واقعيت و حقيقت:

 

آنچه ذهن بسياری از دينداران را به خود مشغول كرده و باعث تزلزل ايمان بسياری از انسانها شده است، اسطوره بودن و يا نبودن پندها واندرزها و قصه‌های قرآن كريم است. اين سوال مطرح مي‌شود که اگر الفاظ پلي براي رسيدن به حقيقت، هستند. آنگاه با داستانهايي که در متون ديني با آنها برخورد مي‌شود چه بايد کرد؟. اگر همه آنها تأويلي دارند اعتبار و ظاهر داستانها و عبارات را چه بايد کرد؟

 

برای بسياری از انسانها، اين سوال مطرح بوده است كه تفاوت قصه‌های قرآن كريم با قصه‌های كودكانه چيست؟ اين سوال مطرح بوده كه آيا به راستی تمام قصه‌های موجود در قرآن لزوما وجود خارجی داشته‌اند؟ و آيا برای تاثيرگزار بودن، می‌‌‌بايست در خارج اتفاق افتاده باشند؟ به عبارت ديگر آيا می‌‌‌توان برای آنها واقعيتی در عالم خارج يافت؟ آيا داستان خلقت انسان كه در قرآن كريم به آن زياد اشاره شده است واقعا رخ داده است؟ آيا واقعا عالم ذر وجود داشته و همگی انسانها در يك روز مشخصی گواهی بر وجود خالق خود داده‌اند؟ آيا داستان دو مردی كه يكی از آنها صاحب باغ بود و ديگری او را سفارش به خداپرستی می‌‌‌كرد واقعيت دارد؟ اگر داستانها در ظرف زمان و مکان رخ داده باشند چگونه با اصل جاری بودن قرآن كريم در همه زمانها و مکانها تناسب دارد؟ و بسياری از اين قبيل پرسش‌‌ها كه نشان از توجه نداشتن آدميان به حقيقت اين قصه‌ها مي‌دهد.

 

اكثر كسانيكه اينگونه سوالها را مطرح می‌‌‌كنند از حقيقت اشياء، فقط واقعيتها را مي‌توانند ديد. و کاري با تأويل آنها ندارند. كساني كه چشم حقيقت بين ندارند. و آيات قرآن را با مراجعه به لغت نامه‌ها درک مي‌کنند.

 

در ميان ايندسته افراد كسانی هم يافت می‌‌‌شوند كه ايمان به تأويل و حقيقت دارند اما تاكنون هيچ تجربه‌ای از حقيقت نداشته، سر و كار آنها با واقعيتها بوده است. وقايعی كه فقط و فقط، نقش واسطه را در رسيدن به تأويل ايفا می‌‌‌كنند و به منزله پلي برای عبور از دره جهل و نادانی‌اند.

 

اين دسته افراد، وقتی به پل می‌‌‌رسند غرق در زيبايي پل و استحكام آن می‌‌‌شوند آنها به دنبال اين هستند كه اين پل چه زماني ساخته شده است؟ و يا سازنده آن چه كسی بوده است؟ چه تعداد ستون و پايه دارد؟ و حتی شروع می‌‌‌كنند درباره پل، مقاله و كتاب نوشتن و از فضايل آن سخن گفتن، اما اين دسته افراد هيچ گاه، آن سوی پل را مشاهده نكرده‌اند. آنها لحظه‌ای به فلسفه وجودی پل فكر نكرده‌اند. هيچ گاه فکر نکرده‌اند که همه آنها، تأويل و حقيقتي دارند.

