي‌دهند، بيشتر علما آن را مکروه مي‌دانند و از آن نهي مي‌کنند. اين مسأله از مسائل فقهي مي‌باشد، اگرچه قول صحيح نزد ما همان قول اكثريت علما است که توسل مکروه است. بر اين اساس، ما بر کسي که توسل مي‌جويد اشکالي وارد نمي‌سازيم چرا که در مسائل اجتهادي انکار و خرده‌گيري وجود ندارد».[23]

اين فتوا، از عجيب‌ترين فتوا‌هاي شيخ نزد من بود، چرا که باعث ريشه‌کن شدن انديشه‌اي شد که شيخ در اذ‌هان ما دوانده بود که توسل به مردگان شرک اکبر است؛ اما او اکنون سخن خود را نقض کرده، آن را جز مسائل فقهي دانسته و از اصول دين خارج ساخته بود و بيان داشته که اين مساله، با کفر و ايمان و يا شرک و توحيد ارتباطي ندارد.

به عقيده من انتشار اين فتوا بين و‌هابيان تندرو، يک ضرورت اجتناب ناپذير است تا آن‌‌ها را از افراطي‌گري و غلو در برخورد با کساني که به مردگان توسل مي‌جويند بر حذر داريم تا بدانند که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در انديشه تکفيري خود بر اساس قرآن وسنت عمل نکرده است و به همين جهت تناقض‌گويي‌‌هاي او بسيار بوده است. زماني که برادران ما تناقضات شيخ را دريابند از انديشه غلوآميز و افراطي‌گري و تکفير مسلمانان که کتاب‌‌ها و نامه‌هاي شيخ باعث آن شده است ر‌هايي مي‌يابند.

بايد، اين وضعيت عجيب و متناقضي را که بر تفکر شيخ حاکم است، به برادران و‌هابي‌مان بگوييم. در آن هنگام است که نفرتي که نسبت به مسلمانان در دل آن‌‌ها وجود دارد از بين مي‌رود و از فاسد خواندن و تکفير مسلمانان و ظلم و تحقير آنان، نجات مي‌يابند....

شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب و تشکيک در ميراث اسلامي

کسي که تناقض‌گويي‌‌هاي شيخ را بفهمد به خوبي انديشه کم‌فروغ او را درباره توحيد، در‌مي‌يابد و بعد از آن است که آيات توحيد و روايات آن را درک مي‌کند. اين تناقض در فتوا‌ها را مي‌توان از اين‌جا فهيمد که او گفته است:

«کتاب‌‌هاي مذاهب چهارگانه اهل‌سنت، عين شرک هستند.»[24]

اين سخن بدان معناست که هر آنچه مسلمانان، در طول زمان پيش از شيخ نگاشته‌اند، خصوصاً از ابتداي قرن چهارم هجري، همگي کتاب‌‌هاي شرک هستند، بلکه عين شرک‌اند. اين سخن باعث تشکيک مسلمانان در تمام ميراث گذشته‌شان مي‌شد. از اين رو مي‌بينيم که شيخ، اين عقيده خود را پنهان کرد و فتوا داد که تمام کتاب‌‌هاي مذاهب اهل‌سنت را باطل نمي‌داند. اما هنگامي که ما در نزد بزرگان عربستان سعودي و در کلاس‌‌هاي علم توحيد مشغول تحصيل بوديم، يقين حاصل کرديم که نظر شيخ و شاگردان او بر اين اساس استوار است که تمام کتاب‌‌هاي مذاهب چهارگانه به خصوص آن‌‌هايي که درباره توحيد نگاشته شده، عين شرک است. و هنگامي که به کلام شيخ توجه کردم فهميدم که شيخ در صدد بود عقيده خود را در مورد کتاب‌‌هاي مسلمانان تا زماني که در ميان آنان قرار دارد ـ پيش از پيدايش و قدرت گرفتنش‌ـ مخفي بدارد. او هنگامي که با يارانش تنها مي‌ماند اذعان مي‌کرد که کتاب‌‌هاي آن‌‌ها، عين شرک است. اين روشي است که پيروان شيخ تاکنون بر آن استوار هستند.

آن‌ها در اعتبار کتاب‌‌هاي مسلمانان به غير از کتاب‌‌هاي شيخ، تشکيک مي‌نمايند. در اين جا نياز به بيان برخي از سخنان آن‌‌ها داريم تا بتوانيم عقل و‌هابي را که انديشه و تصور واضحي از روش شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب ندارد معالجه نماييم، روش خطرناکي که در ميراث و کتاب‌‌هاي امت اسلامي تشکيک مي‌نمايد، اين روش آن‌‌ها از آن جهت قابل توجه است که ما را از ميراث گذشتگانمان جدا مي‌نمايد.

سخناني که بيان خواهد شد سخنان کسي است که از سلک صوفيان نيست بلکه يکي از رهبران تفکر اسلامي در اين زمانه مي‌باشد، علامه شيخ سعيد حوي در کتاب گرانبهايش به نام جولات في الفقهين الکبير و الاکبر، خطر ديدگاه شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را در مورد عين شرک بودن کتاب‌‌هاي مذاهب چهارگانه، بيان کرده و گفته است:

«قرن چهاردهم هجري آمده است و وضعيت مسلمانان در نهايت ضعف، ويراني و گسستگي است... مبلغان و علماي عادل پيشه، با اينکه در مسائل اجتهادي، اختلاف داشتند به مقابله با موج گريز از اسلام پرداختند و هم‌چنين به مقابله با «دَخَنْ»‌[25] يا فساد و نارسايي‌‌هاي فکري و ديني در درون امت اسلامي، و واکنش‌‌هاي تندي که بر اثر اين نارسايي‌‌ها به وجود آمده که به صورت تشکيک در تمام ميراث گذشتگان تجلي مي‌کرد پرداختند... بر اين اساس لازم بود که با اين فساد‌ها و بدعت‌‌هايي که پيامبر6 در ادامه حرکت امت اسلامي از آن سخن گفته بود مقابله نمايند، يعني با فساد و نارسايي‌‌هاي فکري و ديني که به صورت تشکل‌‌هاي بزرگ نمايان مي‌شد و در آن‌‌ها خشک و تر به هم آميخته بود. مبارزه نمايند. هم‌چنين در شکل تجمعات بسياري آشكار مي‌شد که به همان اندازه که بر خير و نيکي حريص است به بدعت‌‌ها نيز حرص مي‌ورزد، به سنت‌‌هاي بزرگان خود همانقدر توجه مي‌کند که به سنت رسول الله6 حريص است و به آنچه بزرگانش گفته‌اند چنان پاي‌بند است که حتي اگر سنت مورد اطمينان با آن معارض باشد آن سنت را نمي‌پذيرد. اين امر خود را در طريقت‌‌هاي صوفي غيرآگاه متجلي مي‌کرد... و باعث بروز واکنش‌‌هاي متعددي شد که شديدترين آن‌‌ها بروز ديدگاه‌‌هاي سلفي بود که در ميراث فقهي و فرهنگي جامعه به بهانه انحراف آن‌ها، تشکيک روا مي‌داشت.

حال با جرياني مواجه هستيم که در ميراث حقيقي تشکيک مي‌کرد و مدارس فقهي و علماي آن را زير سؤال مي‌برد و به اکثر امت اسلامي در طول تاريخ بدگمان بود، بر اين اساس، اطمينان مردم نسبت به ميراث اسلامي برداشته شد، ميراثي که مسلمانان بدون تمييز بين مرحله خير و مرحله شر، و بدون تمييز بين طرز تفکر‌ها و برداشت‌‌هاي فکري نوآورانه و بين تفکرات منحرف بدست آورده بودند و هم‌چنين بدون تمييز ميان ديدگاه‌‌هايي که حقيقت در تمام دوران‌‌هاي آن بوده و ديدگاه‌‌هاي ديگري که هيچ بويي از حقيقت با آن نبوده است. تا جايي که گمراه کردن و تکفير و تفسيق امت، روش و منش بسياري از انسان‌‌ها شد.

به جاي آنکه واکنش نسبت به انحراف‌‌ها، بدعت‌‌ها، پيراستن حق از ناحق باشد گروه‌‌هايي بروز کردند که به بهانه بدعت‌‌ها، در صدد از بين بردن تمام امور خوب بودند. بر اين اساس مقابله با ارتداد، مبارزه با استمرار انحراف و واکنش‌‌هاي افراطي، جزئي از درگيري بود که بر جريان اسلامي معاصر تحميل مي‌شد».[26]

اين وضعيت و حال و روز شيخ محمدبن عبدالو‌هاب است که توسط مردي که تمام زندگي خود را با او گذرانده و آگاه به و‌هابيت بود ترسيم شده بود و در پايان عمرش، تجربه‌‌هاي خود را با و‌هابيت، بيان نموده است و ما تمام سخن او را بيان کرديم، چرا که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، تمام کتاب‌‌هاي علماي اين امت را عين شرک مي‌دانسته و ما و‌هابيان در مورد تمام کتاب‌‌هايي که درباره توحيد نوشته شده است تشکيک مي‌کنيم و توجه خود را تنها معطوف کتاب‌‌هاي محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد مي‌نماييم و با اين ترتيب، انحرافات و شطحيات او را در تفسير آيات توحيد قرآن کريم، درک نخواهيم کرد.

توحيد شيخ واکنشي بود در برابر ديدگاه توحيدي اهل‌سنت و سلفيان

در توضيح آنچه در صدد بيان آن بوديم بايد گفت که: شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، انحرافات برخي از مسلمانان متعصب مذاهب چهارگانه را که بر ميراث نگاشته شده گذشتگان خود در مورد توحيد، بدون تمييز بين خير و شر آن پاي‌بند بودند، در برابر خود قرار مي‌داد و تمام تلاش و توجه خود را مبذول مبارزه با تعصب آنان نسبت به ميراث‌شان مي‌کرد، تا اين که مبارزه با آن‌ها، محرک اصلي تمام تلاش‌‌هايش شد و ديدگاه خود را در مورد کتاب‌‌هاي مسلمانان که درباره توحيد نوشته شده بود، پايه‌ريزي کرد و تمام تلاش خود را براي مبارزه با آنان مبذول داشت. اين روش شيخ، بسيار خطرناک بود و عواقب بسيار مهمي در پي داشت، چه او براي دفع انحراف قديمي، خود مرتکب انحرافي جديد شده بود، حال آنکه انحراف به هر صورت که باشد انحراف است.

بر شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب لازم بود کتاب‌‌هايي را که گذشتگان در مورد توحيد نگاشته بودند، بر قرآن و سنت صحيح عرضه مي‌کرد تا واکنشي همچون صدور فتوا به عين شرک بودن آن‌‌ها در پي آن نيايد.

ما نمونه‌‌هايي از اين خطر را در کتاب‌‌ها و نامه‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب مي‌يابيم، او اذعان دارد که کتاب‌‌هايش را به قصد دفاع از توحيد و عليه مخالفان انديشه توحيدي‌اش ـ که از علماي قديم و جديد اين امت هستند ـ نگاشته است. اما زياده‌روي او در مردود دانستن تمامي کتاب‌‌هاي نوشته شده در مورد توحيد، او را به سوي پاسخ دادن به آن‌‌ها سوق داد و اين گونه بود که مبارزه با نوشته‌‌هاي پيروان مذاهب چهارگانه که شامل صد‌ها کتاب از زمان‌هاي گذشته تا زمان او بود، هدف بزرگ او شد. و انگيزه نخستين او، باطل نمودن تمامي کتاب‌‌هاي آنان درباره توحيد بود.

شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در تقرير و فهم توحيد بر اساس آنچه قرآن بيان کرده است هيچ تلاشي نکرد بلکه تلاش خود را مصروف پاسخ به نوشته‌‌هاي امام رازي و بزرگان مذاهب اسلامي، درباره توحيد نمود و براي پاسخ به آن‌‌ها دچار انحرافات بزرگي شد. چرا که مقاومت در برابر انحرافي معين، گاهي موجب انحراف ديگري مي‌شود.

شيخ در مورد توحيدي که قرآن کريم درباره آن سخن گفته بود، دچار انحراف و گمراهي شد زيرا غرق شور و حماسه‌ در دفاع از نظرياتش در مورد توحيد و مبازره با دشمنانش که از علماي قديم و معاصر اين امت به حساب مي‌آمدند، بود.

شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، پيش از اين که کتابش را درباره توحيد بنويسد، کتاب‌‌هاي بسياري را ديد و ملاحظه کرد تمامي تفاسير قرآن کريم از قديم و جديد که شامل صد‌ها کتاب مي‌شد، آيات توحيدي قرآن را توضيح داده است. با خود انديشيد اين کتاب‌ها از آنجا که به دست مجتهدان نوشته شده است گاهي در آن‌‌ها غلط و اشتباه نيز يافت مي‌شود، لذا زماني که شيخ درصدد مقابله با فتنه‌‌ها و خطا‌هايي که در مورد توحيد، توسط گذشتگان نوشته شده بود، برآمد عقل بشري خود را در مطرح کردن توحيد، بر قرآن حاکم قرار داد. تا اين حد هم متوقف نشد، بلکه گمان کرد که تمام تلاش‌‌هاي مفسران مسلمان گذشته، در شناخت آيات توحيد قرآن کريم، عين شرک است و او تنها کسي است که فتوحات رباني بر او نازل گشته است و از خلال آن‌ها، آيات توحيد را درک کرده است و آن‌‌ها را بر طبق مراد و مقصود خداوند و رسولش تبيين کرده است. تا اين حد هم متوقف نشد و 300 درگيري خونين را در مدت 20 سال، رهبري کرد که در آن جنگ‌‌ها، تمامي کساني را که در تفسير آيات توحيد قرآن کريم با او مخالف بودند کشت و يا سوزاند.

من از برادران و‌هابي مي‌خواهم که در مطالعه کتاب‌‌هاي توحيد که توسط علماي قديم و معاصر نگاشته شده است، صبر، تأمل و متابعت داشته باشند، همان‌گونه که با کتاب‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب برخورد مي‌کنند، چرا که آن کتاب‌‌ها، حاصل تلاش‌‌هاي مردان بزرگ بسياري، در طول قرون است که در نگاشتن آن‌ها، تأمل، بحث و بررسي صورت گرفته است و به مطالعه سريع، که حاصلي جز سطحي‌نگري ندارد، اکتفا نکنند.

در اين گفتار، چيزي که باعث پايين آمدن قدر و منزلت شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب يا هر بزرگ ديگري بشود وجود ندارد. من خوب مي‌دانم که شيخ، تلاش خود را در فهم توحيد کرده است. اما اين بررسي و مطالعه، در صدد فهم عيني و علمي روش فکري شيخ مي‌باشد. ما در صدد ملامت و يا خراب کردن شيخ نيستيم، بلکه تلاش ما، مطالعه و بررسي و تحليل روش فکري شيخ مي‌باشد، لذا هر آنچه له يا عليه او باشد، بيان مي‌کنيم و علي رغم اينکه در دلمان نسبت به او محبت مي‌ورزيم اما حق در نزد ما عزيزتر از شيخ مي‌باشد.

اميد داريم که متفکران معتدل و‌هابي، دست به مطالعه نقادانه تفکر شيخ بزنند تا روش او را در مطرح کردن توحيد، اصلاح کنند و کتاب‌‌هاي او را در مورد توحيد، اصلاح و تعديل نمايند و براي به دست آوردن درمان به دنبال تشخيص بيماري شيخ بگردند. چرا که رهبران اسلامي، بر اين امر اتفاق دارند که شطحيات بزرگي از سوي شيخ در توحيد مطرح شده كه به سبب آن، فتنه بزرگي در تمام عالم اسلامي ايجاد شده است.

پيامد ناگوار ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب در باب توحيد

شيخ محمد سعيد رمضان البوطی، يکي از امامان اهل‌سنت در زمان ما در کتاب السلفيه مرحلة زمنية مبارکة لا مذهب اسلامي با انتقاد از فتنه شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، آن را اين‌گونه توصيف مي‌کند:

«من اين پيامد‌ها را که بزرگ و مهم مي‌باشد از لوازم حتمي شکل‌گيري اين مذهب و انتشار آن مي‌دانم و به بيان آن‌‌ها اکتفا مي‌کنم: با ظهور اين فتنه و بدعت به ساختار فکري مسلمانان آسيب بسياري وارد شد و باعث از بين رفتن وحدت مسلمانان شد و نزاع و درگيري جاي‌گزين وحدت و همدلي شد. همگان دريافتند که هيچ شهر و روستايي در تمامي عالم اسلامي نيست مگر اينکه تير و ترکش‌‌هاي اين بدعت به آنجا بيفتد و به سبب آن دچار درگيري‌‌هاي فرقه‌اي و تفرقه شوند. هر چه در مورد اين بيداري اسلامي که بسياري از مناطق اروپا و آمريکا و آسيا را درنورديده، شنيده و يا ديده مي‌شود باعث دل‌سرد شدن انسان و از بين رفتن همدلي و آسايش او مي‌شود. در مقابل، وقتي اخبار اين فتنه شنيع را که به آنجا هدايت مي‌شد، مشاهده مي‌کردم و يا مي‌شنيدم ناراحتي و اندوه من افزايش مي‌يافت و هر انسان مسلماني را در تاريکي خفه کننده و نا‌اميد کنند‌ه‌اي فرو مي‌برد.

در اين سالي که گذشت (1406 هـ‌.ق) يکي از ميهمانان مجمع عالم اسلامي در عربستان سعودي بودم تا در برنامه‌‌هاي فرهنگي شرکت نمايم. در اين مدت، فرصتي برايم مهيا شد تا بسياري از ميهمانان مجمع را که از آمريکا، اروپا، آسيا و آفريقا آمده بودند و بيشتر آن‌‌ها را که از رهبران مراکز اسلامي يا فعالان آن مراکز در مناطق‌شان بودند بشناسم. آنچه مايه تعجب است و در دل هر انسان مسلمان و مخلص درد جان‌کاهي را مي‌آفريند اين است که هنگامي که از آن‌‌ها درباره سير حرکت اسلامي در آن مناطق سؤال مي‌کردم يک جواب را مي‌شنيدم که هر يک از آنان به تنهايي و با کمال تاسف و ناراحتي بيان مي‌کرد و خلاصه آن اين است که: تنها مشکل ما اختلافات و خصومت‌‌هاي ويرانگري است که جماعت سلفيه (يعني و‌هابيت) در ميان ما ايجاد مي‌کنند.»[27]

اين فتنه برخاسته از توحيد غريبي بود که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب آن را از پيش خود ساخته بود.

شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، ديدگاه خود را در مورد توحيد بيان کرد و تا امروز تفکر و‌هابي نظرگاهي دشمنانه، نه تنها نسبت به شيعيان داشته، بلکه به طور کلي با تمام مذاهب اسلامي دشمني ورزيده است.

تفکر و‌هابي، از زمان شيخ تا کنون به جنگيدن با تمام کساني که با نوشته‌‌هاي شيخ در مورد توحيد مخالفت ورزيد‌ه‌اند پرداخته است. براي اينکه کلام شيخ محمد سعيد رمضان البوطی را دريابيم که گفته بود و‌هابيت فتنه‌اي بزرگ به راه انداخت، به زودي برخي از کتاب‌‌هاي و‌هابيان را از زمان شيخ تا کنون که در رد مذاهب اسلامي نگاشته شده است بيان خواهيم کرد.

برادران و‌هابي ما ضرورت تجديد نظر در ديدگاه توحيدي شيخ و هم‌چنين ضرورت دوري جستن از گمراهي شيخ در توحيد را درنيافته‌اند و ضرورت مراجعه به کتب علماي اسلام در جهت تبيين انحرافات شيخ را متوجه نشد‌ه‌اند. حتي نگاهي گذرا به کتاب‌‌هايي که بر اثر نوشته‌‌هاي او در توحيد نگاشته شده و در آن‌‌ها بر کتاب‌‌هاي مسلمانان و گروه‌ها و شخصيت‌‌هاي آنان طعن وارد شده است نداشته‌اند. بر اين اساس، نام‌هاي اين کتاب‌‌ها را در زير مي‌آوريم:

کتاب‌‌هاي نگاشته شده بر اساس تفکر شيخ در مورد توحيد

برخي از کتاب‌‌هايي که توسط پيروان شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در مقابل نوشته‌‌هاي اهل‌سنت و سلفيان نگاشته شده است، به اين قرار است:

1. النبذة الشريفة في الرد علی القبوريين، نوشته شيخ و‌هابي حمد‌بن ناصر التميمي [ت:1225].
2.الإنتصار لحزب الله الموحدين علی المجادل عن المشركين، نوشته شيخ و‌هابي، عبدالله‌بن عبدالرحمن أبوبطين [ت:1282].

3. تأسيس التقديس في كشف شبهات ابن‌ جريس، نوشته شيخ و‌هابي عبدالله‌بن عبدالرحمن أبوبطين [ت:1282].

4. كشف ما ألقاه أبليس علی قلب داود‌ بن جريس، نوشته شيخ و‌هابي عبدالرحمن‌بن حسن‌بن الشيخ محمد‌بن عبد الو‌هاب [ت:1285]. گويي اين نوشته متعلق به نوه محمد‌بن عبدالو‌هاب است.

5. المورد العذب الزلال من نقض شبه أهل الضلال، نوشته نوه محمد‌بن عبدالو‌هاب، شيخ و‌هابي، عبدالرحمن‌بن حسن‌بن الشيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب [ت:1285].

6. الإتحاف في الرد علی الصحّاف نوشته نوه شيخ محمدبن عبدالو‌هاب، شيخ و‌هابي، عبد اللطيف‌بن عبد الرحمن‌بن حسن [ت:1293].

7. دلائل الرسوخ في الرد علی المنفوخ، نوشته شيخ و‌هابي، عبداللطيف‌بن عبدالرحمن‌بن حسن [ت:1293].

8. منهاج التأسيس والتقديس في كشف شبهات داود‌بن جريس، نوشته شيخ و‌هابي عبداللطيف‌بن عبدالرحمن‌بن حسن [ت:1293].

9.«البراهين الإسلامية في رد الشبهة الفارسية، نوشته شيخ و‌هابي، عبداللطيف‌بن عبدالرحمن‌بن حسن، [ت:1293].