 

همچنانچه برخی از انسانها درباره مناسك و اعمال هم بدين شكل نظر می‌‌‌افكنند. حال آنكه:

 

« آنچه از ما ميخواهند اعمالی است كه جنبه ورزشی و تقويتی دارد يك رشته حركات و مناسكی كه تكرار آنها و مداومت بر آنها بايد ما را در آشنايی با عالم معنا مدد رساند و سلسله جنبان اشتياق و استعداد ما در وصول به آن عالم باشد پس آن حركات و اعمال هم مقصود بالذات نيستند بلكه وسيله نيل به مقصودند...»([1])

 

متون پلي به سوي تأويل:

 

متون به منزله پلی برای عبور هستند. بنابر اين رواست كه گفته شود اين دستورات به اختلاف شرايط و اوضاع و احوال متغير و متفاوت‌اند. چنانچه مولانا در فيه ما فيه می‌گويد:

 

«آخر اين عمل نماز و روزه نيست. اينها صورت عمل است. عمل معناست در باطن. آخر از دور آدم تا مصطفی، نماز و روزه به اين صورت نبود و عمل بود، پس اين صورت عمل باشد. عمل معناست در آدمی، همچنانچه ميگويی دارو عمل كرد و آنچه صورت عمل نيست الا معنا در او»([2])

 

 

 

پيش از اينكه مباحث فوق در مورد قرآن بازبينی شود، حديثی از پيامبر اكرم‌3 آورده می‌‌‌شود كه فرمودند:

 

«كتاب الله علی اربعة اشياء: علی العبارة والاشارة واللطائف و الحقايق فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف الاولياء و الحقايق للانبياء»([3])

 

اين حديث اشاره به اين مطلب دارد كه چسبيدن به عبارات كار عوام الناس است و بالاتر از اين مرتبه كه اشارات قرآنی است مخصوص خواص مردم است كه تعداد معدودی هستند و در مرتبه آخر، حقيقت قرار دارد كه فهم آنها مختص انبياء الهی است.

 

مثالهايي در بيان تفاوت واقعيت و حقيقت:

 

تفاوت واقعيت و حقيقت يا تنزيل و تأويل، را مي‌توان با کمک داستاني از انجيل شرح داد:

حکايت ايلعاذر

 

در انجيل([4]) داستان زيباي ايلعاذر آمده است اما مع الاسف مسيحيان تمام نكته را گم كرده‌اند و حتی يك فيلسوف يا دانشمند مسيحی هم نتوانسته است معنای داستان مرگ و رستاخيز ايلعاذر را كشف كند.

 

داستان از اين قرار است كه ايلعاذر می‌ميرد او به ظاهر برادر مريم و مارتا و يكی از دوستداران صديق عيسی مسيح است، عيسی (ع) در مسافرت است و زمانی كه خبر مرگ ايلعاذر را با دعوت «فوری بيا» دريافت می‌كند دو روز از مرگ ايلعاذر گذشته و دو روز ديگر هم طول می‌‌‌كشد تا به خانه برسد ولی مريم و مارتا در انتظارند. آنان معتقدند كه اگر عيسی مسيح بخواهد او زنده خواهد شد، اما تمام مردم دهكده به اين دو زن ميخندند و آنها را احمق می‌‌‌پندارند زيرا آنها، جسد ايلعاذر را در گوری نگه داشته‌اند و تمام اين چهار روز از آن مراقبت كرده‌اند و جسد در حال پوسيدگی و تعفن است.

 

عيسی (ع) وارد دهكده می‌‌‌شود و به طرف گور می‌‌‌رود و ايلعاذر را به بيرون آمدن از گور فرا می‌‌‌خواند. اما مردم همچنان به اين وضعيت می‌‌‌خندند. آنها می‌‌‌گويند اين مرد بايد ديوانه باشد. شخصی به او می‌‌‌گويد چه می‌‌‌كنی؟ او مرده است. حتی وارد شدن به غار هم مشكل است. بدنش هم بو گرفته است. چه كسی را صدا می‌‌‌كنی؟ ولی عيسی مسيح بی توجه به آنها بارها فرياد زد «ايلعاذر بيا بيرون».

 

و آنگاه جمعيت حاضر با شگفتی تمام می‌‌‌بينند كه ايلعاذر بيرون می‌‌‌آيد. حيرت زده و گنگ، گويی از يك بيهوشی كامل بيرون آمده است. خودش هم باور ندارد كه چه اتفاقی افتاده و چرا در گور بوده است.[5]

هدف داستان:

 

در داستان ايلعاذر نكته‌های بسياری وجود دارد اما به هيچ وجه مهم نيست كه آيا ايلعاذر واقعا مرده بوده يا نه؟ حتی مهم نيست كه آيا عيسی (ع) واقعا قادر بوده تامردگان را زنده كند.

 

هيچ انسان فهيمی ‌‌‌فكر نمی‌‌‌كند كه اين يك واقعيت تاريخی است. اين داستان بسيار فراتر از يك واقعيت تاريخی است. اين داستان يك حقيقت است. اين داستانی نيست كه در زمان روی داده باشد. بلكه بيش از اينهاست. اين اتفاقی است كه در جاودانگی و بی زمانی روی داده است.

 

حكايت ايلعاذر حكايت كل بشريت است برخي از انسانها در غارهای تاريكی زندگی می‌‌‌كنند آنها بو گرفته‌اند و فاسد شده‌اند زيرا مرگ چيزی نيست كه در يك لحظه اتفاق بيفتد، انسانها همه روزه در حال مرگ هستند، در هر لحظه چيزی در درون انسانها در حال مردن است اما آنها از مرگ خود غافلند، چرا که مرگ را در انقطاع نفس مي‌پندارند. در اين ميان وظيفه انسانهای آگاه، اين است كه همان فريادی را سر دهند كه عيسی (ع) خطاب به ايلعاذر می‌‌‌كرد. مي‌دانند که نبايد به صرف اينکه انساني منحرف شد او را نابود کنند.

حکايت غسل تعميد

 

همچنين حكايت غسل تعميد در مسيحيت هم اينگونه است يحيی (ع) مردم را در رود اردن غسل تعميد می‌‌‌داد او مردم را برای غسلی درونی آماده می‌‌‌كرد و زمانی كه آنها آماده بودند او به صورت نمادين، آنها را به رودخانه اردن می‌‌‌بُرد و آنها را در هنگام غسل تعميد، تقريبا غرق می‌‌‌كرد به صورتي که تجربه‌اي از مرگ را احساس کنند.

 

اين كار او نمادين بود همانگونه كه لباس مشكی نماد غم و اندوه شده است، يحيی می‌‌‌گفت تا وقتی كه شما از گذشته‌هايتان نميريد، در دانش‌‌هايتان نميريد، نمی‌توانيد تولدی ديگر داشته باشيد، يحيی (ع) مرگ و رستاخيز را برای مردم مجسم می‌‌‌كرد.

 

در اين داستان، رودخانه كنايه از رودخانه حقيقت است و غرق شدن در آن کنايه از تسليم آن است. كاری كه يحيی انجام می‌‌‌داد اين بود كه با انگشت خود به ماه اشاره می‌‌‌كرد و همگان را به تماشا و حرکت به سمت آن فرا می‌‌‌خواند.

 

اما امروزه در كليسا مردم را غسل تعميد می‌‌‌دهند ولی اين كار از روح اصلی‌اش خالی است و تبديل به تشريفاتی كاملا بی معنی شده است. آنها نكته اصلی و حقيقت را در ماجرای غسل تعميد درنيافته‌اند([6]).

 

هدف قرآن از بيان قصه‌ها

 

در زمينه قرآن كريم همان مشكلات فوق الذكر اتفاق افتاده است. آيا هدف قرآن از بازگو كردن قصه‌ها، حكمتها، مثالها و اندرزها، يادکرد و ثبت تاريخ و يا گزارش يك اتفاق و حادثه بوده است؟

 

امام خمينی (ره)- كه درود بيكران خدا بر روح مطهرش باد- می‌‌‌گويند:

 

«فراگيری نكته‌های بديع و بيان و وجوه اعجاز و شان نزول آيات و زمان نزول و مكی و مدنی و اختلاف قراءات و اختلافات مفسرين و يادگيری قصص و حكايات و اطلاع از تاريخ گذشتگان همه اينها از مقصود و مراد واقعی قرآن به دور است و حتی موجب حجاب و غفلت از قرآن كريم می‌‌‌باشد.»([7])

 

غافل از اينکه اگر قرآن به جنبه تاريخي کار داشت، لازم نبود يک قصه مثلا قصه آدم را در کتاب کمتر از سيصد ورق، تقريبا بيست جا نقل کند، با اينکه انسان يک قصه را اگر يک دفعه شنيد، دوباره شنيدنش در سامعه حسني ندارد بلکه مستنکر است ». ([8])