الرد علی شبهات المستغيثين بغير الله، نوشته شيخ و‌هابي، أحمد‌بن ابراهيم‌بن عيسي، [ت:1329].
تنبيه النبيه» نوشته شيخ و‌هابي أحمد‌بن ابراهيم‌بن عيسي، [ت:1329].
الغبي في الرد علی المدارسي والسندي والحلبي، نوشته شيخ و‌هابي أحمد‌بن ابراهيم‌بن عيسي [ت:1329].
غاية الأماني في الرد علی النبهاني، نوشته شيخ و‌هابي أبي المعالي محمود‌بن شكري الآلوسي [ت:1342].
اسئلة الحداد في الرد علی علوي الحداد، نوشته شيخ و‌هابي سليمان‌بن سمحان النجدي [ت:1349].
الصواعق المرسلة الشهابية علی الشبهة الداحضة الشامية، نوشته شيخ و‌هابي، سليمان‌بن سمحان النجدي [ت:1349].
الضياء الشارق في رد شبهات الماذق المارق» نوشته شيخ و‌هابي، سليمان‌بن سمحان النجدي [ت:1349].
التنكيل بما في تأنيب الكوثري من الأباطيل، (شيخ محمد زاهد الكوثري در زمانش بزرگترين امامان اهل‌سنت بوده است)، نوشته شيخ و‌هابي، عبد الرحمن‌بن يحيي المعلمي. [ت:1386].
السيف المسلول علی عابد الرسول، نوشته شيخ و‌هابي عبدالرحمن‌بن القاسم النجدي [ت:1392].
الرد علی ابن‌محمود، نوشته شيخ و‌هابي، عبدالله‌بن محمد‌بن حميد [ت:1402].
الرد الزلال في التنبيه علی أخطاء الظلال في إثبات شركيات سيد‌قطب، نوشته شيخ و‌هابي عبدالله‌بن محمد الدويش [ت:1408].
عقيدة المسلمين في الرد علی الملحدين والمبتدعين، نوشته شيخ و‌هابي، صالح‌بن إبراهيم البليهي [ت:1410].
تقوية اليقين في الرد علی عقائد المشركين، نوشته شيخ و‌هابي، حسن‌بن علي القنوج [ت:1253].
بيان كلمة التوحيد والرد علی الكشميري، نوشته شيخ و‌هابي، عبدالرحمن‌بن حسن [ت:1285].
صيانة الإنسان في الرد علی أحمد زيني دحلان، نوشته شيخ و‌هابي، محمد السهسواني [ت:1326].
الرد علی شبهة المستغيثين بغير الله، نوشته شيخ و‌هابي، أحمد‌بن إبراهيم‌بن عيسي [ت:1329].
منظومة في الرد علی أمين العراقي ‌بن حنش»، نوشته شيخ و‌هابي، إبراهيم‌بن عبد اللطيف.
السراج المنير، (پاسخي بر جماعة التبليغ الإسلامية[28])، نوشته شيخ و‌هابي، تقي‌الدين الهلالي.
الحركة الو‌هابية، (پاسخي بر عالم سني، دكتر محمد البهي المصري)، نوشته شيخ و‌هابي، محمد هراس.
الديوبندية، پاسخي بر علماي اهل‌سنت در هندوستان مي‌باشد.
جلا العينين في محاكمة الأحمدين، (که در آن امام اهل‌سنت ابن‌حجر الهيثمي را به شرك متهم کرده است)، نوشته شيخ و‌هابي، نعمان الآلوسي.
الرد علی البردة، (امام بويصري را به شرك متهم کرده است)، نوشته شيخ و‌هابي، عبدالله‌بن عبدالرحمن (أبوبطين) [ت:1282].
دحض شبهات علی التوحيد من سوء الفهم لثلاثة أحاديث، نوشته شيخ و‌هابي، عبدالله‌بن عبد الرحمن (أبو بطين) [ت:1282].
الإعلام بنقض كتاب الحلال والحرام، (پاسخ و حمله بر عالم سني معروف، يوسف قرضاوي مي‌باشد)، نوشته شيخ و‌هابي، صالح الفوزان.
الأستاذ أبو الحسن الندوي الوجه الآخر من كتاباته، (‌ که در آن مخالفت خود را با توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب بيان کرده است)، نوشته شيخ و‌هابي، صلاح‌الدين مقبول احمد.
خلاصة دين الجماعة الإسلامية، (عالم سني ابو الأعلی المودودی را بدعت‌گزار و گمراه، دانسته است)، نوشته شيخ و‌هابي، نذير أحمد الكشميري.
هل المسلم ملزم بإتباع مذهب معين، (پيروان مذاهب چهارگانه اهل‌سنت را بدعت‌گزار و گمراه، دانسته است)، نوشته شيخ و‌هابي، محمدسلطان المعصومي.
وقفات مع جماعة التبليغ الإسلامية، (گروه ذكر شده را بدعت‌گزار و گمراه، دانسته است)، نوشته شيخ و‌هابي، نزار إبراهيم العجمي.
الرد الكافي علی مغالطات الدكتور عبد الواحد وافي، نوشته شيخ و‌هابي، إحسان الهي ظهير.
المعيار لعلم الغزالي، نوشته شيخ و‌هابي، صالح‌بن عبدالعزيز آل‌الشيخ.
آية الكبری علی ضلال النبهاني في رايته الصغری، نوشته شيخ و‌هابي، الآلوسي.
أنوار الكاشفة لتناقضات السقاف الزائفة، نوشته شيخ و‌هابي، علي‌بن حسن الحلبي.
براءة أهل الفقه وأهل الحديث من أو‌هام محمد الغزالي، نوشته شيخ و‌هابي، مصطفی سلامه.
تهديم المباني في الرد علی النبهاني، نوشته شيخ و‌هابي، ابن‌عيسي.
الرد العلمي علی حبيب الأعظمي، نوشته دو شيخ و‌هابي علي‌حسن، و سليم الهلالي.
الرد علی رسالة ابن‌عفالق»، نوشته شيخ و‌هابي، عثمان‌بن معمر.
نظرات وتعليقات علی ما في كتاب السلفية للبوطي من الهفوات، نوشته شيخ و‌هابي، صالح الفوزان.
عداء الماتريدية (من فرق أهل السنة) للعقيدة السلفية (الو‌هابية)، نوشته شيخ و‌هابي، شمس‌الدين أفغاني.
القطبية هي الفتنة فاعرفو‌ها (في تبديع وتضليل سيد‌قطب)، نوشته شيخ و‌هابي، العدناني.
القول البليغ في التحذير من جماعة التبليغ، (از بزرگان جماعت اسلامي در ميان اهل‌سنت مي‌باشد)، نوشته شيخ و‌هابي، حمود التويجري.
الإيضاح والبيان في أخطار طارق السويدان، نوشته شيخ و‌هابي، أحمد التويجري.
القول السديد في الرد علی من أنكر تقسيم التوحيد، نوشته شيخ و‌هابي، عبد‌الرزاق العباد.
الرد علی الرفاعي والبوطي، نوشته شيخ و‌هابي، عبد‌المحسن العباد.
الجماعات الإسلامية في ضوء الكتاب والسنة، (جريان‌‌هاي إسلامي اهل‌سنت در عالم اسلامي را بدعت‌گزار و گمراه، دانسته است)، نوشته شيخ و‌هابي سليم الهلالي.
مؤلفات سعيد حوی، (بررسي گمراهي سعيد حوی)، نوشته شيخ و‌هابي، سليم الهلالي.
الإيضاح والتبيين لما وقع فيه الأكثرون من مشابهة المشركين، نوشته شيخ و‌هابي، حمود التويجري [ت:1413].
إيضاح المحجة في الرد علی صاحب طنجة، (در اثبات گمراهي امام اهل‌سنت در کشور مغرب)، نوشته أحمد‌بن محمد الغماري.
فضائح ونصائح، (مشتمل بر خراب کردن و گمراه دانستن بزرگان علماي اهل‌سنت در اين عصر)، نوشته شيخ و‌هابي، مقبل‌بن ‌هادي الوادعي [ت:1422]؛ براي نمونه درباره عالم سني حسن ترابي، گفته است: «الترابي ترب الله وجهه» (خاک بر سرش)، او به کفر از ديگران نزديک‌تر است؛ در مورد عالم سني، عبد الرحيم الطحان «بدعت‌گزار» «بسوزي اي عبد الرحيم» «سخن طحان (آسيابان) را گوش نکنيد بگذاريد خرد شود»؛ در مورد عالم سني و مفسر قرآن شيخ علي الصابوني گفته است که او بدعت‌گزار است؛ در مورد ابو‌الأعلي مودودي گفته که از امامان اهل بدعت است.
إسكات الكلب العاوي يوسف القرضاوي، نوشته شيخ و‌هابي، مقبل الوادعي.
إقامة البر‌هان علی ضلال عبدالرحيم الطحان، نوشته شيخ و‌هابي، مقبل‌بن ‌هادي الوادعي.
العواصم مما في كتب سيد‌قطب من القواصم، نوشته شيخ و‌هابي، ربيع‌بن ‌هادي المدخلي.
مطاعن سيد‌قطب في أصحاب رسول الله6، نوشته شيخ و‌هابي، ربيع المدخلي.
أضواء إسلامية علی عقيدة سيد‌قطب وفكره» (در اثبات اينکه سيد‌قطب بر عقيده مشرکان از دنيا رفته است)، نوشته شيخ و‌هابي، ربيع المدخلي.
التنكيل بما في لجاج ابي الحسن (المأربي اليمني المصري) من الأباطيل، نوشته شيخ و‌هابي، ربيع المدخلي.
منهج أهل السنة والجماعة في نقد الرجال والكتب والطوائف، نوشته شيخ و‌هابي، ربيع المدخلي. (در بيان گمراه بودن بزرگان علماي اهل‌سنت در اين زمانه و بيان گمراهي جريان‌‌هاي اسلامي سني) و هم چنين در مورد ابي‌الأعلي مودودي و مؤلفات او و هر آنچه از انحراف‌‌هاي رفتاري و عقلي و عقده‌‌ها در آن است نوشته شده است).
الغادة، نوشته شيخ و‌هابي، مقبل الوادعي، او در مورد عالم سني، محمد‌بن علوي مالکي گفته است که يکي از شاخه‌‌هاي گمراهي و مبلغان شرک مي‌باشد.
شريط الضوابط، نوشته شيخ و‌هابي، عبيدعبدالله الجابي در مورد کتاب فی ظلال القرآن (در سايه قرآن)، نوشته سيدقطب گفته است که اين کتاب، در سايه شيطان است نه در سايه قرآن.
الحد الفاصل بين الحق والباطل، نوشته شيخ ربيع‌المدخلي، او گفته است: سيدقطب گمراه بزرگ است».
التحفة، نوشته شيخ و‌هابي، مقبل‌بن ‌هادي الوادعي در مورد جمال ‌الدين افغاني (اسدآبادي) و محمد عبده گفته است که آن‌‌ها دو ماسونري کافر هستند.
مشاهداتي في بريطانيا، نوشته شيخ و‌هابي، يحيي الحجوري که درباره عالم سني شيخ المسعري نوشته شده و گفته است که «إنه خبيث» او فردي خبيث است چرا که او توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را به باد انتقاد گرفته است.
جماعة واحدة لا جماعات، نوشته شيخ و‌هابي، ربيع المدخلي درباره عالم سني شيخ «محمد سعيد رمضان بوطي» گفته است که او «از دشمنان سني‌‌هاي و‌هابي و دشمنان مکتب توحيد است»؛ در مورد شيخ عمر التلمساني گفته است «کتاب‌هاي او چيزي جز طعن و بد‌نام کردن اهل‌سنت و جماعت (و‌هابيت) نيست».
المخرج من الفتنة، نوشته شيخ و‌هابي، مقبل الوادعي در مورد عالم سني «سعيد حوي» گفته است که او بدعت‌گزار است. و هم‌چنين در مورد امام حسن البنا گفته که او بدعت‌گزاري منحرف و گمراه است، از امامان بدعت‌گزار است او از سيدقطب گمراه‌تر است. در مورد قاري قرآن، شيخ عبدالباسط مصري گفته است: اقدام به بدعت منکر مي‌کند و اهميتي نمي‌دهد.
الزلال فيما انتقد علی بعض المناهج الدعوية من العقائد والأعمال، نوشته شيخ و‌هابي، احمد‌بن يحيي النجمي، بر بزرگان تفکر اسلامي اهل‌سنت مانند شيخ راشد الغنوشي، شيخ فتحي يكن، شيخ صبحي الصالح، شيخ محمد ابي زهره، استاد انور الجندي، دكتر عبد‌الكريم زيدان، شيخ حسن ايوب، شيخ مصطفي الشكعه، استاد يوسف العظم، زينب الغزالي (مبلغ)، استاد سميح عاطف ‌الزين و استاد صابر طعيمه را گمراه دانسته است.
شريط الفرسان الثلاثة، نوشته شيخ و‌هابي معاصر، عبدالله فارسي (در مورد عالم سني عبدالرحمن الطحان گفته او (طاغوت و مبلغ شرك است و خود را در كفر انداخته است).
الصبح الشارق في الرد علی ضلالات عبد المجيد الزنداني في كتابه توحيد الخالق، نوشته شيخ و‌هابي، يحيي الحجوري.
شريط الطامات التي أتی بها محمد متولي الشعراوي، نوشته شيخ و‌هابي، فالح‌بن نافع الحربي.
تحذير المسلمين من خطر الاخوان ‌المسلمين، تأليف مجموعه‌اي از مشايخ و‌هابيت، در بيان اينکه بزرگ‌ترين جريان‌‌هاي اهل‌سنت از دشمنان ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب درباره توحيد مي‌باشند.
بايد گفت که اين کتاب‌‌ها، کتاب‌‌هايي نيستند که تمامي فتنه‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را در توحيدي که خود ساخته بود جمع‌آوري کرده باشند.

تفاوت ميان توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب و توحيد قرآن کريم

اين کتاب، تلاشي است براي نجات برادران و‌هابي ما از انحرافاتي که از شيوه نگاه آن‌‌ها به توحيد برخاسته است، همان‌گونه که شيخ آن را خواسته بود و از نگاه توحيديِ کامل و فراگيري که قرآن کريم آن را مد نظر داشت بهر‌ه‌اي نداشت.

نياز به شناخت توحيد، همان‌گونه که خدا و رسولش آن‌ را ترسيم کرده بودند، نياز عقل، قلب، زندگي، واقعيت، نياز امت مسلمان و تمامي بشريت به يک اندازه مي‌باشد.

تصور غريبي از توحيد، بر شيخ استيلا يافته بود، تصوري که بسياري از جزئيات آن، هيچ ارتباطي با توحيد نداشت و تفاوت بزرگي ميان تصوري که شيخ از توحيد داشت با توحيدي که قرآن کريم از آن سخن مي‌گفت وجود داشت. چرا که تصور او از توحيد در برخي تفاصيل و جزئيات آن با فطرت سليم، مخالفت داشت، حال آنکه قرآن کريم با فطرت انساني، هماهنگي دارد. لذا فاصله ميان دو ديدگاه توحيدي، بسيار زياد و غير قابل تصور است.... خطاي بزرگي است اگر تصور کنيم توحيدي که مقصود خدا و رسولش بود همان توحيدي است که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب آن را ترسيم کرده است. چرا که توحيد او، توحيدي در نهايت جمود و عقب‌ماندگي است. گناهي نابخشودني در حق خدا و رسول اوست اگر توحيد قرآني را در «کتاب توحيد» شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب خلاصه کنيم.

جايگاه توحيد قرآني، آسمان است و اين توحيد، از آن شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب. آن توحيد، بر روشي الهي استوار است و اين توحيد، بر مبناي يک انسان است. ظلمي بس سترگ در حق توحيد قرآني است اگر چيز‌هايي را که شيخ برساخته، به قرآن نسبت دهيم و يا اموري را که او از دايره توحيد خارج کرده بيرون کنيم، تا از خلال آن، يک توحيد جديد بر روي ديدگاه توحيدي قرآن بکشيم. توحيدي که خداوند، انبيا را به خاطر آن فرستاده است، و بعد از آن به دور اين توحيد جديد که شيخ آن را اختراع کرده است حلقه بزنيم و آن را همان توحيدي بدانيم که مراد خدا و رسولش مي‌باشد و پس از آن، گروهي از مسلمانان ساده‌دل را در اطرافمان جمع کنيم و براي خود اسم و مذهب جداگانه‌اي قرار دهيم و تمام مذاهب اسلامي که توحيد شيخ را مردود مي‌دانند دشمن بدانيم و رفته رفته، حالتي رواني در ما ايجاد ‌شود که ما را از ديگر مذاهب جدا ‌گرداند.

اين مسأله‌اي بود که براي شيخ و طرفداران او اتفاق افتاد... او توحيدي جديد با مضاميني جديد، ابداع کرد که در قرآن کريم و يا سنت پيامبر اکرم1 يافت نمي‌شد و نه تنها به ذهن سلف صالح اين امت، خطور نمي‌کرد، بلکه به ذهن آيندگان هم خطور نمي‌کرد چرا که مضامين ضروري توحيد قرآني را حذف نموده بود.

فاصله بسيار زيادي ميان توحيد الهي رباني و ميان توحيد و‌هابي وجود دارد. ميان روش قرآن در بيان توحيد و روش شيخ در مطرح نمودن آن ناسازگاري وجود دارد، لذا اين نوع توحيدي که شيخ آن را مطرح کرد توحيد الهي را به صورت آشکار و کاملاً فاحشي بد‌نام کرد. به‌هم‌ريختگي بسيار زيادي از توحيد مطرح شده توسط او به وجود آمد که صفا و پاکي توحيد قرآني را از بين برد و گستردگي آن را کاهش داد و آن را دچار قشري‌گري و ظاهرگرايي کرد، امري که باعث شد نوشته‌‌هاي او از توحيد قرآني به طور کامل، فاصله بگيرد و از طبيعت و حقيقت و روش آن به دور افتد.

من يقين دارم که برادران و‌هابي ما، شيريني توحيد و عظمت و زيبايي آن را درنيافته‌اند و تا زماني که کتاب‌‌هاي التوحيد و کشف الشبهات و تمام کتاب‌‌هاي محمد‌بن عبدالو‌هاب را ترک نگويند، هيچ‌گاه از آن توحيد غريب و منحرف، ر‌هايي نخواهند يافت. و نمي‌توانند از آن نوع توحيد به سراغ قرآن آمده، توحيد را به صورت مستقيم دريافت نمايند. بعد از آن است که در مي‌يابيم که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، درصدد هماهنگ کردن افکار و نظريات خاص توحيدي خود با توحيد خداوندي بود. اين تلاش براي هماهنگ‌سازي، از سادگي بسيار و تصوير نادرست او از توحيد الهي، ناشي مي‌شد.

افکار شيخ و تصورات او از توحيد، بر يک نظام فکري واحد استوار نبود و حتي بر روش يکساني چيده نشده بود. از اين رو تلاش براي هماهنگي ميان توحيد شيخ با توحيد قرآن، کاري ساده‌لوحانه و بيهوده است.

اما برادران و‌هابي ما که مشغول مطالعه کتاب‌‌هاي شيخ درباره توحيد هستند، دچار کج‌فهمي شدند، چرا که تحت تأثير روش‌‌هاي درسي دانشگاه‌‌ها و دانشکده‌‌هاي عربستان قرار دارند که مي‌گويد: محال است شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب از توحيد خداوندي فاصله بگيرد. بر اين اساس دست به عمليات هماهنگ‌سازي نسنجيد‌ه‌اي بين کلام شيخ در مورد توحيد و بين آيات قرآني زدند.

نقش توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب در انتشار بي‌ديني

ذکر اين نکته لازم است که تا زماني که پاي‌بند به توحيد شيخ هستيم، قادر نخواهيم بود بشريت را به اين آيين دعوت کنيم؛ چرا که توحيد او را علماي بزرگ اسلامي و رهبران فکري، مردود دانسته‌اند. حال چگونه آن ديدگاه توحيدي را مي‌توان بر غيرمسلمانان ارائه کرد؟... بالاتر از اين، رهبران انديشه اسلامي معتقدند که توحيد مطرح شده توسط شيخ به علت افراطي‌گري، تندمزاجي و سطحي‌بودن و دوري از عدالت و انصاف نمي‌تواند در برابر حملات بي‌رحمانه بي‌دينان قرار گيرد.

بر اين اساس، در دوره معاصر دريافتيم که در مناطقي که طرفداران شيخ در آ‌ن‌جا منتشر مي‌شوند، بي‌ديني هم منتشر مي‌شود، آن ‌هم به سبب ساده‌لوحي و افراطي‌گري و‌هابيت.

يکي از امامان اهل‌سنت به نام شيخ محمد الغزالي در کتاب گران‌بهايش با نام مشکلات في طريق الحياة الاسلامية با بيان اينکه چگونه بي‌ديني در مناطقي که ديدگاه توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب بر آن سيطره دارد منتشر مي‌شود، مي‌گويد:

«من معتقدم که نيمي از گناه انتشار کفر در عالم، بر دوش دين‌داراني است که با رفتار‌هاي ناشايسته و سخنان بدشان، خداوند را دشمن داشتند. من شکي ندارم که کمونيسم، در اروپا و غير اروپا رشد نکرد مگر به سبب اينکه راهبان و کشيشان، مردم جوينده عدالت آسماني را از خود مأيوس کردند و در‌هاي رحمت را به روي آنان بستند، پس از آن به سرابي چسبيدند که گمان مي‌کردند درياست، امروز هم افرادي از مسلمانان، همان نقش کاهنان گذشته را ايفا مي‌کنند، زيرا اسلام را به صورت ديني دموي المزاج و تند‌مسلک و طرفدار تروريسم به تصوير مي‌کشند...».

شخصيت‌‌هايي که توحيد شيخ را ر‌ها ساخته و به توحيد قرآن کريم روي آوردند

کساني که ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب درباره توحيد را ترک گفتند و شطح‌بافي او را درک کرده به ديدگاه توحيدي قرآن کريم روي آوردند، قابل شمارش نيستند. تعداد آن‌‌ها را تنها خداوند مي‌داند...

هنگامي که کتاب‌‌هاي آن‌‌ها را مطالعه و بررسي مي‌کردم از خود مي‌پرسيدم آن انسان‌هاي برجسته، چگونه نظرگاه شيخ در مورد توحيد را ترک گفتند؟ و چگونه در زمره مهاجمان نوشته‌‌هاي شيخ در مورد توحيد قرار گرفتند؟!!

اين‌جا بود که خود را سرگردان يافتم و تصميم گرفتم که آيات توحيدي قرآن کريم را مطالعه کرده و توحيد را همان‌گونه که خدا و رسول او بيان کرد‌ه‌اند دريابم و از همين‌جا بود که دريافتم اين مساله، چگونه اتفاق افتاد؟ و دريافتم که چگونه بسياري از علماي و‌هابي، توحيد شيخ را ترک گفته و از ديدگاه توحيدي قرآن، تبعيت کرد‌ه‌اند.

آن‌‌ها از شطح‌بافي‌‌هاي شيخ غافل بودند و هنگامي که پرده غفلت آن‌‌ها کنار رفت، توحيد حقيقي را که قرآن کريم ترسيم کرده بود دريافتند.

در اين‌جا مي‌خواهيم بدانيم که چگونه ديدگاه توحيدي قرآن کريم در عقول و قلوب کساني که روزي از بزرگان و‌هابيت بودند ظهور کرده است؟ حقيقت توحيد در قرآن کريم با تمام دلايلش و با تمام تأثيراتي که داشته است آن‌‌ها را وادار کرد که نسبت به ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد، تجديد نظر کنند. تعداد اين افراد زياد است و ما برخي از کتاب‌‌هايي را که با بر‌هان و دلايل قوي، وجه مايز ميان توحيد قرآن کريم و بين ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب را بيان کرد‌ه‌اند مطرح مي‌کنيم.

ضرورت نام بردن نام آن‌‌ها براي نجات برادران و‌هابي‌مان از فتنه‌اي است که توسط ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب، در ميان مسلمانان ايجاد شده است. هم‌چنين براي نجات اين امت، از تکفير مسلمانان و حفظ جان و مال و ناموس آن‌هاست. ثمره ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد، تکفير و قتل مسلمانان، است.

ما برخي از اقوال آن‌‌ها و کتاب‌‌هايي را که با بر‌هان‌‌هاي قوي، دلايل ترک گفتن و رد نمودن ديدگاه شيخ در مورد توحيد را بيان نمود‌ه‌اند ذکر خواهيم کرد؛ در حالي که خود آن‌ها، زماني از متعصب‌ترين افراد نسبت به او بوده، اکثر آن‌‌ها از علماي و‌هابيت در عربستان سعودي بودند.

1. نويسنده کتاب با ارزش اصل الاسلام و حقيقة التوحيد، شيخ بزرگ و‌هابي، محمد‌بن عبدالله المسعري[29]، از بزرگان و‌هابيت بود و فتنه‌ی بزرگي که توسط توحيد شيخ به راه افتاده بود، با قلب و عقل خود درک مي‌کرد و بعد از اينکه نصوص قرآني و نبوي را در مورد توحيد، مطالعه و جمع‌آوري کرد، از ديدگاه شيخ در مورد توحيد دست کشيد و هرگز به آن باز نگشت و سخن مشهور خود را در ميان علما و محققين و‌هابي بيان کرد:

« و اما بعد، اين رساله مختصري از اصل اسلام و حقيقت توحيد است و دلايل آن، از قرآن کريم و سنت نبوي ثابت شده برگرفته شده است و ما آن را اصل الاسلام، و حقيقة التوحيد ناميديم و انگيزه نوشتن آن، اموري بود که برخي از آن‌‌ها عبارتند از:

اولاً: مشکلي قديمي (در ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد) در نحوه تعريف (عبادت) و رابطه آن با مفهوم (الاله) وجود دارد که به ناحق بسياري از اهل قبله را به شرک و دور شدن از اسلام و خروج از ملت مسلمانان، منسوب کرده است. اين انتساب‌‌ها بسيار خطرناک است و از اصول و امور مهمي مي‌باشد که احتياج به بر‌هان قطعي و حجت يقيني دارند و در آن اجتهاد راه ندارد.

ثانياً: آشفتگي و ناهماهنگي در مرزبندي بين توحيد ربوبي و توحيد الوهي و توحيد اسما و صفات، رابطه ريشه‌اي با مشکل سابق‌الذکر دارد، اضافه بر اين‌که‌ اين تقسيم از بيخ و بن، ضعيف و غير قانع‌کننده و بي‌نتيجه مي‌باشد چرا که:

1. تقسيمي که از توحيد ارائه شده به دليل تداخل اقسام با همديگر غير منضبط است.

2. اين تقسيم به دليل خارج شدن ارکان مهم توحيد مانند توحيد حاکميت و توحيد دوستي و موالات، جامع افراد نيست. و وارد کردن اين اقسام در توحيد، مشقت‌بار و تصنعي است.

3. اين تقسيم به دليل ورود اموري که ربطي به توحيد ندارد، مانند اکثر مباحث صفات خدا، مانع اغيار نيست. چرا که اموري فرعي و غير اصلي مي‌باشند.

4. تقسيم‌‌ها، عرفي و اصطلاحي هستند و بار شرعي ندارند، به دليل اينکه نصوص شرعي را که معاني «اله»، «عبادت» و «رب» و غير آن در آن‌‌ها مطرح شده است به صورت کامل بررسي نکرده است.

5 ـ اين مباحث با واقعيت شرک و عبادت، در نزد مردم به صورت کلي و در نزد عرب‌ها هنگام نزول قرآن کريم، مطابقت ندارد. شيخ به اقسام خيالي خود ترتيب اثر داده است نه بر اساس واقعيتي پيچيده از اعتقادات متداخلي که احتياج به سبر و تقسيم و استقرا گسترده دارد. با اينکه قرآن به آن اشاره کرده است و بيشتر آن‌‌ها را بررسي کرده است.

ثالثاً: اشکالات متعددي در اين زمان، درباره ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد، بروز کرده است که مربوط به حقيقت توحيد، اقسام و گستردگي قضاياي مربوط به حاکميت و موالات و دشمني مي‌شود. اين اشکالات به دليل تقسيم سنتي‌اي بود که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب ارائه کرده بود که در بالا ذکر آن گذشت. فقيهان درباري در گسترش مشکلات و گمراهي امت اسلامي، سهم بسزايي داشتند و به خصوص باعث شدند که به سروران خود که از امامان کفر و جور هستند خدمت نمايند و دشمنان خدا را به ولايت بپذيرند و اولياء الله را به دشمني بگيرند. در حالي که به توحيدي که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب آن را ترسيم کرده است و بسيار معيوب و ناقص است چنگ زدند و در حول و حاشيه مردگان، گنبد‌ها، درختان، سنگ‌ها و شنزار‌ها و گورستان‌‌ها ‌گرديدند.!!

وضعيت آن‌‌ها همان گونه که ابن‌قيم در کتاب مدارج السالکين بيان نموده است اين گونه است:

« اگر حق بر سر راه رياست آن‌‌ها قرار بگيرد، آن را لگدمال مي‌کنند و اگر از اين کار عاجز باشند او (صاحب حق) را به مانند يک رقيب، به کناري مي‌اندازند و اگر از اين کار هم عاجز باشند او را در مسيرش زنداني مي‌کنند و از راه ديگري مي‌روند و تا جايي که ممکن است تلاش مي‌کنند او را از بين ببرند و اگر باز هم عاجز باشند به او مال و منبر مي‌دهند و از تصرف در حکومت و اجراي آن باز مي‌دارند و اگر (حق) به ياري آنان بيايد و آن‌‌ها هم، سودي از آن داشته باشند، براي آن جار و جنجال به راه مي‌اندازند و به آن اقرار مي‌کنند نه اينکه چون حق است و بايد از آن حمايت کرد بلکه چون موافق خواست و اميال آن‌‌هاست.»

به راستي که چه زيبا وضعيت پليد آن‌‌ها را توصيف کرده است. حال به گفته‌‌هاي بزرگان آن‌‌ها توجه کن و در اهداف و اغراض احزاب و جماعت‌‌هاي آن‌‌ها تأمل‌ نما. مانند جمعية اهل السنة و الحديث، انصار السنة المحمدية، جنود الصحابة. و لازم است که به کتاب‌‌هايي که به صورت رايگان پخش مي‌کنند نيز توجه کني مانند: القطبية هي الفتنة فاحذرو‌ها، طاعة الرحمن في طاعة السلطان، الحاکمية و فتنة التکفير.»[30]

و ما مي‌گوييم که: پديده دوري از توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب، تنها به عربستان منحصر نمي‌شود بلکه در تمام عالم شيوع يافته است. من افراد بسياري را مي‌شناسم که از ديدگاه او دوري جستند و آن‌هايي را که نمي‌شناسم از زمان شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب تا اکنون بسيارند.

محمد‌بن عبدالو‌هاب از کساني شکايت مي‌کند که زماني با او بودند اما بعد‌ها به سبب روشن شدن برخي از اشتبا‌هاتش در فهم توحيد، از او روي‌گردان شدند. او شيخ محمد‌بن عبدالله‌بن فيروز الحنبلی[31] را به عنوان يکي از آن‌‌ها نام مي‌برد که از برجسته‌ترين علماي عصر محمد‌بن عبدالو‌هاب بوده و از دعوت او متأثر شده بود. شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب نامه‌اي به احمد‌بن ابراهيم از علماي منطقه «مرات» نوشت و در آن نامه، از علامه ابن‌فيروز تمجيد کرد و ‌گفت: «و لکن مي‌داني که ابن‌فيروز در ميان آنان به اسلام نزديک‌تر است و مردي از حنابله است و سخنان شيخ ابن‌تيمية و ابن القيم را مي‌پذيرد».

واضح است که امام شيخ ابن فيروز از کساني بود که به نوشته‌‌هاي ابن‌تيميه و ابن‌‌قيم اقتدا مي‌کرد و از کساني بود که آن نوشته‌‌ها را خوب مي‌فهميد و به خوبي عرضه مي‌کرد و از سلفيان حنبلي مذهب بود. در مورد او همين بس که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، او را از آن جهت که بر روش و مذهب ابن‌تيميه و ابن‌قيم مي‌باشد و اينکه او را حنبلي خوانده است، ستوده است، اما شيخ ابن‌فيروز حنبلي بعد از اينکه در مورد کتاب‌‌هايي که شيخ درباره توحيد نوشته بود تأمل کرد، دريافت که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب با توحيدي که قرآن کريم و سنت صحيح، آن را ترسيم نموده مخالفت‌‌هاي آشکاري داشته است. هنگامي که کاستي‌‌هاي موجود در توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب را دريافت به عنوان يک پزشک حکيم و ناصح که در صدد درمان است به او نامه‌اي نوشت و در آن نامه، او را نصيحت کرد اما نيک مي‌دانيم که گاهي معالجه، احتياج به جراحي دارد.

شيخ ابن‌فيروز حنبلي از اولين کساني بود که بين توحيدي که قرآن کريم ترسيم کرده بود و بين توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب تفاوت گذاشت. هم‌چنين او از اولين کساني بود که به بيماري‌‌ها و خطرات موجود در کتاب‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد آگاهي يافت. اما شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب نصيحت‌‌هاي امام ابن فيروز را نپذيرفت چرا که او غرق عبادت خويشتن بود يا اينکه از ابعاد خطرناک فهم توحيدي خود بي‌اطلاع بود. اگر شيخ به سخن او گوش داده بود و از عبادت خويشتن بيرون آمده بود، فطرتش او را به توحيدي که مراد خدا و رسول او بود رهبري مي‌کرد. اما مجادله با دشمنانش باعث شد که حقيقت توحيد قرآني، در نزدش، مسأله‌اي پيچيده و بغرنج شود و نداي فطرت، در او کاهش يابد. لذا گمان کرد که تنها او، توانايي فهم آيات توحيدي قرآن و سنت را دارد و به اين ترتيب، خود را در گمراهي‌‌ها و پرتگاه‌‌ها انداخت و خود را داور دانسته‌‌ها و ندانسته‌‌ها قرار داد و نتيجه اين شد که بعد از آنکه مقام و منزلت امام ابن‌فيروز حنبلي سلفي را بالا برد و از او تعريف کرد، او را از دايره اسلام خارج کرد و در يکي از نامه‌‌هاي خود گفت که او: «کافري بسيار بزرگ است و از ملت اسلام خارج شده است».

تکفير نمودن و سپس کشتن، عاقبت تمام علماي مسلماني است که در عصر شيخ، زندگي و او را نصيحت مي‌کرد‌ه‌اند. با اينکه آن‌‌ها با او از يک شهر بودند و در مذهب با او مشترک بودند. در حقيقت بسياري از و‌هابي‌‌هاي متاخر و معاصر، زماني که در مي‌يابند بزرگان سلفي و حنبلي در زمان شيخ، او را نصيحت کرده و با او مخالفت مي‌کرد‌ه‌اند شگفت‌زده مي‌شود. در اين مورد و‌هابي معاصر و نويسنده معروف، عبدالله العثميين، زماني که دريافت علماي نجد عليه شيخ بود‌ه‌اند ‌گفت: «از نامه‌‌هاي شيخ (محمد‌بن عبدالو‌هاب) مي‌توان دريافت که دعوت او با مخالفت شديدي از سوي علماي نجد مواجه شده بود». کسي که اين قضيه را دنبال مي‌کند در مي‌يابد که بيش از 20 عالم و يا طلبه علم در مقطعي از زمان عليه او ايستادند و در پيشاپيش اين مخالفان عبدالله المويس[32] و سليمان‌بن سحيم[33] از رياض قرار داشتند.[34]

در اينجا به موضوع اصلي باز مي‌گرديم و به ذکر کساني که و‌هابيت را ترک گفتند ادامه خواهيم داد:

2. از جمله آن‌‌ها، عالم بزرگ و شيخ و‌هابي سلمان العودة مي‌باشد که از بزرگان علماي و‌هابي بود، کسي که شيخ بن‌باز او را ستوده است و نسل معاصر عربستان سعودي به دست او پرورش يافته‌اند اما او بعد از اينکه تفاوت بين توحيد قرآن کريم و توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب را درک کرد و دريافت که چگونه دشمنان اسلام از طريق فتنه توحيدي که شيخ آن را اختراع کرده است به درون ما نفوذ کرد‌ه‌اند، کتاب‌‌هايي در زمينه مشکلات دعوت شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب و بيماري‌هايي که به سبب آن نوشته‌‌ها، جامعه عربستان بدان گرفتار شد‌ه‌اند نوشت. از طريق خطبه‌‌ها و سخنراني‌‌هايي که در ميان جوانان سعودي مقبول واقع شد، بسياري از جوانان، دست از ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد برداشتند.

او با شجاعت زياد در کتاب با ارزش خود به نام اخلاق الداعية مي‌گويد:

«شرکي که محمد‌بن عبدالو‌هاب آن را مطرح کرده است «شرک قبر‌ها» مي‌باشد و رابطه‌اي با «شرک قصر‌ها» ندارد.»

اين گونه شيخ سلمان‌بن عودة، توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را توصيف کرده‌ است که دعوتي سنتي و بدور از واقع مي‌باشد.[35]

آن چه بيان شد مختصري در دفاع از توحيدي بود که مراد خداوند در کتاب خود بود، در مقابلِ کساني که بر خدا افترا بستند و بين توحيد قرآني و توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب خلط کردند.

جاي تأسف است که اشکالات بزرگي که شيخ سلمان العوده عليه محمد‌بن عبدالو‌هاب مطرح کرده بود با هجوم وحشيانه‌ و‌هابي‌‌ها که هم‌چنان به ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب درباره توحيد چنگ زد‌ه‌اند، مواجه شد. لذا بر اين اساس به مجموعه‌اي از کتاب‌‌ها بر مي‌خوريم که به شيخ سلمان هجوم مي‌آورند. در گستردگي اين کتاب‌‌ها همين بس که يک نويسنده و‌هابي به نام عبدالعزيز‌بن ريس الريس، سه کتاب درباره آن نوشته است:

1. تناقضات رموز الصحوة 2. کشف الشبهات العنصرية علی الدعوة الاصلاحية السلفية 3. وانکشف القناع (حقيقة بعض الدعاة الذين کانوا يتوارون وراء اقنعة).

و هم‌چنين کتاب‌‌هاي اهل الحديث هم الطائفة المنصورة والفرقة الناجية نوشته شيخ و‌هابي ربيع‌المدخلي‌؛ کتاب دع التمسح بائمة اهل السنة يا سلمان العودة ؛ اتحاف البشر في کلام العلماء في سلمان العودة وسفر الحوالي را مي‌توان نام برد.

نقش شهيد سيد‌قطب در نجات و‌هابيان از توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب

در حقيقت براي من ماجرايي مشابه آن چه براي شيخ «سلمان العودة» رخ داد اتفاق افتاد. و بين من و برادران و‌هابي‌ام گفتگويي طولاني درباره مشکلات موجود در توحيد شيخ برقرار بود. همه اين مشکلات يک علت داشت و آن هم شوريده‌سري و سردرگمي محمد‌بن عبدالو‌هاب در فهم قرآن کريم و ناتواني او از تدبر و احاطه به تمام آيات توحيد و شناخت مدلولات آن‌‌ها بود.

شکي نيست که برخي از علماي اهل‌سنت که به لغزش‌‌گاه‌هاي ديدگاه توحيدي شيخ پي‌بردند، نقش به سزايي در نجات من از توحيد شيخ داشتند و نقش مهم‌تر، از آن شهيد سيدقطب (رضوان‌الله‌عليه) مي‌باشد، او بود که انحرافات عقيده شيخ را بر من آشکار کرد. او بر اصلاح عقيده شيخ در مورد توحيد حريص بود و تلاش کرد که انحرافات آن را بيان کند و از اين جا است که بزرگان و‌هابي در عربستان، با کتاب‌‌هاي سيدقطب به دليل منحرف شدن از توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب، دشمني ‌دارند.

در حقيقت زماني که کتاب في ظلال القرآن، نوشته سيد‌قطب را مطالعه کردم و بعد از خواندن کتاب «سليمان‌بن عبدالو‌هاب»، بسيار متعجب شدم و عقيده من درباره توحيد شيخ، دچار اضطراب شديدي شد و اعتمادم به نظر شيخ در مورد توحيد از بين رفت. حال آن که آرام آرام، نظرگاه سيد‌قطب در مورد توحيد به درون قلبم نفوذ مي‌کرد و چه کار‌ها که با آن نکرد. به ياد مي‌آورم زماني که در عربستان بودم برخي از دوستانم كه مرا در حين مطالعه کتاب في ظلال القرآن مشاهده کردند و با روشي دوستانه به من مي‌گفتند: آيا فتوايي را که از شيخ بن‌باز و تمام مشايخ عربستان سعودي در گمراهي سيد‌قطب صادر شده است نديد‌ه‌اي؟

گفتم: آيا تو کتاب‌‌هاي سيد‌قطب را خوانده‌اي؟

گفت: من کتاب‌‌هاي گمراه کننده را نمي‌خوانم.

و گفتگو هم‌چنان ادامه داشت اما بدون نتيجه، چرا که دستور سوزاندن کتاب‌‌هاي سيد‌قطب صادر شده بود. تنها به اين دليل که او مخالف توحيدي بود که شيخ عبدالو‌هاب مطرح نموده بود.

مي‌توان شواهدي از کتاب‌‌هاي و‌هابيان در مورد تأثير سيد‌قطب در بازداشتن مردم از کتاب‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب ارائه کرد:

شيخ و عالم سنتي و‌هابي به نام «عثمان عبدالسلام نوح» در کتابش به نام الطريق الی الجماعة الام از نقش سيد‌قطب در بازداشتن مردم و دور کردن آن‌‌ها از توحيد شيخ، سخن مي‌گويد و عبارتي را از سيد‌قطب نقل مي‌کند که بسياري از و‌هابيان را به تمسخر توحيدي که شيخ، آن را ترسيم کرده واداشته است و مي‌گويد:

سيد قطب در کتاب تفسير خود به نام في ظلال القرآن [36] مي‌گويد:

بت پرستي‌اي که حضرت ابراهيم از خداوند مي‌خواهد او و فرزندش را از آن دور بدارد تنها در آن صورت‌‌هاي ساد‌ه‌اي که عرب‌‌ها در جاهليت با آن مواجه بودند و يا دوگانه‌پرستان در صورت‌‌هاي مختلف با آن برخورد داشتند مانند پرستش سنگ و درخت، حيوان و پرنده، ستاره و آتش، روح و شبح، خلاصه نمي‌شد، اين صورت‌‌هاي ساده بت‌پرستي شامل تمام اقسام شرک به خداوند نمي‌شد. خلاصه کردن مدلولات شرک در اين صورت‌هاي ساده، ما را از درک صورت‌هاي ديگر شرکي که نهايت ندارد، باز مي‌داشت و ما را از درک صحيح حقيقت اقسام و صور شرک و جاهليت نويني که بشريت را فرا گرفته است دور مي‌ساخت!

ناچار بايد در ويژگي شرک و رابطه بت‌‌ها با آن تعمق و تدبر نمود، هم‌چنين بايد در حقيقت بت‌ها نيز، ژرف‌ انديشي کرد، و نمودِ صورت‌هاي جديد‌ آن را با جاهليت جديد درک کرد!.

شرک به خداوند ـ که مخالف شهادت «لا اله الا الله» است ـ هر وضعيت و هر شأني از شؤون زندگي را که ايمان به خداوند در آن خالص نباشد، شامل مي‌شود. و براي تحقق شرک، کافي است که يک شخص در برخي از امور زندگي‌اش به خداوند ايمان داشته باشد اما در برخي ديگر به غير او متکي باشد و تقديم داشتن شعائر [به بت‌ها]، تنها يک صورت از صورت‌هاي پرستش است. مثال‌‌هاي موجود در زندگي بشر، مي‌تواند ما را به مفهوم واقعي شرک رهنمون سازد... بند‌ه‌اي که با اعتقاد به الوهيت، متوجه خدا مي‌شود و براي او وضو و طهارت مي‌گيرد و براي او نماز و روزه و حج و ساير شعائر ديني را انجام مي‌دهد و در عين حال در زندگي اجتماعي و سياسي و اقتصادي، به شريعتي غير از شريعت خداوند متکي مي‌شود و در ارزش‌‌ها و آداب اجتماعي به تصورات و اصطلاحاتي غير از آنچه خداوند خواسته، رفتار مي‌کند و در اخلاق و رسوم و عادات و نحوه زندگي به اربابان بشري رو مي‌آورد و تمام اموري را که مخالف شرع خدا و اوامر اوست انجام مي‌دهد، اين بنده، دچار شرک در خاص‌ترين معنا است و اين همان حقيقت شرک است و با شهادت «لا اله الا الله» و «محمد رسول الله» مخالف است. اين چيزي است که مردم در اين دور و زمانه، آن را ترخيص داد‌ه‌اند و آن را شرکي نمي‌پندارند که مشرکان در هر زمان و مکان به آن مي‌پرداختند.