رابطه واژه حق و قصه‌هاي قرآن:

 

اين دو مثالی كه در بالا به آن اشاره شد می‌‌‌تواند ما را در فهم بسياری از داستانها و مثالها و اندرزهايی كه در قرآن كريم آمده است راهنما باشد. در ابتدای بسياری از داستانهای قرآن از واژه حق استفاده شده است مانند :«وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَی آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً...»([9]) «ذلک بان الله نزل الکتاب بالحق وان الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتَابِ لَفِي شِقَاق بَعِيد» ([10]) «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ».([11])

 

وقتی قرآن كريم در ابتدای نقل يك داستان از واژه حق استفاده می‌‌‌كند يا اينكه تنزيل و انزال قرآن را به حق معرفی می‌‌‌كند بدين معناست كه قصص قرآن بلكه تمام قرآن در عالم حقيقت رخ داده است و مجرد از زمان و مكان است، اسماء اشخاص از آن حيث که در عالم واقع قرار دارند در آن چندان مدخليتی ندارند. اينكه قرآن كريم می‌‌‌گويد ما آسمانها و زمين را به حق آفريديم اشاره به اين مطلب است كه فهم و درك هر يك از اجزای آن بدون دريافت حقيقت و همسويی با آن و بدون توجه به تأويل امكان پذير نيست. لذا محال است كسی كه هيچ بويی از حقيقت نشنيده است بتواند اين عالم را كه همان كتاب خداوند است درك كند و يا تأويل آن را بداند.

 

اگر به متونی كه درباره حقيقت سخن می‌‌‌گويد دقت كنيد درمی يابيد كه اشاره آنها به اموری است كه ذهن آدمی از درك آنها عاجز است. ويژگی غالب آنها اين است كه در قالب مثالها بيان می‌‌‌شوند و لذا بايد از محدوده آنها فراتر رفت و از مثال به ممثل رسيد. و تنزيل را پلي براي رسيدن به تأويل دانست.

 

حضرت امام خمينی (ره) در اين باره می‌‌‌فرمايد:([12])

 

«ابيت عند ربي يطعمنی و يسقينی »([13]) مراد حضرت از بيتوته، بيتوته‌اي نيست كه از نزديكی از زوجاتش می‌‌‌كرد بلكه مراد حقيقت بيتوته بوده است، و هكذا در يطمعنی، مراد حقيقت اطعام بوده نه اطعام طبيعی شهوانی».

 

«همچنين در مورد حس بصر، حضرت می‌‌‌فرمايد: «رؤيت لی الارض رايت مشارقها و مغاربها»([14]) زمين برايم پهن شد و من مشارق و مغارب آن را ديدم. البته با اين بصر نمی‌توان ديد ولی با رؤيت عقلانی ممكن است هكذا حضرت در جای ديگر می‌‌‌فرمايد: «خداوند متعال دستش را گذاشت روی شانه ام و من احساس سردی كردم...». ([15])

 

ماجرای عالم ذر در قرآن كريم،([16]) ماجرای خلقت حضرت آدم و هبوط او، ماجرای افکندن حضرت ابراهيم در آتش و نجات او[17]، زنده شدن ماهی و سير آن به سوی دريا، عبد صالح و موسی (ع)،[18] سخن گفتن كوه با بنی اسراييل، زنده كردن مردگان توسط عيسی (ع) و موارد بسياری از اين قبيل كه در قرآن كريم به آنها اشاره شده است همگی از مواردی هستند كه اشاره آنها به سمت حقيقت است اما خود آنها واقعيتهايی بيش نيستند.