بت‌‌ها لازم نيست که در آن صورت ساده اوليه جلوه نمايند. بت‌‌ها چيزي نيستند جز ابزار‌‌هايي در دست طاغوتيان تا خود را در پس آن مخفي دارند و مردم را بنده خود كرده بردگي مردم را از طريق آن تضمين نمايند.

بت نه سخن مي‌گفت و نه مي‌شنيد و نه مي‌ديد و اين متولي و کاهن و يا حاکم بود که در پشت آن قرار داشت و در اطراف آن، مشغول خواندن تعويذ‌ها و اوراد بود و به نام بت‌‌ها، هر آنچه که براي بردگي مردم و گمراه کردن آن‌‌ها مي‌خواست، مي‌گفت.!

پس اگر در هر زمان و هر مکان، شعار‌هايي بلند شد که به نام حاکمان و کاهنان بود و به نام آن‌‌ها شرايع و قوانين و اصول و کار‌هايي تصويب شد که خدا به آن‌‌ها اذن نداده است، اين همان حقيقت و وضعيت و وظيفه بت‌ها است. اگر ملي‌گرايي شعار شود و اگر وطن شعار شود يا ملت و يا طبقات جامعه، شعار شوند و سپس از مردم بخواهند که اين‌ها را در کنار خدا پرستش نماييد و جان، مال، ناموس و اخلاق خود را براي آن فدا نماييد و اگر شريعت و قوانين و توجيهات و تعاليم خدا با آن شعار‌ها و مقتضيات آن‌‌ها تعارض پيدا کرد، همه آن‌‌ها کنار گذاشته شوند و [در عوض] آن شعائر اجرا شوند؛ [اين همان شرك و بت‌پرستي و جاهليت نوين است].

يا به تعبير صحيح و دقيق: اراده طاغوت که در پس اين شعار‌ها واقع شده در واقع همان بت‌‌هاي در کنار خداست. لازم نيست که يک بت، در چوب يا سنگ، تجلي کند چه بسا يک بت، يک مذهب و يا يک شعار باشد!.

اسلام تنها براي ويران کردن بت‌‌هاي سنگي نيامد و همه آن تلاش‌‌هاي پي در پي و فرستادن پيامبران و جان‌فشاني‌‌ها و درد‌ها و شکنجه‌‌ها، تنها براي ويران کردن بت‌هاي چوبي و سنگي نبود.

اسلام آمد تا وجه مايز بين پرستش خداي يگانه در هر مسأله و هر کار و بين پرستش غير او در هر هيئت و صورتي را مشخص نمايد. از اين رو لازم است که وضعيت‌‌ها و صورت‌ها را در هر شرايط و هر زماني بررسي کرد تا ماهيت نظام‌‌ها و روش‌‌ها را دريافت و بيان کرد که آيا آن‌‌ها توحيدي است و يا شرک‌آميز؟ پرستش خداي يگانه يا پرستش طاغوت‌‌ها، اربابان و بت‌‌هاي مختلف؟

شرک به خدا، تنها در اعتقاد به الوهيت کسي ديگر در مقابل او خلاصه نمي‌شود، بلکه نمود شرک در برپاداشتن آيين‌‌ها و شعار‌هايي به اندازه نفوذ و مقتضيات آن بت‌ها بيشتر مي‌شود».[37]

اين عبارات را از کتاب و‌هابي مذکور گرفتم، ولي از آن‌جا که در آن برخي از جملات سيدقطب حذف و اضافه شده است به تفسير في ظلال القرآن مراجعه کردم و عبارات را از آن نقل کردم. مي‌بايست اين عبارت‌‌ها را براي برادران و‌هابي مطرح کرد تا ذهنيت و‌هابيان را در مورد توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب معالجه کرد. از اين رو مي‌بينيم که و‌هابي سنتي، شيخ عثمان عبدالسلام نوح در کتابش به نام الطريق الی الجماعة الام آثار و نتايج ديدگاه سيدقطب در مورد توحيد را براي رهبران اهل‌سنت و رهبران و‌هابي ديگر نقاط بيان مي‌کند و از عالِم سني شيخ حسن ترابي نقل مي‌کند که در خصوص طرفداران ديدگاه محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد، گفته است:

«آن‌‌ها به شرک قبر‌ها اهتمام مي‌ورزند و به شرک سياسي اهميت نمي‌دهند. بگذاريد که آن‌‌ها به دور قبر‌هايشان طواف کنند تا ما به بالاترين پست‌‌هاي مجلس راه يابيم». [38]

عثمان عبدالسلام نوح هم‌چنين از عالم سني به نام شيخ عبدالله عزام نقل مي‌کند که در خصوص شرکي که محمد‌بن عبدالو‌هاب آن را ترسيم کرده است[39] مي‌گويد:

« موضوع مبارزه با شرکي که علماي سابق مانند محمد‌بن عبدالو‌هاب با آن مخالفت کرده، عبادت بت‌‌‌ها و مسح قبور را منع مي‌کردند تمام شده است، به جاي آن شرکي از نوعي ديگر قرار گرفته است که عبارت است از: شرک در سرسپردگي به شريعت بشري، و ترک شريعت الهي». [40]

غفلت شيخ از اصول فقه سبب ناکامي او در شناخت توحيد

هر کس در کتاب‌‌‌هاي برخي از و‌‌هابيان تأمل کند در مي‌يابد که آن کتاب‌‌ها به مثابه انقلاب خطرناکي عليه توحيد شيخ مي‌باشند.... به ياد مي‌آورم زماني که در دانشگاه «الامام محمد‌بن سعود» در رياض درس مي‌خواندم دريافتم که چگونه مجموعه‌‌هاي بزرگي از مشايخ و‌هابيان شکل ‌گرفته‌اند تا ناکامي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را در ترسيم توحيد بر اساس آنچه خداوند و رسول او ترسيم کرد‌ه‌اند درک كنند. آن‌ها معتقد بودند ناکامي شيخ، علت مهمي دارد، زيرا شيخ از روشي که در علم اصول فقه نمايان مي‌شد، در بررسي توحيد قرآن و سنت نبوي استفاده نکرده بود تا عام و خاص، مطلق و مقيد و مجمل و ظاهر و مؤوَّل و محکم و متشابه را در نصوص قرآن و سنت به درستي دريابد. آنان معتقدند اين امر ناشي از عدم ژرف‌نگري شيخ در فهم و بررسي علم اصول فقه است و اگر آن را به صورت کامل مطالعه کرده بود، هرگز مرتكب اين گونه خطا‌هاي زننده و امور قبيحي که چهره توحيد الهي را مکدر مي‌نمايد نمي‌شد.

در اين زمينه عالم سلفي امام شيخ سعيد حوي در کتاب با ارزش خود به نام جولات في الفقهين الکبير و الاکبر مي‌گويد:

«اگر (محمدبن عبدالوهاب) علم اصول فقه را فرا‌گرفته بود از بسياري از غلط‌‌هاي فاحش و توهمات کشنده، دوري مي‌کرد و مي‌آموخت که چگونه نصوص شرعي را در مکان خود قرار دهد، زيرا بدون علم اصول، در معرض اشتباه بود. حتي محدثان (يا اهل حديث) در تحقيقاتشان به آنچه اصولي‌‌ها (يا علماي اصول فقه) به آن رسيد‌ه‌اند اعتماد مي‌کنند، چرا که علوم اسلامي هر يک به ديگري ياري مي‌رساند».[41]

در اين‌جا احتياج به بازخواني سخنان سيد‌قطب و سعيد حوي درباره توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب داريم تا اعتماد و اطمينان و‌هابيان را نسبت به کتاب‌هايي به غير از کتاب‌‌های شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب که در مورد توحيد نگاشته شد‌ه‌اند باز گردانيم و عجيب نيست که بسياري از و‌هابي‌‌هاي سنتي ـ به غير از اصلاح‌طلبان‌‌‌‌‌‌ آن‌‌ها ـ اعلام مي‌دارند که سيد‌قطب و سعيد حوي از توحيد، خارج شد‌ه‌اند، چرا که در صدد هستند ما توحيد را همان‌گونه فرا بگيريم که قرآن کريم فرموده است! با توجه به همه اين‌‌ها، حمله شديدي از سوي و‌هابي‌‌هاي سنتي عليه سيد‌قطب و سعيد حوي صورت گرفت.

هر کسي کتاب‌‌هاي مقلدان شيخ عبدالو‌هاب را درباره توحيد مطالعه ‌کند در مي‌يابد که دل‌هاي آنان آكنده از کينه و عقد‌ه نسبت به سيد‌قطب و سعيد حوي است.

زماني که و‌هابي بودم کتاب فضائح و نصائح شيخ و‌هابي سنتي مقبل‌بن ‌هادي الوادعي را مطالعه مي‌کردم و کلماتي را مي‌خواندم که مرا به اين اعتقاد سوق مي‌داد که سيد‌قطب، مشرک از دنيا رفته است. الوداعي درباره سيدقطب مي‌گويد: «او از سردمداران بدعت است»[42]. هم‌چنين مي‌گويد: ‌‌‌‌«امامي از امامان اهل بدعت و گمراهي است»[43].

شيخ و‌هابي سنتي به نام ربيع المدخلي نيز درباره سيد‌قطب مي‌گويد:« او گمراه بزرگ است»[44]. و‌هابي سنتي شيخ عبيد عبدالله جابري معتقد است توحيد سيد‌قطب سبب دست‌کشيدن بسياري از و‌هابي‌‌هاي زمانه ما از ديدگاه توحيد شيخ بوده است. او در يکي از سخنراني‌‌هايش درباره تفسير سيد‌قطب مي‌گويد:

«اين کتاب (في ظلال القرآن) در سايه‌سار قرآن نيست بلکه در زير سايه شيطان است».

بار ديگر به موضوع اصلي شناسايي برخي از و‌هابياني که روش شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را در مورد نصوص توحيد در قرآن و سنت ر‌ها کردند برمي‌گرديم. البته اين برگشت از نظر شيخ بعد از آن بود كه توحيد شيخ را توحيد سنتي، ابتدايي و يا توحيد ساده‌لوحانه تعبير کردند.

يکي از آن‌‌ها سعيد‌بن مسفر مي‌باشد که از بزرگان سابق و‌هابي و از حاميان توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب بود. او دلايل ترک گفتن توحيد شيخ را بيان کرد. او هم اکنون از کساني است که در مورد توحيد در قرآن کريم، کتاب مي‌نويسد تا مشکلاتي را که به سبب فهم عبدالو‌هاب از نصوص قرآن، حاصل شده است رفع کند. او در کتاب‌‌هايش به نقد کساني پرداخت که بين روش شيخ در توضيح توحيد قرآن کريم و روش دين در طرح توحيد خلط مي‌کنند، چرا که معتقد بود، اين دو روش، هيچ ارتباطي با هم ندارند و حتي امکان تلفيق آن‌‌ها وجود ندارد.

در بين و‌هابيان پيرو شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب مانند شيخ بن‌باز و شيخ عثيمين که درباره «توحيد در اسلام» مي‌نويسند و مقصود آن‌‌ها، همان توحيد در نزد محمد‌بن عبدالو‌هاب مي‌باشد، مشكل بزرگي وجود دارد و آن اين است که تلاش مي‌کنند توحيد اسلام را در ديدگاه‌‌هاي مطرح شده در کتاب‌‌هاي التوحيد و کشف الشبهات و ديگر کتاب‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب خلاصه کنند، حال آنکه توحيد در اسلام، چيز ديگري است که هيچ ارتباطي با بسياري از مباحثي که شيخ آن‌‌ها را مطرح کرده و به اسلام نسبت داده است ندارد. شناخت توحيد در اسلام بايد از خود قرآن کريم گرفته شود. بر اين اساس در کتاب‌‌هاي کساني که از و‌هابيت بازگشته‌اند انقلاب فراگيري را عليه توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب به تمام اشکال و صور آن مشاهده مي‌کنيم و سرپيچي کاملي را عليه تمام نوشته‌‌هاي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب مي‌يابيم.

شيخ سعيد‌بن مسفر که در گذشته و‌هابي بود کتاب با ارزشي به نام الدعوة الی الله تجارب و ذکريات نوشت که در آن ماجراي بازگشت او از توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب به توحيد قرآني را بيان کرده است. او در حالي که درباره جماعت و‌هابي که نام الجماعة السلفية بر خود گذاشته‌اند بحث مي‌کند مي‌گويد:

«اعتراضاتي که بر اين جماعت و‌هابي مي‌توان وارد کرد بدين قرار است:

نمي‌توان در مرز سخن گفتن درباره صفات و شرک مردگان و قبر‌ها توقف کرد بلکه مي‌بايست به شرک زندگان که در شرک طاغوت‌‌ها متمثل مي‌شود اهتمام ورزيد، سرکشاني که شريعت خدا را نمي‌پذيرند و سعي در دور کردن آن از زندگي، و حاکم ساختن قوانين وضعي دارند...».[45]

هم چنين در نقد و‌هابيت گفته است:

« ...تلاش‌ها براي مبارزه با بدعت‌‌هاي قديمي که از حد مباحث نظري تجاوز نمي‌کند محصور شده است، در حالي که حتي به همين اندازه نيز براي مبارزه با بدعت‌‌هاي معاصر، مانند قضاياي غرب‌زدگي و سکولاريسم تلاش نمي‌شود.»[46]

علل اصلي دوري علماي اهل‌سنت و سلفيان از توحيد شيخ

من بر اين عقيده هستم که از گذشته تا به امروز، بزرگاني از و‌هابيان بودند که به توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب معتقد بودند، اما امروزه دشمن شيخ شده‌اند. هنگامي که در اسباب و علل ترک و‌هابيت تأمل مي‌کنيم درمي‌يابيم که اسباب و علل بسياري وجود داشته است و ما در اين‌جا در صدد بيان سه سبب از اسباب آن هستيم:

سبب اول: تقليد بي‌چون و چرا از شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب

حادثه‌اي را به ياد مي‌آورم که براي من اتفاق افتاد و حقيقت سبب اول را روشن مي‌کند. زماني که در عربستان به تدريس و درس خواندن مشغول بودم، با جمعي از مقلدان شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در يکي از مساجد رياض گرد هم آمده بوديم و بعد از نماز درباره قبر و قبوري‌‌ها[47] و آنچه شيخ در مورد آن‌‌ها گفته است بحث مي‌کرديم...

بعد از اين‌که از مسجد خارج شديم با خودم فكر كردم كه در رياض هيچ يک از قبوري‌‌ها و يا مشرکان قبوري که شيخ آن‌‌ها را توصيف کرده است وجود ندارد. و ما سخنان شيخ را درباره قبر و قبوري‌‌ها در حالي به زبان مي‌آوريم که هيچ لزومي به سخن گفتن در مورد آن نبود، مخصوصاً اين‌که ما در پايتخت فکري شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب زندگي مي‌کرديم که در آن، همه قبر‌ها را ويران کرده بودند... اين حادثه و امثال آن چندين بار رخ داده بود.

به اين موضوع، عالم بزرگ و‌هابي شيخ عبدالرحمن عبدالخالق اشاره کرده مي‌گويد:

« اگر اکنون به عربستان برويد هيچ قبري را نمي‌يابيد... با اين حال گروهي از علما را مي‌يابيد که از امور اعتقادي، تنها آن‌‌هايي را مي‌پسندند که شيخ درباره آن‌‌ها سخن گفته باشد... با اين که در اماکن و روستا‌هايي که آن سخنان درباره‌شان بيان شده هيچ انساني را بدان اعتقاد نمي‌يابيد... پس اين سلفي سنت‌گرا به هيچ نمي‌ارزد.»

لذا مي‌بينيم که رهبران بزرگ تفکر و‌هابي به مردود بودن روشي که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در برخورد با قرآن کريم داشت، اذعان دارند. و نام (سنت‌گرايان سلفي) را بر روي طرفداران طريقه شيخ گذارده‌اند. همان‌گونه که عالم و‌هابي معاصر، عبدالرحمن عبدالخالق و ديگران به آن اشاره کرد‌ه‌اند.

سبب دوم: خلط ميان توحيد سلف صالح و توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب

اين خلط به طرفداران توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب باز مي‌گردد، آن‌‌ها گمان مي‌کردند که شيخ در شناخت توحيد، بر روش سلف صالح بوده‌ است و زماني که تفاوت ميان روش شيخ و روش سلف، در شناخت توحيد را دريافتند به سرعت و‌هابيت را ترک ‌گفتند و به سلفي‌‌ها ملحق ‌شدند... . مشکل بزرگي که بايد با طرفداران تفکر و‌هابي مطرح کرد تا آن‌‌ها را از و‌هابيت نجات داد، بيان خلط ميان سلفيه و و‌هابيت است. به اين مشکل خطرناک، عالم سني بزرگ، شيخ محمد سعيد رمضان البوطي در کتاب با ارزش خود به نام السلفيه مرحلة زمنية مبارکه لامذهب اسلامي اشاره کرده است:

«زماني که و‌هابيان به انديشه و‌هابيت ـ که وانمود مي‌کند ريشه اين مذهب است ـ با تمام ويژگي‌‌ها و مزايا، باور محکمي داشتند، مي‌ديدند که اين مذهب تا محمد‌بن عبدالو‌هاب متوقف مي‌شود، در صدد بر آمدند که واژه و‌هابيت را به واژه سلفيه تبديل نمايند و شروع به ترويج اين لقب جديد به جاي نام مذهب قديمي و معروف خود کردند تا به مردم اين‌گونه تلقين کنند که افکار اين مذهب تا محمد‌بن عبدالو‌هاب متوقف نمي‌شود، بلکه به زمان سلف باز مي‌گردد و آن‌‌ها با بر عهده گرفتن شؤون اين مذهب، امانت‌داران عقيده سلف و افکار و روش آن در فهم و تطبيق اسلام هستند... . ياران او مي‌پندارند که تنها آن‌‌ها بر حق هستند و تنها آن‌‌ها امانت‌دار عقيده سلف و نمايان‌گر روش و عقيده سلف در فهم اسلام و تطبيق آن هستند».[48]

سبب سوم: خلط ميان مفهوم عبادت در لغت و مفهوم آن در قرآن و سنت

اين علت را امام بزرگ اهل‌سنت در اين عصر شيخ علامه سلامة القضاعي العزامي الشافعي (رحمة‌الله‌عليه) (ت1358) كه در الازهر تحصيل کرده بيان داشته است. او در کتاب با ارزش خود به نام فرقان القرآن بين صفات الخالق و صفات الاکوان[49] ، مشکل خلط و به هم آميختگي بين مفهوم و واژه عبادت در زبان عربي و بين مفهوم آن در قرآن و سنت نبوي را بيان کرده و مي‌گويد:

«اشتباه در تفسير عبادت، لغزش‌گاه و گمراهي بزرگي بود که خون‌‌هاي بي‌شماري به سبب آن ريخته شد. ناموس‌‌هاي بي‌شماري مورد هتک حرمت قرار گرفت و روابط بين انسان‌‌ها قطع شد در حالي که خداوند به پيوند‌ آن‌‌ها امر کرده بود، از اين‌گونه لغزشگاه‌‌ها به خداوند پناه مي‌بريم. بدان که عبادت را، به‌جا آوردن نهايت فروتني، تفسير کرد‌ه‌اند و در بيان آن، معناي لغوي آن را در نظر داشته‌اند اما معناي شرعي دايره محدودتري از آن دارد، همان‌گونه که اين موضوع بر جوينده صبور آن، از راه استقراء موارد استعمال آن در شرع، مشخص مي‌شود که عبارت است از به‌جا آوردن نهايت خضوع قلبي به همراه اعتقاد به ربوبيت آن‌کس که ما براي او خاضع هستيم. و اگر آن نوع اعتقاد منتفي شود، آن خضوع ظاهري به هر نوع که باشد، چه کم و چه زياد، از نگاه شرعي عبادت به حساب نمي‌آيد، حتي اگر سجده باشد.

مثال اعتقاد به ربوبيت مانند اعتقاد به يک ويژگي از ويژگي‌‌هاي ربوبيت، مثل استقلال در سود و زيان و نفوذ حتمي مشيت مي‌باشد، حتي اگر از طريق شفاعت براي بنده در نزد خدايي باشد که از آن معبود برتر است. مشرکان به خاطر سجود و خضوع در برابر بت‌‌ها و درخواست از آن‌‌ها و مانند اين نوع خضوع‌‌ها، کافر خوانده شدند، چون آن‌‌ها اعتقاد به ربوبيت بت‌‌ها و يا يکي از ويژگي‌‌هاي آن را در دل داشتند، همان‌گونه که تفصيل آن خواهد آمد.

سجود براي غير خدا از نگاه شرعي، عبادت به حساب نمي‌آيد، چه رسد به انواع پايين‌تري از خضوع که اين نوع اعتقاد به همراه آن نيست، مانند سجده کردن ملائکه بر آدم زيرا در اين صورت، کفر به حساب مي‌آيد؛ در حالي که کفر نمي‌باشد و به اختلاف شريعت‌‌ها تفاوت نمي‌کند و خداوند به آن امر نمي‌کند: «قُلْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء...»[50] «وَلَا يَرْضَى لِعِبَادِهِ الْكُفْرَ...»[51] اين امري واضح و آشکار است ان‌شاءالله. مي‌شنويم که به ملائکه فرمود: « اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ... »[52] و شيطان گفت «انا خير منه»[53] «أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا».[54]

اگر فهم اين مطلب، برايتان دشوار مي‌آيد در حالي که درک آن سخت نيست ـ ان‌شاء الله تعالي ـ به خويش نگاه کنيد که ادب و احترام شما در مقابل پدرتان، باعث مي‌شود که به خود اجازه نشستن و يا دراز کشيدن ندهيد و يا به جهت اين احترام، يک ساعت يا بيشتر، به حالت ايستاده و يا نشسته مي‌مانيد، اما اين کار شما عبادت او به حساب نمي‌آيد. اما چرا اين کار اشکالي ندارد و عبادت پدرتان محسوب نمي‌شود؟ زيرا اين کار هيچ يک از لوازم ربوبيت را براي او ثابت نمي‌کند؛ از اين رو شرک محسوب نمي‌شود. اما شما در نماز به اندازه خواندن يک سوره فاتحه مي‌ايستيد و يا در حالت نشسته نماز به اندازه يک تشهد مي‌نشينيد که يک يا دو دقيقه بيشتر طول نمي‌کشد اما اين زمان اندک، عبادتي است از سوي شما براي کسي که او را عبادت مي‌کنيد، سر آن اين است که اين خضوعي که در قيام و قعود خود انجام مي‌دهيد، مقارن با اعتقاد به ربوبيت کسي است که براي او خاضع هستيد. گاهي از رئيس خود درخواست مي‌کنيد شما را بر يک ستمگر پيروز گرداند و يا به شما در مشکلي که برايتان پيش آمده كمك كند. شما معتقد هستيد که او در به‌دست آوردن سود و دور کردن شر، به طور مستقل عمل نمي‌کند بلكه خداوند او را يک سبب در مجراي طبيعي امور قرار مي‌دهد که از طريق او آنچه را اراده کند انجام مي‌دهد. اين کار، عبادت اين شخص به حساب نمي‌آيد.

اما همان‌طور که بيان کرديم اگر از او چيزي بخواهيد و او را در رساندن نفع و دور کردن ضرر، مستقل از خداوند بدانيد و مشيت او را در کنار خدا قرار دهيد، شما با اين درخواست خود، او را عبادت کرد‌ه‌ايد. و او را شريک خداوند عزوجل قرار داده‌ايد. چرا که معتقد به يکي از خصوصيات ربوبيت در او شده‌ايد. زيرا استقلال در کار‌ها و نفوذ مشيت، بي‌شک از امور مختص ربوبيت است. مشرکان نيز از آن رو با سجده بر بت‌‌ها و مانند آن کافر بودند که آن‌‌ها را در سود و ضرر رساندن و نفوذ مشيت در کنار خدا قرار مي‌دادند، حتي اگر به صورت شفاعت باشد زيرا آنان را خداي بزرگ مي‌دانستند و براي معبود‌هاي خود ربوبيتي غير از ربوبيت خدا معتقد بودند. هم‌چنين معتقد بودند بت‌ها به ميزان ربوبيتي که دارند نفوذ مشيت هم براي آن‌‌ها ثابت است».

و بر آنچه گفتيم آيات بسياري دلالت مي‌کند مانند قول خداوند:«أَمَّنْ هَذَا الَّذِي هُوَ جُندٌ لَكُمْ يَنصُرُكُمْ مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ إِنْ الْكَافِرُونَ إِلاَّ فِي غُرُور»[55] و «أَمْ لَهُمْ آلِهَةٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنَا لاَيَسْتَطِيعُونَ نَصْرَ أَنفُسِهِمْ وَلاَ هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ»[56]

صورت استفهامي در دو آيه شريفه فوق الذکر، دلالت بر حالت انکار به صورت توبيخ به آنچه آن‌‌ها معتقد بودند دارد. خداوند از قوم هود، سخن مي‌گويد که پيامبرشان به آن‌‌ها گفت: «إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرَاك بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوء...»[57] و «مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لاَ تُنْظِرُونِ، إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَی اللهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ... »[58]

و مانند قول خداوند که آن‌‌ها را به جهت اعتقاد به استقلال در سود و نفع رساندنشان در روز قيامت، توبيخ مي‌کند:« وَقِيلَ لَهُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ، مِنْ دُونِ اللهِ هَلْ يَنْصُرُونَكُمْ أَوْ يَنْتَصِرُونَ»[59]

و سخن آن‌‌ها که درون دوزخ، خطاب به کساني که معتقد به ربوبيت و ويژگي‌‌هاي آنان بودند گفتند: «تَاللَّهِ إِن كُنَّا لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ، إِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبِّ الْعَالَمِينَ.» [60]

به مساوي انگاشتني که آن‌‌ها به آن اعتراف داشتند، تأمل کنيد که انسان بسيار دروغ‌گو هم آن را تصديق مي‌کند و در هنگامي که پشيماني سودي ندارد پشيمان مي‌شود.

اين مساوي انگاشتن، اگر در مورد اثبات صفاتي از صفات ربوبيت باشد که مطلوب ما ثابت است و شرک و کفر آن‌‌ها نيز از باب مساوي انگاشتن است، چرا که لازمه صفات باري تعالي، وحدانيت و نبود هيچ نظيري در کنار او است.

و اگر اين مساوي انگاشتن در مستحق دانستن آن‌‌ها در عبادت باشد، اين امر مستلزم اعتقاد به اشتراک آن الهه‌‌ها با خداوند در آنچه تنها او سزاوار آن است مي‌باشد. که عبارتند از صفات الوهيت يا برخي از آن صفات. و اگر شرک در عبادت، در خود عبادت باشد، در اين صورت هيچ انسان عاقلي اين سخن را نمي‌گويد، مگر اينکه معتقد به مستحق بودن او، همانند باري تعالي باشد.

و چگونه اعتقاد مشرکان قريش به ربوييت بت‌‌ها را انکار مي‌کنيم در حالي که آن بت‌‌ها را شريک خداوند قرار دادند و آن‌‌ها را مانند خدا، دوست داشتند همان‌گونه که خداوند در مورد آن‌‌ها گفته است: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ وَلَوْ يَرَي الَّذِينَ ظَلَمُواْ إِذْ يَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً وَأَنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعَذَابِ».[61] و انداد جمع «ند» به معناي «شرکا» مي‌باشد همان‌گونه که اهل لغت و تفسير درباره آن گفته‌اند: مساوي پنداشتن چيزي با چيز ديگر. لذا آن‌‌ها را نهيب مي‌زند که بت‌‌ها را با خدا برابر داشتيد؛ پاک و منزه است خدا از آنچه مي‌گويند.[62]

اين عبارات با اين که طولاني بود به جهت اهميت آن در شفاي برادران و‌هابي از مرض به هم آميختن مفهوم عبادت در لغت و مفهوم آن در شرع، به صورت کامل نقل گرديد. در حقيقت، اين مشکل ناشي از روش محمد‌بن عبدالو‌هاب در معرفي و تعريف مفهوم عبادت بود، روشي که جايگاه رفيع عبادت را تنزل داد و به آن ا‌هانت نمود و چنان کرد که امت اسلامي، به بيراهه رود. بلا‌ها و مصائبي که از اين تعريف او انتظار خواهد رفت بسيار است.

مشکل اساسي محمد‌بن عبدالو‌هاب

مشکل محمد‌بن عبدالو‌هاب اين بود که خود را تنها سخنگوي رسمي خدا و پيامبر مي‌دانست و فقط رأي خود را در مفهوم عبادت، سخن حق مي‌پنداشت و بر اين باور بود كه ديدگاه او هماني است که تمام انبيا براي آن مبعوث شد‌ه‌اند.... تعريف او از عبادت به گزينش برخي از آيات، صرف‌نظر از آيات ديگر و يا اختيار برخي احاديث رسول اکرم6، باز مي‌گردد. سپس او آن‌‌ها را جداي از ديگر آيات تفسير مي‌کرد و براي بستن در‌هاي اعتراض و پاسخ به کساني که با تعريف او از عبادت با او مخالف بودند به سياست تکفير و متهم کردن به شرک بزرگ، پناه مي‌برد. از اين‌جا بود که برادر بزرگ او، شيخ سليمان‌بن عبدالو‌هاب با دلي مملو از عطوفت پدري نسبت به پسر بيمار خود که خوف آن مي‌رفت که بيماري، او را احاطه نمايد و با بصيرتي که در صدد درمان برادرش بود، درباره او مي‌گويد:

« امروزه مردم مبتلا به کسي شد‌ه‌اند که به کتاب و سنت منتسب است و علوم آن را استنباط مي‌کند و از مخالفان خود باکي ندارد و هر کسي که مخالف او باشد کافر مي‌داند. اين در حالي است که او حتي يکي از شرايط اهل اجتهاد را ندارد. والله که حتي يک دهم از آن را هم ندارد با اين حال، سخن او در ميان بسياري از جاهلان رواج يافته است. فانا لله و انا اليه راجعون».[63]

شيخ محمد‌بن عبد‌الو‌هاب و موضوع تکفير

اگر در زمان‌‌هاي دور و نزديک، در مناطقي که کتاب‌‌ها و نامه‌‌هاي شيخ، منتشر شده دقت کنيم در مي‌يابيم که اين کتاب‌‌ها به هر جا که پا نهند تکفير كردن نيز به همراه آن وارد مي‌شود از اين‌رو علماي اهل‌سنت دريافتند که کتاب‌‌ها و نامه‌‌‌هاي شيخ، منشأ ايجاد جماعت تکفيري در اين زمانه است. هم چنين باعث گسست بين پيروان شيخ در زمان او و يا در عصر حاضر شده است. جماعت و‌هابي که زمان شيخ يک‌پارچه بودند به دسته‌‌ها و گروه‌‌هاي مختلف تقسيم مي‌شوند. گروهي به خاطر اينکه برخي از و‌هابيان را از توحيدي که شيخ رسم کرده بود منحرف مي‌بيند مبارزه مي‌كند و گروهي ديگر به اين علت که ديگري در جرگه مشرکان وارد شده است.

اين گونه شد که توحيدي که شيخ به جهت آن، مذاهب اسلامي مخالف خود را تکفير کرد، باعث بروز تکفير‌گري در ميان پيروان شيخ شد و چنان شد که هر يک ديگري را تکفير مي‌کرد. اما نتيجه چه بود؟ و سرانجام آن به کجا کشيد؟ آري حاصل آن چيزي جز ويران شدن بناي دين و شادي کينه‌توزانه دشمنان نبود.

چهار حقيقت مهم براي نجات و‌هابيان از شيوه تفکر شيخ

پس از اتمام بيان غلو موجود در شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب به برادران و‌هابي‌مان، آنچه باقي مي‌‌ماند بيان چهار حقيقت مهم جهت درمان ونجات آن‌‌ها از افراطي‌گري موجود در شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب است. اين حقايق عبارتند از:

حقيقت اول: اختلاف ميان توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب و توحيد سيد‌قطب

ما زماني مي‌توانيم مشکلات توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را درک کنيم که نقطه اختلاف اصلي بين توحيد سيد‌قطب و توحيد محمد‌بن عبدالو‌هاب را دريابيم. تا بتوانيم توهمي را که در اذ‌هان برادران مخلص اما قاصر و‌هابي وجود دارد برطرف کنيم. بايد توجه داشت که سيد‌قطب داراي روش ديگري در فهم توحيد بود و با روش شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب تفاوت داشت و اين اختلاف هماني بود که موجب جلب توجه من شد و باعث شد که کاستي و نقصان موجود در توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را درک کنم.

شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در کتاب‌‌ها و نامه‌‌هايش تاکيد مي‌کند که انبياء به جهت توحيد ربوبيت مبعوث نشد‌ه‌اند، اما سيد‌قطب در تمام کتاب‌‌هايش معتقد بود که از مهم‌ترين اهداف بعثت انبياء همانا توحيد ربوبيت است.

به ياد مي‌آورم زماني که در عربستان بودم، درگيري و نزاع شديدي بين ما درباره فرق اساسي و ريشه‌اي بين ديدگاه سيد‌قطب و محمد‌بن عبدالو‌هاب در مورد توحيد ربوبيت، رخ داد. بعد از بحث و بررسي بسيار دريافتم که محمد‌بن عبدالو‌هاب در ادعاي خود که هيچ اختلاف و درگيري ميان پيامبران و دشمنانشان در مورد توحيد ربوبيت وجود نداشته است، دچار اشتباه شده است. بي‌اعتنايي به توحيد ربوبيت، همان چيزي بود که باعث شد مسأله شرک در حاکميت و کاخ‌‌ها، يا همان چيزي که شرک در قانون و تشريع ناميده مي‌شود ناديده گرفته شود.

قبل از هر چيز مي‌خواهم توحيد ربوبيت را همان‌گونه که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب تعريف کرده است بيان کنم؛ با توجه به اينکه تعريفي که او از توحيد ارائه کرده است از جوانب بسياري با تعريفي که سيد‌قطب ارائه کرده است، نزديک است. بهترين تعريفي که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب از توحيد ربوبيت ارائه کرده است اين است که:

« اگر به شما گفته شود که چه فرقي بين توحيد الوهيت و توحيد ربوبيت وجود دارد؟ بگو توحيد ربوبيت فعل پروردگار است، مانند خلق و رزق و زنده کردن و ميراندن و انزال باران و روياندن گيا‌هان و تدبير امور است، و توحيد الوهيت فعل معبود است مانند دعا، رجا، خوف، توکل، انابه، رغبت، ترس، نذر و غير آن از انواع عبادت».[64]

و‌هابي سنتي معاصر به نام شيخ عبدالرزاق عفيفي، جانشين مفتي عام عربستان سعودي اين گونه مي‌گويد:

«... توحيد ربوبيت، يکي دانستن خدا در خلق، رزق، ميراندن، احياء و ساير انواع تصرف و تدبير در ملکوت آسمان‌‌ها و زمين است، و هم‌چنين يکي دانستن او در حکومت و تشريع با ارسال پيامبران و فرستادن کتاب‌‌ها، همان‌گونه که فرموده است:« أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ»[65]».[66]

در حقيقت، شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب با اصرار بر اين ديدگاه که نزاع بين انبياء و مشرکان پيرامون توحيد ربوبيت نبوده است، و با بيان اين مطلب که مشرکان، به توحيد ربوبيت ايمان داشتند... جنايتي بزرگ در حق توحيد انجام داد. در اين مورد در يکي از نامه‌‌هايش مي‌گويد:

«از محمد‌بن عبدالو‌هاب به عبدالله‌بن سحيم... آن چيزي که انسان را وارد اسلام مي‌کند همانا توحيد الوهيت است»[67]

و بديهي است که از ويژگي‌‌ها و مزاياي توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، همان‌گونه که تمام و‌هابيان قديم و جديد به آن معتقدند اين است که او مخالف بعثت انبياء به جهت توحيد ربوبيت است. در اين زمينه شيخ و‌هابي معاصر به نام محمد‌بن حسن الاسمري در سخنراني مشهورش به نام مزايا دعوة الشيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب مي‌گويد:

«چهارمين ويژگي اين است که مشرکان در زمان بعثت سيد‌المرسلين در ظاهر در توحيد الوهيت مشکل داشتند، اما با توحيد ربوبيت مشکلي نداشتند و به آن اعتراف داشتند. اين مطلب را امام محمد‌بن عبدالو‌هاب (رحمة‌الله‌عليه) در کتاب رسائل ومسائل تقرير کرده است و اين امري معلوم و برگرفته شده از اوست.»

به طور کلي تمام و‌هابيان اتفاق نظر دارند که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب اين مسأله را، که انبيا براي توحيد ربوبيت مبعوث شده باشند، نفي مي‌کند.

بعد از اينکه ديدگاه شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب را در مورد توحيد ذکر کرديم، مي‌خواهيم ديدگاه شهيد سيد‌قطب(رحمة‌الله‌عليه) را بيان نماييم، ايشان مي‌گويد:

«و اين‌گونه است که قسمت‌هاي سه‌گانه سوره هود، تعريف الوهيت را به صورتي پي در پي کامل مي‌کنند... و آن اين‌که آن‌‌ها در صدد اثبات وجود خداوند سبحان نيستند، بلکه در صدد تقرير ربوبيت خداوند يکتا در زندگي بشري هستند، همان‌گونه که اين موضوع، در نظام تکوين، ثابت و جاري است... قضيه الوهيت[68] محل خلاف و نزاع نبوده است، بلکه اين قضيه ربوبيت بود که رسالت‌‌هاي انبياء با آن مواجه بود و اين قضيه ربوبيت بود که رسالت آخرين پيامبر با آن مواجه شد. اين قضيه دين‌داري براي خداوند يکتا، فروتني براي او و ارجاع امور مردم به سلطنت و قضاء و شريعت و فرمان اوست».[69]

هم‌چنين مي‌گويد:

« در طول تاريخ، اختلافي بين جاهليت و اسلام نبود و حتي اختلافي بين حق و طاغوت بر سر الوهيت خداوند سبحان بر جهان و تصرف او در عالم اسباب و قوانين کلي آن نيز نبود، بلکه درگيري و نزاع، بر سر اين بود که چه کسي پروردگار مردم باشد که با شريعت خود بر آن‌‌ها حکومت کند و بر طبق دستورات خود، آن‌‌ها را به حرکت در آورده به پرستش خود محکوم نمايد؟»[70]

نيز در تفسير سوره ابراهيم مي‌گويد:

« نبايد از ذکر اين مطلب غافل شويم که ابراهيم (عليه‌السلام) در تمام بند‌هاي دعاي خاشعانه و مصرانه‌ي خود که با کلمه‌ «ربنا» و «رب» شروع مي‌شد زبانش به صورت مداوم ربوبيت خداوند را براي خود و فرزندانش تکرار مي‌کرد و اين داراي مفهومي عميق است. ابراهيم (عليه‌السلام)، خداوند را به صفت الوهيت نمي‌خواند بلکه او را به صفت ربوبيت ندا مي‌زد.»

« الوهيت، کمتر موضع درگيري اقوام جاهلي به‌ويژه جاهليت عربي بود بلکه آنچه موضع جدل بود همانا قضيه ربوبيت بود. قضيه دين‌داري در ميان واقعيت‌‌هاي زندگي خاکي است، همان قضيه علمي و واقعي که در زندگي انسان مؤثر است و وجه مايز بين اسلام و جاهليت و بين توحيد و شرک در عالم واقع است.... يا اينکه انسان‌‌ها محکوم به حکم خدا باشند که در اين صورت، او پروردگار آن‌‌ها خواهد بود و يا اينکه محکوم غير خدا باشند و غير خدا را اطاعت کنند که همو پروردگار آن‌‌ها خواهد بود.... قرآن کريم براي مشرکان عرب، دعاي پدرشان ابراهيم عليه‌السلام را عرضه مي‌دارد و بر قضيه ربوبيت تاکيد مي‌کند و آن‌‌ها را از وضعيتي که در آن قرار دارند که همان مخالفت واضح با مدلول اين دعا است، آگاه مي‌سازد».[71]

من بر اين عقيد‌ه‌ام که راز حمله و‌هابيان، عليه سيد‌قطب در مخالفت او با شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب در قضيه توحيد ربوبي نهفته است. ناگفته نماند که من در اين‌جا دعوت به تقليد از انديشه سيد‌قطب در توحيد‌شناسي نمي‌کنم، بلکه مي‌كوشم تا برادران و‌هابي‌ام را از تندروي در انديشه توحيدي شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب بيرون بياورم؛ چرا که سيد‌قطب، همان کسي بود که من و هزاران و‌هابي ديگر را از افراطي‌گري در توحيد شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب نجات داد.

حقيقت دوم: عدالت صحابه يا حجيت صحابه؟

حقيقت دوم اين است که: من از خلال تجربه طولاني‌اي که با برادران و‌هابي دارم زيرا قبلا به اين مذهب گرايش داشتم، معتقدم طرح قضيه «نقد نظريه عدالت صحابه» از ابتدا صحيح نيست، چرا که و‌هابيان از آن بيزارند و ما در صدد هدايت آن‌‌ها به سوي حق هستيم و نه راندن آن‌‌ها از جاده حق. و بر اين اساس لازم است که «نقد حجيت صحابه» را مطرح نماييم و به آن‌‌ها بفهمانيم که حتي در صورت پذيرش عدالت تمام صحابه، حجت بودن آن‌‌ها ثابت نخواهد شد. ما براي حجت بودن اهل‌بيت G با حديث ثقلين پيش رفتيم.... و به طور کلي در آنجا هيچ رابطه و تلازمي ميان عدالت صحابه و بين اينکه بر ما حجت باشند وجود ندارد... مشکل و‌هابيان اين است که بين «عدالت» و «حجيت» خلط کرد‌ه‌اند؛ ممکن است يک شخص در نهايت عدالت و تقوي باشد اما اين بدان معنا نيست که او حجت باشد. چرا که دليل عدالت، غير از دليل حجيت است. ما بر حجيت اهل‌بيتG تنها به اين دليل استناد مي‌کنيم که قرآن و سنت به آن امر کرد‌ه‌اند. و از اينجاست که مي‌بايست براي آنان تبيين شود که ادعاي عدالت تمام صحابه، مناط چنگ زدن به آن‌‌ها بعد از قرآن و سنت نيست. چرا که دليل عدالت غير از دليل حجت بودن آن‌هاست. و بر اين اساس، گفت‌وگوي ما با آن‌‌ها بر سر حجيت صحابه خواهد بود نه عدالت آن‌ها. بحث بر سر عدالت، تنها بعد از مطرح کردن حجيت آن‌‌ها صحيح است.[72]

حقيقت سوم: عدم جواز کشتار اهل قبله

با تمام توانمان تلاش کرديم که ذهنيت و‌هابي را از طريق روش فکري آنان به صورتي نوين معالجه نماييم، مي‌بينيم که آن‌‌ها بر مشرک بودن بسياري از مسلمانان اصرار دارند و به دنبال آن، قتل آن‌‌ها را جايز مي‌دانند. از خلال تجربه خود با و‌هابيان دريافتم که مؤثرترين راه بازداشتن آن‌‌ها از کشتن اهل‌سنت و شيعيان، مطرح کردن احاديث پيامبر اکرم6، در نهي از کشتن نماز‌گزاران مي‌باشد؛ حتي اگر در زمره مشرکان و منافقان باشند. به سبب همان احاديث، يکي از رهبران معاصر و‌هابيان که شيخ مقبل الوادعي ـ رحمه الله ـ نام دارد فتواي عدم جواز قتل مشرکان شيعي و صوفي را صادر کرد.[73]

و شايد آنچه به صورت قطعي، باعث جلوگيري از قتل شيعيان و سني‌‌هاي مشرک، ـ در ديدگاه و‌هابيان‌ـ به دست برادران و‌هابي مي‌شود، تفهميم اين مطلب باشد که بر فرض اينکه شيعيان و بسياري از اهل‌سنت، مشرک شده باشند، ليکن شيخ مقبل الوادعي در بيشتر کتاب‌‌هايش تصريح دارد که آن‌‌ها اگر چه مشرک باشند اما تارک الصلاة نيستند و رسول اکرم6 از قتل نماز گزاران حتي اگر از اهل شرک و نفاق باشند، نهي کرده است.