 

هر كدام از اين داستانها، پيش از اينكه واقعيت داشته باشند حقيقت دارند لذا مي‌بايست آنها را از عناصر واقعيت‌دار خالي ‌کنيم و لب آنرا در نظر بگيريم. اين داستانها پيش از اينکه در زمان مشخصی روی داده باشند اموری فرا زمانی هستند از اينروست که برای درك حقيقت، قرار داشتن در هر نقطه از زمان و مكان كفايت می‌‌‌كند و لازم نيست كه تمام متون مقدس از اولين و آخرين دانسته شود. در حقيقت بين آنها اول و آخری وجود ندارد.« مَا يُقَالُ لَكَ إِلاَّ مَا قَدْ قِيلَ لِلرُّسُلِ مِن قَبْلِكَ...»[19] اما اگر توجه به واقعيت‌‌ها داشته باشيم بالطبع قرار داشتن در شرايط زماني و مکاني خاصي براي درک آن لازم است.

 

تفاوت واقعيت و حقيقت:

 

با ذکر چند مطلب فوق مي‌توان تفاوت آن دو را بيان کرد:

 

تفاوت در اين است كه واقعيتها اموری زمانی هستند و وجود آنها با وجود آدميان ارتباط تنگاتنگ دارد به عبارت ديگر اگر انسانی در كره زمين نباشد هيچ واقعيتی هم وجود نخواهد داشت. مثال ملموس آن، بوها و مزه‌ها و سردی و گرمی است. اگر هيچ انسانی وجود نداشته باشد تبعا هيچ ترش و شيرينی هم وجود ندارد چرا كه موجد اين مزه‌ها، ذائقه انسان است اما حقيقت برعكس واقعيتها است. بود ونبود آن، ارتباطی با وجود آدميان ندارد. ازينروست که خداوند خود را حقيقت مي‌خواند: « ذَلِكَ بِاَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ ...»[20]. و هر آنچه را غير از حق باشد باطل مي‌نامد.

 

اينکه بسياري از انسانها دچار شک و بي ديني شده‌اند ، اينكه تعدادی از فيلسوفان مانند فرويد که گرايش روانشناختی داشته‌اند، خدا را ساخته و پرداخته فكر روانی و اجتماعی و انديشه بشر می‌‌‌دانند به خاطر تمييز ندادن بين حقيقت و واقعيت است. لذا برای رد انديشه اين افراد، كافی است كه حقيقت، درست تعريف شود و وجه مايز آن با واقعيت نمودار شود.

 

داستانها و قصه‌هايی كه در قرآن ذكر شده‌اند با وجود عظمت و بزرگي غير قابل توصيفشان و بليغ و رسا بودنشان، همگي واقعيت‌اند و به خودی خود، حقيقت ندارند، چرا که از عناصر زمان دار و مکان دار براي بيان حقايق استفاده شده است و اشاره همه آنها به حقيقت است. لذا خودشان تأويل نيستند و نمی‌توان براي درک تأويل، آنها را در آزمايشگاه مورد بررسی قرار داد و يا نگاه تاريخی به آنها كرد، اگر با نگاه تاريخی به آنها نگاه شود تمام ارزش آنها مورد سوال قرار می‌‌‌گيرد.([21]) و پرسشهای بی حد و حصر و بی سر و ته بسياری در پی خواهد داشت. ([22])

 

حقيقت آن است كه ريشه و اساس تمام داستانها در ظرف جاودانگی رخ داده‌اند. بود و نبود آنها بستگی به تاريخ و زمان و مكان ندارد. همه آنها حكايت از حقيقتی دارند كه هر روزه در ميان ما انسانها در حال رخ دادن است ولي خداوند براي بيان آن حقيقت، از عناصر زماني و مکاني استفاده کرده است.

 

قصه نوح (ع) و ماجرای كشتی ساختن وی پيش از اينكه مربوط به قوم خاصی در سالهای دور باشد، حكايت از وضعيت جوامع ماست. هر روزه انسانهای زيادی هستند كه به سبب كارهای غير معقولشان مورد تمسخر قرار می‌‌‌گيرند. كسی هم به اينگونه انسانها ايمان ندارد. كسانی از خانواده اين افراد به آنها خيانت می‌‌‌كنند و كسی در اين ميان به فكر مردم است و برای نجات آنها سالهای سال زحمت می‌‌‌كشد....