در کتاب‌‌هاي حديثي اهل‌سنت آمده است که مردي به رسول خدا6 گفت: «يا محمد تقوا پيشه کن!» پيامبر به او گفت: «آيا کسي سزاوارتر از من به تقوا وجود دارد؟» خالد‌بن وليد گفت: «بگذاريد گردن او را بزنم اي پيامبر خدا». پيامبر خدا6 فرمودند: «اين کار را مکن اي خالد، چه بسا او از نماز گزاران باشد.»[74]

همچنين عسقلانی در الاصابة في تمييز الصحابة در شرح ماجراي سرحون که از منافقين بود مي‌گويد:

«آن‌‌ها در صدد قتل او بودند. پيامبر6 از آن‌‌ها سؤال کرد آيا او از نمازگزاران است؟ گفتند: بله. فرمود: من از قتل نمازگزاران نهي کردم».

همچنين ذهبي در ميزان الاعتدال به سندي ضعيف در شرح حال عامر‌بن عبدالله‌بن سياف از انس نقل مي‌کند که گفت:

«در نزد پيامبر از مردي سخن به ميان آمد و گفتند که «او پناه‌گاه منافقان شده است» و حرف‌‌هاي بسياري در مورد او زدند، سپس از رسول الله6 اجازه خواستند که او را به قتل برسانند. پيامبر6 از آن‌‌ها سؤال کرد: «آيا او از نمازگزاران است؟» گفتند: بله.. اما نماز او به حالش فايده‌اي ندارد. پيامبر6 فرمودند: «من از کشتن نمازگزاران نهي کردم».

در اين‌جا روايات صحيح السند بسياري وجود دارد که بيان مي‌دارد پيامبر اکرم6 از قتل مشرکان و يا منافقاني که نمازشان را ترک نمي‌کنند نهي فرموده است. من اين روايات را بر بسياري از و‌هابياني که دستانشان به قتل شيعيان آلوده شده بود مي‌خواندم و زماني که اين روايات را به همراه فتواي مقبل الوادعي عرضه مي‌کردم توبه خود را از قتل شيعيان اعلام مي‌داشتند.

حقيقت چهارم: خطاي شيخ و پيروان او در نسبت دادن تکفير شيعيان دوازده ‌امامي به ابن‌تيميه

وقتي که براي ما ثابت شده است که برادران و‌هابي ما برادران شيعه خود را به دليل فتواي امام ابن‌تيميه به قتل مي‌رسانند، بايد به آن‌‌ها گفت که ده‌ها دليل وجود دارد که بيان مي‌دارد فتواي ابن‌تيميه درباره فرقه «نصيريه» بوده است نه در مورد شيعيان دوازده امامي. حتي دلايل بسياري از کتاب‌‌هاي ابن‌تيميه وجود دارد که او شيعيان دوازده امامي را تکفير نمي‌کند....

در گفت‌وگو‌هاي خود با و‌هابيان، بسياري از آن‌‌ها را قانع کردم که شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب و طرفداران او، سخن شيخ ابن‌تيميه را تحريف کرده، آن را به شيعيان دوازده امامي سرايت داد‌ه‌اند و اين مسأله نقش به‌سزايي در تقريب مذهب شيعه دوازده امامي با و‌هابيت دارد.

غفلت شيخ از نقش بني‌اميه در سايه افکار ابن‌تيميه

در پايان لازم مي‌دانم که براي درمان برادرانم، نقش بني‌اميه را در جدايي اهل‌سنت از اهل‌بيتG بازگو کنم. ما زماني مي‌توانيم طبيعت عقل و ذهن و‌هابيان را درک کنيم که مطالعات و بررسي‌‌هايي علمي، در نقش و تأثير بني‌اميه بر جماعت و‌هابيت انجام داده باشيم.

طرفداران بي‌گناه اين جماعت مي‌پندارند که ملوک بني‌اميه همان خلفاي دوازده‌گانه‌اي هستند که در حديث پيامبر6 به آن‌‌ها اشاره است.

من مدت زيادي از عمرم را سپري کردم در حالي که گمان مي‌کردم هر کسي به بني‌اميه، طعني وارد کند، در حقيقت به دين طعنه وارد کرده است و در «حديث الاثني عشر» که گمان مي‌کردم دين را در دست بني‌اميه گزارده است خدشه وارد کرده است.

زماني را که در عربستان و يا در کالج‌‌هاي و‌هابيان در يمن درس مي‌خواندم به ياد مي‌آورم که ما به سبب کتاب منهاج السنة ابن‌تيميه و کتاب العواصم من القواصم ابن‌عربي مالکي[75] تحقيق محب‌الدين خطيب، اقدام به بالا بردن مقام و منزلت بني‌اميه و کاهش منزلت امام عليA مي‌کرديم. چرا که توجه ما به اين دو کتاب باعث شد، تاريخي سياه از امام عليA در اذ‌هانمان جاي گيرد و نسبت به دشمنان او خوشنود باشيم.

اگر بخواهيم و‌هابيان را از مصيبت بني‌اميه ر‌هايي دهيم ابتدا بايد براي آن‌‌ها خطا‌هاي بسياري را که ابن‌تيميه و ابن‌عربي دچار آن شدند بيان کنيم....

به ياد مي‌آورم زماني که اين دو کتاب را مي‌خواندم تصور مي‌کردم که دفاع از بني‌اميه جز لاينفك اين دين است و من بايد به جهت بسياري از ديدگاه‌هاي امام عليA که موجب ايجاد فتنه، در صدر اسلام شد از او انتقاد کنم.

ما باور داشتيم که ايده مقدم داشتن امام علي، فاطمه، حسن و حسينG، تصوري جاهلي است چرا که ابن‌تيميه گفته است:« ديدگاه مقدم داشتن آل پيامبر، از ميراث جاهليت است که در آن خانواده رؤسا را مقدم مي‌داشتند.»[76]

از اين‌جا بود که مدام به اين سخن ابن‌تيميه مي‌باليدم که:« هيچ يک از امامان چهارگانه اهل‌سنت و يا فقيهان، در فقه خود به X امامZ علي رجوع نمي‌کنند».[77]

و اين‌گونه بود که ما از اينکه از امام عليA چيزي را نگرفته بوديم، احساس فخر مي‌کرديم.[78] و از کساني که به ايشان طعن و قدح وارد مي‌کردند تمجيد مي‌کرديم و به آن‌‌ها اعتماد مي‌نموديم و آن‌‌ها را برتر از ناقدان ديگر افراد مي‌دانستيم چرا که ما از ابن‌تيميه فرا گرفته بوديم که «قدح کنندگان XامامZ علي طوايف مختلفي هستند و آن‌‌ها برتر از قدح‌کنندگان ابوبکر، عمر و عثمان هستند».[79]

بار ديگر از خواننده محترم مي‌خواهيم که در اين عبارات تأمل نمايد، صبوري کند و سخنان ابن‌تيميه را در مورد امام عليA پيگيري نمايد تا بفهمد که ذهنيت و‌هابي به کلمات و سخناني که در عقل او محبت بني‌اميه و ظلم و ستم به امام عليA را ايجاد کرده ايمان دارد. بر اين اساس، خواننده بايد با دقت و حکمت با و‌هابيت و و‌هابيان برخورد کند، چرا که آن‌‌ها حقيقت مقام و منزلت امام عليA را نمي‌شناسند.

اکنون بايد بفهميم که اشتباه در کجاي اين روشي که از ابن‌تيميه و ابن‌عربي مالکي به صورت يکسان گرفته بوديم قرار دارد؟ هم‌چنين خطر در کجا قرار گرفته است؟ آن ديدگاه در دل‌هاي ما، شبهه خلط ميان شرايط زماني که خلفاي سه‌گانه در آن حکومت مي‌کردند و شرايط زماني که امام عليA در آن حکومت کرد، ايجاد نمود. و اين‌گونه شد که تصور مي‌کرديم جنگ‌‌ها و مشکلاتي که در زمان حکومت امام عليA رخ داد، نتيجه‌اي حتمي بود و به سبب روش امام عليA در حکومتش به صورت ناگهاني و بدون هيچ مقدمه‌اي اتفاق افتاد، زيرا از فجايع بسياري که در زمان خلفاي سه‌گانه اتفاق افتاد بي خبر بوديم.

ما به سبب مشکلاتي که در زمان خلفاي سه‌گانه رخ داده بود به امام عليA ستم روا مي‌داشتيم. به اين جهت و از روي تجربه خود، در اين کتاب، درصدد معالجه برادران و‌هابي هستم و تلاش متواضعانه خود را در بيان روشي که مي‌بايست از ريشه، در صدد معالجه ذهنيت و‌هابي در طرح ماجراي امويان باشد تقديم مي‌نمايم. در اين مورد ترجيح مي‌دهم که به اختصار، تجربه خود را با بني‌اميه در زماني که در عربستان درس مي‌خواندم بيان کنم.

پيش از اين، زماني که در کالج‌‌هاي و‌هابيان در يمن درس مي‌خواندم به ياد مي‌آورم که در سال‌هاي بين 1985.م و 1987.م در منزل قاضي احمدعبدالله الحجري جمع مي‌شديم و به همراه ما جمع‌ بزرگي از افراد بودند، کساني مانند شيخ و مبلغ اسلامي حسن الحکيمي ـ حفظه الله ـ امام مسجد جامع کبسي در آنجا حضور داشتند. در آنجا از اشتبا‌هات امام عليA سخن مي‌گفتيم. به اين نتيجه رسيديم که اگر عليA در زمان پيامبر اکرم6 به قتل مي‌رسيد، امت اسلامي از فتنه‌‌هايي که از زنده ماندن امام بعد از پيامبر اکرم6 ايجاد شد در امان بود. و تمام حضار تحت تأثير دو کتاب منهاج السنة و العواصم من القواصم تحقيق محب‌الدين خطيب قرار گرفته بودند. اين دو کتاب، دو منبع عمده و‌هابيان در شناخت امام عليA و هم‌چنين در شناخت بني‌اميه است. اين دو کتاب در ذهن هر کسي که آن‌‌ها را مطالعه مي‌کند محبت بني‌اميه و دشمني امام‌عليA را ايجاد مي‌کند.

بعد از اينکه براي ادامه مطالعه به دانشگاه امام محمد‌بن سعود در عربستان رفتم، رابطه و اطمينان من نسبت به بني‌اميه و طعن در امام علي‌A به واسطه ده‌ها کتاب و پايان‌نامه دکترا و فوق‌ليسانس که در عربستان نشر يافته بود و از بني‌اميه حمايت مي‌کرد مستحکم شد؛ چرا که آن کتاب‌ها از دو کتاب منهاج السنة و العواصم من القواصم ريشه گرفته بودند.

در حقيقت در آن دوره اول از زندگي‌ام، چيزي که داراي اهميت باشد، وجود نداشت مگر معالجه مرض بسياري از برادران و‌هابي‌ که هم‌چنان تحت تأثير آن تفکر بودند. آن چيزي که در کالج‌‌هاي يمن و هم‌چنين در دانشگاه محمد‌بن سعود در عربستان براي من اتفاق افتاد، اگر چه امري مربوط به گذشته است، اما تجربه من از جهت شناخت رابطه ميان و‌هابيت و بني‌اميه مهم مي‌باشد. زماني که در يمن بودم به مطالعه علمي و موضوعي عميق قضيه بني‌اميه اهتمام نمي‌ورزيدم تا اينکه در سال1988 م براي مطالعه به عربستان مسافرت کردم.

تفاوت ميان روش ابن‌تيميه و شيخ و ميان روش سيد‌قطب در طرح قضيه بني‌اميه

زماني که به عربستان رسيدم، درگيري بزرگي را ميان پيروان ديدگاه سيد‌قطب و ديدگاه ابن‌تيميه و ابن‌عربي مالکي در روش برخورد با امام عليA و بني‌اميه مشاهده کردم. من چيزي از اين درگيري نمي‌دانستم. آنچه باعث جلب توجه من شد، حمله شديدي بود که عليه سيد‌قطب صورت مي‌گرفت و کتاب‌ها و مقالات بسياري که در دفاع از عثمان‌بن عفان، ابوسفيان، معاويه و عمرو ‌بن ‌عاص و از تمام شخصيت‌هاي بني‌اميه چاپ ‌شده بود و به صورت رايگان توزيع مي‌شد. اين نوشته‌ها عليه حملات سيد‌قطب به تمام شخصيت‌هاي اموي از عثمان‌بن عفان تا آخرين حاکمان آن، نگاشته شده بود. فتواي شيخ و استاد و‌هابي من بن‌باز مفتي عربستان سعودي، درباره سيد‌قطب در تمام مکان‌ها توزيع مي‌شد. او سيد‌قطب را به سبب طعن در عثمان‌بن عفان و تمامي بني‌اميه گمراه خوانده بود.

اين درگيري، سر و صداي زيادي را در ميان ما که در دانشگاه امام محمد‌بن سعود درس مي‌خوانديم به راه انداخت. در اين هنگام بود که کتاب العتب الجميل علی اهل الجرح و التعديل نوشته امام محمد‌بن عقيل‌بن عمر شافعی را به دست آوردم و بعد از خواندن اين کتاب بود که رفته رفته خطا‌هاي ابن‌تيميه و ابن‌عربي مالکي در دشمني با «اهل کساء» و دوستي بني‌اميه را درک مي‌کردم. بر اين اساس اقدام به مقارنه بين دو روش متضاد موجود در عربستان نمودم، يکي روش سيد‌قطب و ديگري روش ابن‌تيميه که موضوع آن، امام عليA و ديدگاه ما نسبت به بني‌اميه بود. هم‌چنين به نوشته‌‌هاي سيد‌قطب در مورد عثمان‌بن عفان، معاويه و عمروبن‌عاص مراجعه نمودم و به دليل تخصصم در علم الحديث، آنچه را که سيد‌قطب مي‌گفت در ميان کتاب‌‌هاي حديثي با سند‌هايي صحيح مي‌يافتم.

تفاوت ميان روش ابن‌تيميه، ابن‌عربي و شيخ با روش سيد‌قطب در بررسي شخصيت امام عليA

در همان حال بين آنچه ابن‌تيميه در مورد امام علي‌A گفته بود و ميان گفته‌‌هاي سيد‌قطب در کتاب خود به نام کتب و شخصيات مقايسه و مقارنه مي‌کردم و در سيد‌قطب، چيز جديدي يافتم که پيش از اين نديده بودم. هر اندازه کتاب‌‌هاي سيد‌قطب را مطالعه مي‌کردم کدورتي که در دلم نسبت به امام عليA وجود داشت از بين مي‌رفت و رابطه من با بني‌اميه ضعيف مي‌شد. و نتيجه اين‌گونه شد که من به دو کتاب منهاج السنة و العواصم من القواصم به ديد يک منتقد نگاه مي‌کردم نه ديد يک انسان مقلد. چرا که سيد‌قطب هر چه که آن دو کتاب در فضائل بني‌اميه و طعن در امام عليA بافته بودند رشته کرد. کتاب‌ها و مقالات بسياري بود که سيد‌قطب را از افراط‌گرايان در امام عليA و جاهل نسبت به مقام اصحاب پيامبر معرفي مي‌کرد. اما من با روش محدثان با قضيه برخورد ‌کردم و دريافتم که سيد‌قطب در شناخت تاريخ امام عليA و بني‌اميه، داناتر از ابن‌تيميه بوده است.

از برادران و دوستان و نزديکان و‌هابي‌ام مي‌خواهم که در اندوخته‌‌ها و تجربه‌‌هاي من تأمل کنند و آن‌‌ها را صرف يک تجربه فردي و شخصي و تاريخي که عمر آن به سر آمده است و نيازي به صرف وقت براي آن نيست، نپندارند. چرا که با شناخت ديدگاه آن‌‌ها در مورد بني‌اميه و طعنه‌‌هايي که در مورد امام عليA زد‌ه‌اند و آن‌چه در پايان‌نامه‌‌هاي دانشگاهي و دانشگاه‌هاي عربستان به عنوان «مطالعاتي در مورد علي‌بن ابي‌طالب» مطرح مي‌شود رابطه‌اي بسيار قوي دارد.

در اين جا نمونه‌‌هايي از کتاب‌هايي که و‌هابيان به قصد دفاع از بني‌اميه و يا به قصد طعن در امام عليA نگاشته‌اند و توزيع مي‌کنند ذکر مي‌کنيم؛ حتي اگر به شيوه و قلم و‌هابيان نگاشته نشده باشد:

1. محاضرات عن الدولة الاموية، نوشته شيخ الخضری بك؛ اين کتابي است که و‌هابيان آن را ترويج مي‌کنند چرا که از يزيد‌بن معاويه تمجيد مي‌کند و به امام حسينA طعن وارد مي‌نمايد.

2. بنو امية، نوشته دکتر عبدالحليم عويس؛ کتابش را مملو از دفاعيات از بني‌اميه کرده است.

3. حقائق عن امير المومنين يزيد‌بن معاوية، نوشته هزاع الشمري.

4. تعليقات الشيخ محب الدين الخطيب علی کتاب العواصم من القواصم؛ تعليقات او مملو از تمجيد از يزيد‌بن معاويه و همه امويان و طعن به شخصيت امام حسين‌A است.

5. العهد الاموي، نوشته محمود شاکر؛ مورخ معاصري که و‌هابيان او را تمجيد مي‌کنند چون از امويان به شدت دفاع مي‌کند. همان کسي است که درگيري‌ بزرگي ميان او و سيد‌قطب، درباره عثمان‌بن عفان و معاويه و عمرو‌بن عاص رخ داد.

6. خلافة علي‌بن ابي طالب، نوشته دکتر و‌هابي عبدالحميد‌بن علی ناصر فقيهی؛ به صورت پايان‌نامه فوق‌ليسانس مي‌باشد و از «جامعة الاسلامية» عربستان سعودي است و در آن روشي را که امام به خلافت رسيد مورد نقد قرار داده است و معتقد است که اين همان بيعت ناگهاني است که عُمر از‌ آن بيم داشت. او مي‌گويد: مجلس شورايي براي انتخاب امام علي تشکيل نشد و شرايط و حوادث، روش بيعت او را تعيين کرد، زيرا اعراب تند‌خو و احمق، بر مدينه نبوي مسلط شده بودند.

7. کتاب هند بنت عتبة، نوشته و‌هابي، منير محمد الغضبان؛ در اين کتاب از هند جگر‌خوار تمجيد مي‌کند و در شخصيت اهل‌بيت نبوت# طعن وارد مي‌سازد.

8. کتاب الخليفة المفتری عليه، نوشته نويسنده و‌هابي محمد صادق عرجون؛ در اين کتاب مقام و منزلت بني‌اميه را بالا برده و به شخصيت امام عليA طعن وارد ساخته است.

9. من سب الصحابة و معاوية فامه ‌هاوية، نوشته شيخ و‌هابي، محمد‌بن عبدالرحمن المغراوي.

ديدگاه شهيد سيد‌قطب درباره غلو شيخ نسبت به برخي از صحابه‌

آنچه در اين بين ضروري مي‌نمايد يادآوري و‌هابيان به سخنان اهل‌سنت در مورد «اهل کساء» و «بني‌اميه» است تا آنان را از بيماري افراطي‌گري و غلو در بني‌اميه و کوتاهي در مقام و منزلت اهل‌بيت نبوتG ر‌ها سازيم.[80]

در اين‌جا مي‌خواهم ديدگاه شهيد سيد‌قطب را در مورد برخي از صحابه که نقش بزرگي در قدرت بخشيدن بني‌اميه در به‌دست گرفتن حکومت داشتند، بيان کنم؛ زيرا من به واسطه کتاب‌‌هاي حديثي موجود در ميان اهل‌سنت از صحت آنچه سيد‌قطب در مورد صحابه گفته است، اطمينان حاصل کردم و بر من آشکار گشت که روش سيد‌قطب نسبت به روش ابن‌تيميه به حقيقت نزديک‌تر است. لذا در اينجا خلاصه ديدگاه سيد‌قطب را همان‌گونه که ربيع المدخلي در کتاب اضواء اسلامية تلخيص کرده است بيان مي‌دارم. ايشان مي‌گويد:

«...ديدگاه سيد‌قطب در مورد عثمان و بيشتر صحابه(رضي‌الله‌عنهم) چه بوده است؟!.. سيد‌قطب در شخصيت خليفه شهيد و مظلوم، عثمان‌بن عفان(رضي‌الله‌عنه) طعن وارد ساخته است و به او افترا و بهتان بسته است:

1. اعتبار خلافت او را از بين برده و مي‌گويد: ما به معتبر بودن خلافت عليA به عنوان امتداد طبيعي خلافت شيخين معتقد هستيم و مدت زمان خلافت عثمان به عنوان فضاي خالي بين آن‌‌ها بود».[81]

2. بدون شک، تصوري که از حقيقت حکومت وجود داشت، در زمان عثمان تغيير يافت.

3. سيد‌قطب در شکل نقادانه خود عليه عثمان گفته است: «عثمان اين‌گونه تصور مي‌کرد که امام بودن به او آزادي تصرف در اموال مسلمين را به صورت هبه و بخشش مي‌دهد و پاسخ او به منتقدان خود در بيشتر اوقات، بيان اين تصور بود که: «پس من براي چه چيزي امام شدم». هم‌چنين اين آزادي به او اين توان را مي‌دهد که بني‌معيط و بني‌اميه را بر دوش مردم سوار نمايد که در زمره آن‌‌ها الحکم قرار داشت که پيامبر او را تبعيد کرده بود، آن هم تنها به اين دليل که حق دارد خانواده و اهل‌بيت خود را اکرام کند».

4. هم‌چنين سيد‌قطب گفته است: «عثمان‌بن عفان به دامادش حارث‌بن حکم در روز عروسي‌اش صد هزار درهم از بيت‌المال بخشيد...».

5. هم چنين سيد‌قطب، عثمان‌بن عفان را متهم کرده که امور حکومت را بين فاميل خودش تقسيم کرده است. و در کتابش به نام عدالت اجتماعي در اسلام [82] گفته است: «ولايت شهر‌ها به نزديکان عثمان داده مي‌شد، و معاويه يكي از آن‌ها بود که عثمان قلمرو حکمراني او را وسعت بخشيد، فلسطين و حمص را به آن اضافه کرد، فرماندهي سپاهيان چهارگانه (يا اجناد اربعه) را به او اعطا کرد و زمينه‌‌هاي حکومت خواهي او را در زمان عليA فراهم کرد و ثروت‌‌ها و نيرو‌ها را براي او فراهم نمود.

6. او را متهم به انحراف از روح اسلام نمود.

7. قيام عليه عثمان را ستايش مي‌کرد و معتقد بود که اين قيام به جهت کار‌هاي عثمان به روح اسلام نزديک‌تر است.

8. مدعي بود که به سبب اتفاقات ناگوار، خلافت دير‌هنگام به او رسيد.

9. عثمان را متهم کرده است که دولت اموي را در زمان خود قدرت بخشيد.

10. عثمان را متهم کرد که به خط‌مشي‌‌هاي اموي که مخالف روح اسلام است قدرت و مکنت بخشيده است.

و بسياري از طعن‌‌هاي ديگر که به او زده است.»[83]

نقش سيد‌قطب در نجات من از افکار ابن‌تيميه و شيخ در مورد امام عليA و بني‌اميه

در حقيقت سخنان و ديدگاه‌هاي سيد‌قطب نسبت به من و برخي دوستان من در دانشگاه امام محمد‌بن سعود عليه آنچه که ما درباره عثمان‌بن عفان در کتاب‌‌هاي ابن‌تيميه مي‌خوانديم، به منزله انقلاب جديدي بود. ديدگاه‌هاي او نقش بزرگي در بروز اختلاف ميان جامعه عربستان و يمن داشت. من در اين‌جا در صدد بيان رابطه سيد‌قطب با تجربه خود و بسياري از برادران و‌هابي‌ام هستم. زيرا کتاب‌‌هاي سيد‌قطب موضوع جديدي را مطرح مي‌کرد و از زماني که به واسطه برادرش محمد قطب که در آنجا اقامت داشت وارد عربستان شد، در تمام نقاط عربستان پخش شد. به سبب اين کتاب‌ها درگيري جديدي در عربستان آغاز شد. درگيري‌هاي قديمي رو به ضعف نهاد و وضعيت آنجا از حالت حمله به امام عليA که پيش از ورود کتاب‌‌هاي سيد‌قطب به عربستان و يمن وجود داشت، به سخن گفتن درباره عثمان‌بن عفان تغيير يافت و ما به جاي سخن گفتن در مورد طعن‌‌هايي که در مورد امام عليA بود، شروع به صحبت از بدي‌‌هاي عثمان و بني‌اميه کرديم. حتي متوجه شديم که کتاب‌‌هاي سيد‌قطب، عمر‌بن الخطاب را نيز نقد مي‌کند. در اين باره، شيخ و‌هابي به نام ربيع المدخلي مي‌گويد:

«کسي که در کار‌ها و روش‌هاي سيد‌قطب دقت مي‌کند مذهب او را متوجه مي‌شود و درک مي‌کند که او حتي به «عمر» هم اعتراض داشت. زيرا عمر‌بن ‌‌الخطاب در طول حياتش در بخشش بيت المال، تبعيض قائل مي‌شد و اين تبعيض در مزد و پاداش‌ها، از ديدگاه سيد‌قطب، جزو سنت عمر‌بن الخطاب بود و سيد‌قطب، از روي تقيه، از طعن عمر‌بن الخطاب دوري کرده است.»[84]

در نگاه من، بيان نظريات سيد‌قطب درباره برخي از صحابه، براي درمان افراطي‌گري و‌هابيان در مورد تعدادي از صحابه پيامبر اکرم6 ضروري مي‌نمايد.

سخنان سيد‌قطب در مورد امام حسينA و نقش آن سخنان در آزادي از فکر ابن‌تيميه و شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب

فراموش نمي‌کنم که سخنان سيد‌قطب در مورد امام حسينA چه سر و صداي زيادي در دانشگاه امام محمد‌بن سعود به راه انداخت. زيرا ما همانند ابن‌تيميه و ابن‌عربي مالکي معتقد بوديم که حرکت امام حسينA در کربلا از راه صحيح خارج بود....

آري سخنان سيد‌قطب در دانشگاه، انقلابي بزرگ در تمامي عربستان به راه انداخت. در اين‌جا مجال پرداختن به تمام آنچه سيد‌قطب در مورد امام حسينA گفته بود نيست. بنا‌بر‌اين، به اين عبارت‌هاي با ارزش اکتفا خواهم کرد. او در تفسير سوره غافر آيه51 از کتاب في ظلال القرآن مي‌گويد:

«إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشهادُ؛ ما به يقين پيامبران خود و كساني را كه ايمان آورد‌ه‌اند، در زندگي دنيا و در روزي كه گوا‌هان به پا مي‏خيزند ياري مي‏دهيم».

برخي از مردم، گستره معناي پيروزي را بر اساس معاني معين و از پيش دانسته خود محدود مي‌کنند؛ همان معناهايي که به ذهنشان ملموس‌تر است. گاهي اوقات معناي پيروزي با نگاهي سطحي، به صورت شکست، تفسير مي‌شود. آيا ابراهيم (عليه‌السلام) هنگامي که در آتش افکنده مي‌شد در حالي که از عقيده و دعوت خود باز نمي‌گشت در وضعيت شکست قرار داشت يا پيروزي؟ در منطق عقيده، هيچ شکي نيست که زماني که او را در آتش مي‌افکندند پيروز بود، همان‌گونه که زماني که از آتش نجات يافت پيروز بود، اين يک وضعيت بود و آن وضعيتي ديگر. آن دو در ظاهر بسيار دور از ذهن مي‌نمايد اما در حقيقت، آن دو وضعيت از هر چيزي به هم نزديک‌تر بودند. «حسين» (رضوان‌الله‌عليه) که در آن وضعيت عظيم به شهادت مي‌رسد، فاجعه در سوي ديگر آن بود، آيا اين يک شکست بود يا پيروزي؟ در نگاه ظاهري و با معيار کوچک، به صورت شکست ديده مي‌شود، اما در گستره حقيقت ناب و با معيار برتر، پيروزي بود. هيچ شهيدي در زمين نيست مگر اينکه دل‌ها به او عشق و محبت دارد و قلب‌ها براي او مي‌تپد و روح غيرت و فداکاري براي او به جنبش در مي‌آيد، همانند حسين رضوان‌الله‌عليه. در اين ديدگاه شيعيان و غير شيعيان و بسياري از غير مسلمانان با هم برابرند.

چه بسيار شهيداني که توانايي پيروز گرداندن عقيده و دعوت خود را نداشتند، حتي اگر هزار سال زندگي مي‌کردند، اما با شهادت خود، آن‌‌ها را پيروز گردانيدند. آنان حتي توانايي سيراب کردن دل‌ها را با معاني بزرگ و کشاندن مردم به انجام کار‌هاي بزرگ نداشتند، اما با سخناني که با خون خود مي‌نگاشتند تمام آن اهداف را محقق مي‌کردند و با اين ترتيب، محرک و برانگيزاننده نسل‌ها مي‌شدند و چه بسا مشوق و برانگيزاننده تمام نسل‌ها در طول دوران‌هاي تاريخ بوده باشند.»[85]

بر همين منوال در سخنان شهيد سيد‌قطب، مطالب بسياري هست که پاسخ تمام ناقدان قيام امام حسينA را، از ابن‌تيميه گرفته تا محب‌الدين خطيب، مي‌‌دهد؛ اما يک موضوع باقي مي‌ماند که بايد مد نظر قرار گيرد و آن اينکه بسياري از نسل‌هاي بر آمده از و‌هابيان، سيد‌قطب را دوست مي‌دارند اما نمي‌دانند که روش او در برخورد با صحابه و يا با بني‌اميه و ديدگاه او نسبت به اهل‌بيتG با روش ابن‌تيميه تفاوت دارد. بر اين اساس، بر ما لازم است که به عنوان نجات ذهنيت و‌هابيان از ديدگاه ابن‌تيميه و محب‌الدين خطيب، ديدگاه سيدقطب را به همراه دلايلي از کتاب‌‌هاي حديثي شش‌گانه اهل‌سنت و ديگر کتاب‌ها که صحت مدعاي او را ثابت مي‌کند بيان نماييم.

والسلام

فهرست منابع و مصادر

1. القرآن الکريم.
إتحاف البشر في كلام العلماء في سلمان العودة وسفر الحوالي.
الإتحاف في الردّ علی الصحّاف، للشيخ الو‌هابي عبد اللطيف ‌بن عبدالرحمن ‌بن حسن.
أخلاق الداعية، سلمان العودة
الأسئلة الحداد في الردّ علی علوي الحداد، للشيخ الو‌هابي سليمان ‌بن سمحان النجدي.
الإستاذ أبو الحسن الندوي الوجه الآخر من كتاباته، للشيخ الو‌هابي صلاح‌‌الدين مقبول أحمد.
إسكات الكلب العاوي يوسف القرضاوي، للشيخ الو‌هابي مقبل ‌بن ‌هادي الوادعي.
الأسماء والصفات، للإمام البيهقي.
الإصابة في تمييز الصحابة، لإبن حجر العسقلاني.
أصل الإسلام وحقيقة التوحيد، للشيخ محمد عبد الله المسعري، طبع مؤسسة الرافد، طبعة‌1، سنة 1997م، مقدمة الكتاب.
أضواء إسلامية علی عقيدة سيد ‌قطب وفكره، للشيخ الو‌هابي ربيع ‌بن ‌هادي المَدخلي.
الإعلام بنقض كتاب الحلال والحرام، للشيخ الو‌هابي صالح الفوزان.
إقامة البر‌هان علی ضلال عبد الرحيم الطحان، للشيخ الو‌هابي مقبل ‌بن ‌هادي الوادعي.
الإلحاد الخميني في أرض الحرمين، لمقبل‌ بن ‌هادي الوادعي.
الإنتصار لحزب الله الموحدين علی المجادل عن المشركين، للشيخ الو‌هابي عبدالله ‌بن عبد الرحمن (أبي بطين).
الأنوار الكاشفة لتناقضات السقاف الزائفة، للشيخ الو‌هابي علي ‌بن حسن الحلبي.
أهل الحديث هم الطائفة المنصورة والفرقة الناجية، للو‌هابي التقليدي الشيخ ربيع ‌بن ‌هادي المدخلي.
الآية الكبري علی ضلال النبهاني في رايته الصغري، للشيخ الو‌هابي الآلوسي.
19. إيضاح المحجة في الرد علی صاحب طنجة، (في إثبات ضلال إمام أهل السنة في الديار المغربية أحمد ‌بن محمد الغماري).
الإيضاح والبيان في أخطار طارق السويدان، للشيخ الو‌هابي أحمد التويجري.
الإيضاح والتبيين لما وقع فيه الأكثرون من مشابهة المشركين، للشيخ الو‌هابي حمود التويجري.
بحوث وتعليقات في تاريخ المملكة العربية السعودية، الدكتور عبدالله العثيمين، طبعة الرياض، سنة 1404 هـ. ق.
براءة أهل الفقه وأهل الحديث من أو‌هام محمد الغزالي المصري، للشيخ الو‌هابي مصطفی سلامة.
البراهين الإسلامية في ردّ الشبه الفارسية، للشيخ الو‌هابي عبد اللطيف ‌بن عبد الرحمن ‌بن حسن.
برنامج ساعة حوار في قناة المجد، الدكتور عبد الحليم عويس.
بنو أمية.
بيان كلمة التوحيد والردّ علی الكشميري، للشيخ الو‌هابي عبد الرحمن‌ بن حسن.
تاريخ نجد المسمي روضة الأفكار والإفهام لمرتاد حال الإمام وتعداد غزوات ذوي الإسلام، للشيخ حسين ‌بن غنام، الناشر المكتبة الأهلية، الرياض، الطبعة الأولی، سنة 1949م.
تأسيس التقديس في كشف شبهات ابن‌ جريس، للشيخ الو‌هابي عبدالله‌بن عبد الرحمن أبي بطين.
تحذير المسلمين من خطر الاخوان‌المسلمين، تأليف مجموعة من مشايخ الو‌هابية.
التحفة، للشيخ الو‌هابي مقبل ‌بن ‌هادي الوادعي.
تذكرة أولي النهی والعرفان.
تعليقات علی كتاب العواصم من القواصم لإبن عربي المالكي، للشيخ محب الدين الخطيب.
تقوية اليقين في الردّ علی عقائد المشركين، الشيخ الو‌هابي حسن ‌بن علي القنوج.
تناقضات رموز الصحوة، الشيخ الو‌هابي التقليدي عبد العزيز ‌بن ريس الريس.
تنبيه النبيه، الشيخ الو‌هابي أحمد ‌بن ابراهيم ‌بن عيسي.
التنكيل بما في تأنيب الكوثري من الأباطيل، للشيخ الو‌هابي عبد ‌الرحمن ‌بن يحيي المعلمي.
التنكيل بما في لجاج أبي الحسن المأربي (اليمني المصري) من الأباطيل، للشيخ الو‌هابي ربيع ‌بن ‌هادي المدخلي.
تهديم المباني في الردّ علی النبهاني، للشيخ الو‌هابي ابن‌عيسي.
جلا العينين في محاكمة الأحمدين، للشيخ الو‌هابي نعمان الآلوسي.
الجماعات الإسلامية في ضوء الكتاب والسنة، للشيخ الو‌هابي سليم الهلالي.
جماعة واحدة لا جماعات، للشيخ الو‌هابي ربيع‌ بن ‌هادي المَدخلي.
جولات في الفقهين الكبير والأكبر، للشيخ سعيد حوي.
الحد الفاصل‌بن الحق والباطل، للشيخ ربيع ‌بن ‌هادي المدخلي.
الحديث من أو‌هام محمد الغزالي المصري، مصطفی سلامة.
الحركة الو‌هابية (ردّ علی العالم السني الدكتور محمد البهي المصري)، للشيخ الو‌هابي محمد هراس.
حقائق عن أمير المؤمنين يزيد ‌بن معاوية، هزاع الشمري.
خلاصة دين الجماعة الإسلامية، للشيخ نذير أحمد الكشميري.
خلافة علي ‌بن أبي طالب، للدكتور الو‌هابي عبد الحميد‌ بن علي ناصر فقيهي.
الخليفة المفتری عليه، للكاتب الو‌هابي محمد الصادق عرجون.
دحض شبهات علی التوحيد من سوء الفهم لثلاثة أحاديث، للشيخ الو‌هابي عبدالله ‌بن عبد‌الرحمن (أبي بطين).
الدرر السنية في الأجوبة النجدية، للشيخ عبد الرحمن‌بن قاسم العاصمي القحطاني النجدي، نشر دار الإفتاء في السعودية، الطبعة الثانية، سنة 1965م.
53. دع التمسح بأئمة السنة يا سلمان العودة.
دعاوي المناوئين لدعوة الشيخ محمد عبد الو‌هاب، للو‌هابي المعاصر عبدالعزيز ‌بن محمد ‌بن عبداللطيف، دار الوطن للنشر السعودية، الطبعة الأولی، سنة 1412م.
الدعوة إلی الله تجارب وذكريات، للشيخ سعيد‌بن مسفر.
56. دلائل الرسوخ في الردّ علی المنفوخ وهو الشيخ الو‌هابي عبد اللطيف ‌بن عبد الرحمن ‌بن حسن الديوبندية (ردّ علی علماء أهل السنة في القارة الهندية).
الردّ علی ابن ‌محمود، للشيخ الو‌هابي عبدالله‌ بن محمد ‌بن حميد.
الردّ علی البردة، للشيخ الو‌هابي عبدالله ‌بن عبد الرحمن (أبي بطين).
الردّ علی الرفاعي والبوطي، للشيخ الو‌هابي عبد المحسن العباد.
الردّ علی رسالة ابن ‌عفالق، للشيخ الو‌هابي عثمان ‌بن معمر.
الردّ علی شبهات المستغيثين بغير الله، للشيخ الو‌هابي أحمد ‌بن ابراهيم ‌بن عيسی.
الردّ الزلال في التنبيه علی أخطاء الظلال في إثبات شركيات سيد‌قطب، للشيخ الو‌هابي عبدالله‌ بن محمد الدويش.
الردّ العلمي علی حبيب الأعظمي، للشيخين الو‌هابيين علي حسن وسليم الهلالي.
الردّ الكافي علی مغالطات الدكتور عبد الواحد وافي، للشيخ الو‌هابي إحسان الهي ظهير.
الرسائل الشخصية للإمام الشيخ محمد عبد الو‌هاب.
زعماء نجد خلال ستة قرون، طبع الكتاب في مكة المكرمة، نشر مكتبة النهضة الحديثة، الطبعة الأولی، سنة 1398 هـ. ق.
الزلال فيما إنتقد علی بعض المناهج الدعوية من العقائد والأعمال، للشيخ الو‌هابي احمد ‌بن يحيي النجمي.
الزلزال إنتصار الحق المناظرة بين عثمان الخميس و عصام العماد.
السحب الوابلة، لابن حميد.
السراج المنير (ردّ علی جماعة التبليغ الإسلامية)، للشيخ الو‌هابي تقي‌الدين الهلالي.
السلفية مرحلة زمنية مباركة لا مذهب إسلامي، للشيخ محمد سعيد رمضان البوطي.
السيف المسلول علی عابد الرسول، للشيخ الو‌هابي عبد الرحمن ‌بن القاسم النجدي
شرکيات، سيد‌قطب.
شريط الضوابط، للشيخ الو‌هابي عبيد عبد الله الجابري.
شريط الطامات التي أتی بها محمد متولي الشعراوي، للشيخ الو‌هابي فالح ‌بن نافع الحربي.
شريط الفرسان الثلاثة، للشيخ الو‌هابي المعاصر عبد الله الفارسي.
الصبح الشارق في الردِّ علی ضلالات عبد المجيد الزنداني في كتابه توحيد الخالق، للشيخ الو‌هابي يحيي الحجوري.
صحيح البخاري، لمحمد ‌بن إسماعيل البخاري.
الصلة بين الإثني عشرية و فرق الغلاة، الدكتور عصام علي يحيی العماد.
الصوائق الإلهية في مذهب الو‌هابية، لسليمان ‌بن عبدالو‌هاب.
الصواعق المرسلة الشهابية علی الشبه الداحضة الشامية، للشيخ الو‌هابي سليمان ‌بن سمحان النجدي.
صيانة الإنسان في الردّ علی أحمد زيني دحلان، للشيخ الو‌هابي محمد السهسواني.
الضياء الشارق في ردّ شبهات الماذق المارق، للشيخ الو‌هابي سليمان ‌بن سمحان النجدي.
الطريق إلی الجماعة الأم، الشيخ الو‌هابي عثمان عبد السلام نوح.
العتب الجميل علی أهل الجرح والتعديل، لمحمد ‌بن عقيل ‌بن عمر الشافعي.
عداء الماتريدية (من فرق أهل السنة) للعقيدة السلفية (الو‌هابية)، للشيخ الو‌هابي شمس الدين الأفغاني.
العدالة الإجتماعية في الإسلام، الشهيد سيد‌قطب.
عقيدة المسلمين في الردّ علی الملحدين والمبتدعين، للشيخ الو‌هابي صالح ‌بن إبراهيم البليهي.
علماء نجد، للمؤرخ الو‌هابي البسام.
العهد الأموي، لمحمود شاكر.
العواصم مما في كتب سيد‌ قطب من القواصم، للشيخ الو‌هابي ربيع ‌بن ‌هادي المَدخلي.
العواصم من القواصم، ابن‌عربي المالكي، تحقيق: محب الدين الخطيب.
الغادة، للشيخ الو‌هابي مقبل ‌بن ‌هادي الوادعي
غاية الأماني في الردّ علی النبهاني، للشيخ الو‌هابي أبي المعالي محمود ‌بن شكري الآلوسي.
الغبي في الردّ علی المدارسي والسندي والحلبي، للشيخ الو‌هابي أحمد ‌بن ابراهيم ‌بن عيسي.
فتاوی اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء في المملكة العربية السعودية.
فتوی، لعبد الرزاق عفيفي.
فرقان القرآن بين صفات الخالق وصفات الأكوان، لسلامة القضاعي الشافعي المصري.
فصل الخطاب في الردّ علی محمد عبد الو‌هاب، للإمام الشيخ سليمان عبد‌الو‌هاب.
فضائح ونصائح، للشيخ الو‌هابي التقليدي مقبل ‌بن ‌هادي الوادعي.
في ظلال القرآن، للشهيد سيد‌قطب.
القطبية هي الفتنة فأعرفو‌ها، للشيخ الو‌هابي العدناني.
قناة المجد، 24/7/1424 هـ. ق، في برنامج "ساعة حوار".
القول البليغ في التحذير من جماعة التبليغ، للشيخ الو‌هابي حمود التويجري.
القول السديد في الردّ علی من أنكر تقسيم التوحيد، للشيخ الو‌هابي عبد‌الرزاق العباد.
كتاب التوحيد، لمحمد ‌بن عبدالو‌هاب.
كتب حذر العلماء منها، مشهور ‌بن حسن آل سلمان.
كتب وشخصيات، للشهيد سيد‌ قطب.
كشف الشبهات العنصرية عن الدعوة الإسلامية السلفية، للشيخ الو‌هابي التقليدي عبد‌العزيز ‌بن ريس الريس.
كشف الشبهات، للشيخ محمد عبد الو‌هاب.
كشف ما ألقاه أبليس علی قلب داود ‌بن جريس، للشيخ الو‌هابي عبد‌الرحمن‌بن حسن ‌بن محمد ‌بن عبد الو‌هاب.
للإمام البيهقي، لسلامة القضاعي الشافعي المصري.
مؤلفات سعيد حوي، للشيخ الو‌هابي سليم الهلالي.
مجلة الاستقامة، في تاريخ ربيع الاول سنة 1408هـ.ق.
المجموعة الكاملة، للإمام الشيخ محمد بن عبد الو‌هاب.
مجموعة مؤلفات الإمام محمد عبد الو‌هاب، إعداد عبد العزيز الرومي والدكتور محمد بلتاجي والدكتور سيد ‌حجاب، نشر جامعة الإمام محمد ‌بن سعود في أسبوع الشيخ الإمام محمد عبد‌الو‌هاب.
محاضرات عن الدولة الأموية، للشيخ الخضري بك.
محاضرة، لعبد الرحمن عبد الخالق.
المخرج من الفتنة، للشيخ الو‌هابي مقبل الوادعي.
مدارج السالكين، لإبن القيم.
مزايا دعوة الإمام محمد‌بن عبد الو‌هاب، لمحمد‌بن حسن الأسمري.
مشاهداتي في بريطانيا، للشيخ الو‌هابي يحيی الحجوري.
مشكلات في طريق الحياة الإسلامية، لمحمد الغزالي المصري.
مطاعن سيد‌قطب في أصحاب رسول الله1، للشيخ الو‌هابي ربيع ‌بن ‌هادي المَدخلي.
المعجم الجغرافي للبلاد العربية السعودية.
126. معجم اليمامة.
المعيار لعلم الغزالي، للشيخ الو‌هابي صالح ‌بن عبد العزيز آل الشيخ.
مقدمة كتاب الأسماء والصفات.
من سبّ الصحابة ومعاوية فأمّه ‌هاوية، للشيخ الو‌هابي محمد ‌بن عبد الرحمن المغراوي.
المناهج الدعوية من العقائد و الأعمال، للشيخ الو‌هابي أحمد ‌بن يحيی النجمي.
منظومة في الردّ علی أمين العراقي ‌بن حنش، للشيخ الو‌هابي إبراهيم ‌بن عبد اللطيف.
منهاج التأسيس والتقديس في كشف شبهات، داود‌ بن جريس للشيخ الو‌هابي عبد اللطيف ‌بن عبد الرحمن ‌بن حسن.
منهاج السنة النبوية، أحمد‌بن عبد الحليم‌بن تيمية الحراني أبو العباس، دار النشر: مؤسسة قرطبة، 1406، الطبعة: الأولی، تحقيق: د. محمد رشاد سالم.
المنهج الصحيح والجديد في الحوار مع الو‌هابيين، للدكتور عصام علي يحيی العماد.
منهج أهل السنة والجماعة في نقد الرجال والكتب والطوائف، للشيخ الو‌هابي ربيع ‌بن ‌هادي المدخلي.
المورد العذب الزلال من نقض شبه أهل الضلال، للشيخ الو‌هابي عبد الرحمن ‌بن حسن‌ بن محمد ‌بن عبد الو‌هاب.
النبذة الشريفة في الرد علی القبوريين، للشيخ الو‌هابي حمد ‌بن ناصر التميمي.
نظرات وتعليقات علی ما في كتاب السلفية للبوطي من الهفوات، للشيخ الو‌هابي صالح الفوزان.
النهاية في غريب الحديث النبوي، لمجد الدين أبي السعادات ابن‌الأثير.
هل المسلم ملزم بإتِّباع مذهب معين، للشيخ الو‌هابي محمد سلطان المعصومي.
هند بنت عتبة، للو‌هابي منير محمد الغضبان.
وإنكشف القناع (حقيقة بعض الدعاة الذين كانوا يتوارون وراء اقنعة)، للشيخ الو‌هابي التقليدي عبد العزيز ‌بن ريس الريس.
وقفات مع جماعة التبليغ الإسلامية، للشيخ الو‌هابي نزار إبراهيم العجمي.


[1]. روش درست و جديد در گفتگوي با و‌هابيان. خلاصه اين کتاب با نام گفتگوي بي‌ستيز، به زبان فارسي چاپ شده است.

1. نگاه کنيد: تذکرة أولي النهی و العرفان (1 / 173).

[3]. کتاب الدرر السنية في الاجوبة النجدية شامل مجموعه‌اي از رساله‌ها و مسائل علماي نجد است که پيشاپيش آن‌‌ها شيخ محمدبن عبدالو‌هاب است و بقيه کساني‌اند که تاکنون در پي او آمد‌ه‌اند. آن را شيخ عبدالرحمن‌بن قاسم العاصمي القحطاني النجدي جمع‌آوري کرده است. چاپ دارالافتاء در عربستان، چاپ دوم، سال 1965م.

[4]. نگاه کنيد: کتاب التذکرة (1 / 33).

[5]. در مورد جنگ‌‌هاي شيخ محمد بن عبدالو‌هاب نگاه کنيد به کتاب: تاريخ نجد که به نام روضة الافکار و الافهام لمرتاد حال الامام و تعداد غزوات ذوي الاسلام تأليف مورخ فرقه و‌هابيت شيخ حسين بن غنام، ناشر المکتبة الاهلية، رياض، چاپ اول، سال 1949م.

[6]. کتاب کشف الشبهات، شيخ محمدبن عبدالو‌هاب، ص 39.

[7]. همان، ص 43.

[8]. الدرر السنية في الاجوبة النجدية، 1 / 120.

[9]. الدرر السنية في الاجوبة النجدية؛ که شامل نامه‌‌هاي شيخ محمدبن عبدالو‌هاب است و توسط شيخ عبدالرحمن ‌بن محمد نجدي جمع‌آوري شده است. (10 / 31).

1. مجموعة مولفات الشيخ الامام محمدبن عبدالو‌هاب، ج5، ص167، تهيه و تنظيم عبدالعزيز رومي و دکتر بلتاجي و دکتر سيد حجاب. نشر دانشگاه امام محمدبن سعود در هفته امام شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب.

1. دعاوي المناوئين لدعوة الشيخ محمدبن عبدالو‌هاب؛ تهيه و تنظيم و‌هابي معاصر عبدالعزيز بن محمدبن عبداللطيف، دار الوطن للنشر السعوديه. چاپ اول، 1412 هـ.ق.

1. نگاه کنيد: کتاب الدرر السنية في الرسائل النجدية (10 / 193 ).

[13]. کتب حذر العلماء منها، و‌هابي معاصر ابي عبيده مشهور به حسن آل سلمان، دار الصميعي، رياض، چاپ اول، 1415 هـ.ق.

[14] . همان، (1 / 271 )

[15] . الرسائل الشخصية للامام محمد بن عبدالو‌هاب، نامه شماره11، ص75.

[16] . الخرْج: سرزميني است که داراي روستا‌هاي بسياري است و از رياض بيش از هشتاد کيلومتر فاصله دارد. ن.ک: المعجم الجغرافي للبلاد العربية السعودية (1/392 ) و ن.ک: معجم اليمامة (1/372).

[17]. الرسائل الشخصية للامام محمدبن عبدالو‌هاب، نامه شماره34، ص232.

[18]. علامه شيخ سليمان‌بن محمد‌بن احمدبن سحيم از بارزترين و بزرگترين عالمان عصر خود بود در سال 1181 هـ.ق فوت کرده است و‌هابي معاصر شيخ عبدالله‌بن عبد‌الرحمن آل بسام در کتاب خود به نام علماء نجد خلال ستة قرون او را به نيکي ياد کرده است. (2/381) شرح حال شماره 191 چاپ مکه مکرمه، نشر مکتبة النهضة الحديثة، چاپ اول، سال 1398 هـ. . ق

[19]. مجموع مولفات الامام الشيخ محمدبن عبدالو‌هاب، (5 /90 ـ 91).

1. همان، (5 / 90 – 91)

[21] . ن.ک: بحوث و تعليقات في تاريخ المملکة العربية السعودية، دکتر عبدالله العثميين، ص91ـ113، چاپ رياض، سال 1404 هـ ق.

[22]. مقصود حکومت جمال عبدالناصر است.

[23]. مؤلفات الامام محمدبن عبدالو‌هاب، قسمت سوم، فتواي شماره، 68.

[24]. الدرر السنية في الفتاوی النجدية، ج2، ص59.

[25] . الدخن: ابن اثير در مورد اين واژه مي‌گويد: «و منه الحديث (هدنة علی دخن) اي علی فساد و اختلاف، تشبيها بدخان الحطب الرطب لما بينهم من الفساد الباطن تحت صلاح الظاهر» النهاية في غريب الحديث و الاثر، ابن اثير، ج 2 ص 109، چاپ چهارم، انتشارات اسماعيليان، 1367 ش. از آن جمله است حديث (هدنة علی دخن) که به معناي فساد و اختلاف مي‌باشد و به دود هيزم مرطوبي گفته مي‌شود که از درون دچار فساد شده ولي از ظاهر خوبي دارد و تفسير آن در حديث آمده که دل‌هاي مردم به آنچه در گذشته بر آن بوده باز نمي‌گردد. به عبارت ديگر با همديگر سازگاري نخواهند داشت و دوستي آن دل‌ها پا برجا نمي‌ماند. مانند تيرگي که در رنگ جنبدگان وجود دارد».

[26]. جولات في الفقهين الکبير و الاکبر، شيخ سعيد حوی، ص 5 ـ 12.

[27]. السلفيه مرحلة زمنية مبارکة لامذهب اسلامي، شيخ محمد سعيد رمضان البوطي، ص244، 245.

[28]. اين جماعت از بزرگترين جماعت‌‌هاي اسلامي است که در ميان اهل سنت وجود دارد.

[29]. بعد از اينکه شيخ مسعري شکاف‌هاي موجود در توحيد شيخ محمد بن عبدالو‌هاب را دريافت با حمله تندي از طرف مقلدان شيخ محمد بن عبدالو‌هاب مواجه شد که آخرين مهاجم او و‌هابي سنتي شيخ يحيي الحجوري است که در کتابش با نام مشاهداتي في بريطانيا در صفحه 25 آن گفته بود: (او انساني خبيث است).

[30]. اصل الاسلام و حقيقة التوحيد، شيخ محمد‌بن عبدالله المسعري. چاپ موسسة الرافد، چاپ اول، سال 1997 م، مقدمه کتاب.

[31]. از بزرگان علماي نجد است که تحت تاثير دعوت شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب قرار گرفت ولي او را ترک گفت. در سال‌1142 هـ . ‌ق به دنيا آمد و در تعدادي از دانش‌‌ها مهارت يافت و داراي شيوخ و شاگردان بسياري بود. در سال 1216 هـ . ‌ق وفات يافت. بنگريد به شرح حال او در کتاب «علماء نجد» نوشته مورخ و‌هابي «البسام» (3/882) و هم‌چنين مراجعه کنيد به کتاب (السحب الوابلة) تاليف ابن حميد، ص 721.

[32]. امام شيخ عبدالله‌بن عيسي مشهور به المويس، در حومة نجد به دنيا آمد و شيخ محمدبن عبدالو‌هاب او را از بزرگان علماي نجد به حساب آورده است. اما هنگامي که به انحراف موجود در افکار شيخ پي برد و دور بودن آن افکار را از قرآن و سنت دريافت، از سوي محمدبن عبدالو‌هاب فتوايي در تکفير و خارج شدن او از اسلام صادر شد.

[33]. امام شيخ سليمان‌بن سحيم حنبلي نجدي از کساني بود که شيخ را نصيحت کرد و او را به مشکلاتي که نوشته‌‌هايش درباره توحيد دارد متوجه نمود. شيخ هم در مقابل او را کافر بزرگ خواند که خارج از ملت اسلام است. او در حالي که از شمشير‌هاي طرفداران شيخ، فراري شده بود به صورت مظلومانه‌اي جان باخت.

[34]. دعاوي المناوئين لدعوة الشيخ عبدالو‌هاب، نوشته و‌هابي معاصر عبدالعزير بن عبداللطيف، ص30.

1. اين مطالب را در شبکه المجد در تاريخ 24/7/1424 هـ ق در برنامه «ساعة الحوار» بيان کرده است.

1. في ظلال القرآن، ج 4، ص2114 ـ 2116.

1. الطريق الی الجماعة الام، و‌هابي سنتي شيخ عثمان عبدالسلام نوح، ص50 ـ 55.

[38]. اين سخن را ترابي در مجلة الاستقامة در تاريخ ربيع الاول سال 1408 هـ گفته است. او از جريان و‌هابيت در سودان که به نام انصار السنة معروف است نام مي‌برد.

3. اين سخنراني‌ خطاب به هيئت بزرگان علماي عربستان در موسم حج ايراد شده است.

[40]. الطريق الی الجماعة الام؛ و‌هابي سنتي شيخ عثمان عبدالسلام نوح، ص30.

1. جولات في الفقهين الکبير و الاکبر، شيخ سعيد حوی، ص34.

[42]. فضائح و نصائح، شيخ و‌هابي سنتي مقبل‌بن ‌هادي الوادعي، ص‌151.

[43]. همان.

[44] . الحد الفاصل بين الحق و الباطل، شيخ ربيع المدخلي، ص 5.

[45]. الدعوة الی الله، تجارب و ذکريات، عالم و‌هابي شيخ سعيد‌بن مسفر، ص 198.

[46] همان منبع، ص 199 و بعد از آن.

[47]. مقصود نگارنده کساني است که توجه خاصي به قبر‌ها دارند.

[48]. السلفية مرحلة زمينة مبارکة لا مذهب اسلامي، شيخ محمد سعيد رمضان بوطي، ص 235 ـ 236.

[49]. اين کتاب در مقدمه کتاب الاسماء و الصفات تأليف امام بيهقي چاپ شده است.

[50]. سوره اعراف، آيه 28. «بگو که خداوند به فحشا امر نمي‌کند.»

[51]. سوره زمر آيه 7. «و کفر را براي بندگان خود نمي‌پسندد.»

[52]. سوره بقره، آيه 34. «و به فرشتگان گفتيم که بر آدم سجده کنيد، همگي آن‌ها سجده کردند به غير از ابليس که تکبر ورزيد.»

[53]. سوره اعراف، آيه 12. « خداوند (به او) فرمود: «در آن هنگام كه به تو فرمان دادم، چه چيز تو را مانع شد كه سجده كنی؟» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفريد‌اي و او را از گل!».

[54]. سوره اسرا، آيه 61. «(به ياد آوريد) زمانی را كه به فرشتگان گفتيم: «براي آدم سجده كنيد!» آن‌ها همگی سجده كردند، جز ابليس كه گفت: «آيا براي كسي سجده كنم كه او را از گل آفريده‌اي؟! ».

[55]. سوره الملک، آيه20، « آيا اين كسی كه حامي شماست می‏تواند شما را در برابر خداوند ياری دهد؟ ولی كافران تنها گرفتار فريبند!».

[56]. انبياء، آيه 43 « آيا آن‌ها خدايانی دارند كه می‏توانند در برابر ما از آنان دفاع كنند؟! (اين خدايان ساختگي، حتی) نمي‌‏توانند خودشان را ياري دهند (تا چه رسد به ديگران)؛ و نه از ناحيه ما با نيرويی ياري می‏شوند!».

[57]. سوره هود، آيه 54 « ما (درباره تو) فقط می‏گوييم: بعضی از خدايان ما، به تو زيان رسانده (و عقلت را ربوده)اند! (هود) گفت: «من خدا را به شهادت می‌‏طلبم، شما نيز گواه باشيد كه من بيزارم از آنچه شريك (خدا) قرارمی‏دهيد... »

[58]. سوره هود، آيات 55 ـ 56 « از آنچه غير او (مي‌‏پرستيد)! حال كه چنين است، همگي براي من نقشه بكشيد؛ و مرا مهلت ندهيد! (اما بدانيد كاري از دست شما ساخته نيست، من، بر «الله‏» كه پروردگار من و شماست، توكل كرده‌ام! هيچ جنبنده‌اي نيست مگر اينكه او بر آن تسلط دارد؛ پروردگار من بر راه راست است! ».

[59]. سوره شعراء، آيه 92 و 93،«به آنان گفته مي‌‏شود: «كجا هستند معبودانی كه آن‌ها را پرستش مي‌‏كرديد، معبود‌هايی غير از خدا؟! آيا آن‌ها شما را ياري می‏كنند، يا كسی به ياري آن‌ها مي‌‏آيد؟!».

[60]. سوره شعرا، آيات 97 و 98.« به خدا سوگند كه ما در گمراهي آشكاري بوديم، چون شما را با پروردگار عالميان برابر مي‏شمرديم».

[61]. سوره بقره آيه 165؛ « بعضی از مردم، شريک‌هايي غير از خداوند برای خود انتخاب می‏كنند؛ و آن‌ها را همچون خدا دوست می‏دارند. اما آن‌ها كه ايمان دارند، عشقشان به خدا، (از مشركان نسبت به معبود‌هاشان،) شديدتر است. و آن‌ها كه ستم كردند، (و معبودي غير خدا برگزيدند)،هنگامي كه عذاب (الهي) را مشاهده كنند، خواهند دانست كه تمام قدرت، از آن خداست؛ و خدا داراي مجازات شديد است».

[62]. فرقان القرآن بين صفات الخالق و صفات الاکوان، علامة القضاعي الشافعي، ص111ـ 114.

[63]. فصل الخطاب في الرد علی محمد‌بن عبدالو‌هاب. نوشته شيخ سليمان‌بن عبدالو‌هاب. ص25.

[64]. المجموعة الکاملة، امام شيخ محمد‌بن عبدالو‌هاب، ج1، ص371.

[65]. سوره اعراف، آيه 54. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان)، از آن او (و به فرمان او)ست! پر بركت (و زوال‏ناپذير) است خداوندي كه پروردگار جهانيان است.

[66]. بنگريد به فتوا‌هاي مجمع دائمي بحث‌هاي علمي و افتا در عربستان سعودي، ج1، ص55.

[67]. الرسائل الشخصية للامام محمد عبدالو‌هاب، نامه شماره11، ص61.

[68]. بايد توجه داشت که مفهوم الوهيت در نزد سيدقطب، به طور کلي با مفهوم الوهيت در نزد محمدبن عبدالو‌هاب تفاوت دارد.

[69]. في ظلال القرآن، سيدقطب، ج 4، ص1864.

[70] . همان، ج4، ص1852.

[71]. همان، ج 4، ص2111.

[72]. در کتابم به عنوان المنهج الصحيح و الجديد في الحوار مع الو‌هابيين ضرورت اجتناب از طرح قضيه صحابه را بيان داشتم، چرا که طرح آن، و‌هابيان را به خشم مي‌آورد.

[73]. بنگريد به کتاب الالحاد الخميني في ارض الحرمين و کتاب الخروج من الفتنة.

[74]. نگاه کنيد به: الصحيح البخاري، باب سفر الامام علی و خالدبن الوليد الی اليمن. «ان رجلا قال لرسول الله: اتقی الله يا محمد. فقال له و هل هناك احق بالتقوی غيري. فقال خالد بن الوليد: دعني اضرب عنقه يا رسول الله. فقال رسول الله: لا تصنع ذلك يا خالد لعله من المصلين».

1. ابن‌عربي مالکي از شخصيت‌هايي است که ابن تيميه از او متأثر بوده است و نبايد او را با ابن‌عربي صاحب فتوحات مکيه، اشتباه گرفت.

[76]. منهاج السنة، ابن تيمية، ج1، ص6.

[77]. همان، ج 4 ص 142... (ليس في الائمة الاربعة و لاغيرهم من الفقهاء من يرجع الی علي في فقهه).

[78]. در خصوص اين موضوع مراجعه کنيد به کتاب (الزلزال ـ انتصار الحق) که حاوي مناظره‌اي بين من و شيخ عثمان الخميس مي‌باشد.

[79]. منهاج السنة ج 5، ص 7.

[80] . در کتاب «الزلزال ـ انتصار الحق» به صورت مفصل در اين مورد سخن گفته‌ام. اين کتاب عبارت است از مناظره‌‌هايي که بين من و شيخ عثمان الخميس رخ داده است.

[81]. العدالة الاجتماعية في الاسلام، نوشته شهيد سيدقطب، ص206، چاپ پنچم.

[82]. همان، ص 187.

[83]. اضواء اسلامية. نوشته شيخ و‌هابي معاصر ربيع المدخلي، ص31 و بعد از آن و در اين کتاب‌‌ طعن‌‌هايي را که سيدقطب به برخي از صحابه‌اي که با امام عليA دشمني داشتند به صورت خلاصه بيان کرده است.

[84]. اضواء اسلامية، ص 53.

[85]. في ظلال القرآن، شهيد سيد قطب، تفسير سوره غافر، آيه 51.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مجله نیستان ادیان و مذاهب شماره 5 تقدیم محققان گرانمایه می شود. برای دریافت روی قسمت...
 این مقاله در شماره 4 مجله نیستان ادیان و مذاهب به چاپ رسیده است. بررسی...
این مقاله در نیستان ادیان و مذاهب شماره 4 به چاپ رسیده است چکيده جهان اسلام...
تفاوتها و نقاط اشتراک ديدگاه شيعيان با  معتزليان و اهل سنت از ديدگاه شيخ مفيد...
چکیده این مقاله در نشریه نیستان ادیان و مذاهب شماره 5 به چاپ رسیده است. علم...
نماز اسماعيليان  كلمات و سوالات مرتبط: نماز اسماعيلي‌ها. اسماعيليه و...
  فصلنامه طلوع، ش19، از صفحه 89 تا صفحه 114     چكيده     از اهداف مهم تدوين اين...
فصلنامه طلوع، ش13ـ14، از صفحه 251 تا صفحه 268 ١. تعريف مذهب زيديه از جمله مذاهب...
 فصلنامه طلوع، ش16، از صفحه 85 تا صفحه 104 چكيده ابومنصور ماتريدي بنيانگذار مكتب...
چكيده مقاله حاضر، ضمن بررسي نحوه‌ي پيدايش معتزله به علل ذهني و خارجي شكل‌گيري آن...
فصلنامه طلوع، ش8ـ9، از صفحه 249 تا صفحه 282   با طلوع خورشيد فروزان اسلام در پهنه...
درآمد یکی از جریان­های پرنفوذ تاریخ اندیشی عصر نخستین اسلامی، جریان مرجئه است...
  فصلنامه طلوع، ش16، از صفحه 175 تا صفحه 186 اشاره اگر با دقت به نقشه آسيا...
يکي از جريان‌هاي مرتبط با مهدويت، جريان جهميان است. او 15 روز مسجد الحرام را...
  فصلنامه طلوع، ش 5، ص 76 ـ ص 97 چكيده سجده به معناى خضوع و تذلل است، و بالاترين...