 

و يا « ماجرای افتادن ابراهيم (ع) در آتش، حكايت همه ما انسانها است. ما در آتش اجتماع و جامعه در حال سوختن هستيم و خداوند به اراده خود، آن اجتماع را برای ما سرد و سلامت می‌‌‌كند.»([23])

 

ز راز و مــعني قــرآن چـه پرسي وجود ما بر آياتش دليل است

 

تن آذر و جان همچون خليل است همين تفسير قـرآن مبين است

 

همچنين است ماجرای عبد صالح، (سنتاً خضر) و موسی (ع) ماجرای زندگی ماست خداوند در زندگی ما به شكل‌‌های مختلف ظاهر می‌‌‌شود و ظاهراً كارهای نامعقول انجام می‌‌‌دهد كارهايی انجام می‌‌‌دهند كه صد در صد به نفع ماست اما بسياری از افراد ظاهربين تحمل ديدن اينگونه كارها را ندارند و شروع می‌‌‌كنند به خرده گيری و ايراد اعتراضات كه مثلا چرا فرزند من در كودكی جان سپرده است چرا ماشين من تصادف كرده است؟ و قس علی هذا.

 

عبدالكريم شهرستانی در گفتگويی كه به نظر می‌‌‌رسد فرضی است به اشكالات موسی(ع) به خضر پاسخ می‌‌‌دهد. او از قول خضر نقل می‌‌‌كند:

 

«ای موسی مگر ياد نداری كه زمانی كودك بودی و ما برای نجات تو پاره آتش را به تو خورانديم.(پاسخ به اشكال مربوط به سوراخ كردن كشتی) ای موسی مگر ياد نداری كه قتل يك قبطی باعث رسيدن تو به رسالتی عظيم شد (پاسخ به اشکال کشتن جوان) ای موسی مگر ياد نداری كه تو دختران شعيب را بدون مزد و پاداش ياری رساندی؟ (پاسخ به اشکال تعمير ديوار دو يتيم) » ([24])

 

بايد توجه داشت كه در برخی موارد حقيقت پنداشتن قصص قرآن، به حيثيت و آبروی انبياء لطمه وارد می‌‌‌كند. براي نمونه خداوند موسي (ع) را به صفت هاي نيکوي بسياري مي ستايد اما اگر به داستان عبد صالح و موسي توجه کنيم مي بينيم که او فردي صبور نيست و خلاف وعده و عهد خود عمل مي‌نمايد. با اينکه مي‌دانيم که درجه صبوري پيامبران اولواالعزم به حدي است که پيامبر اکرم مامور مي‌شود که به مانند آنها باشد . لذا ناچار بايد گفت که تمام آن صحنه سازی‌‌ها برای فهماندن حقيقتی بسيار بالا بود كه درك آنها به صورت مستقيم برای عده‌ای دشوار می‌‌‌آمد. ورنه مساله‌اي که گرد آورنده اين مقاله يا کسي چون عبدالکريم شهرستاني آن را دريابد به طريق اولي مي‌بايست نبي اولواالعزمي چون موسي (ع) آن را بداند. از اينرو موسي (ع) به عنوان شخصي است که هنرپيشه اصلي نصايح و داستانهاي قرآن است که در بيش از 130 مورد از شخصيت او استفاده شده است. اين قول با سخني که از پيامبر اکرم و يا بنا بر قولي از ابن عباس نقل شده که مي‌فرمايد:« ان القرآن نَزَلَ باياك اعني و اسمَعي يا جارة»([25]) مطابقت مي‌نمايد.

 

برای نمونه از امام علی (ع) پرسيده شد كه جريان ذوالقرنين چه بوده است؟ ايشان فرمودند «و فيكم مثله»([26])يعنی در ميان شما هم مثل([27]) و مانند آن موجود است اين سخن امام بدين معناست که از ظاهرانديشی و قشری مسلكی بدر آييد و كمی هم حقيقت خوان شويد. و شايد آيه 10 سوره شريفه انبياء: « لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ» بر هيمن معنا باشد .

 

وقتی ماجرای زير و رو شدن يك قوم توسط زلزله و حوادث طبيعی بيان می‌‌‌شود كما اينكه در اين آيه شريفه آمده است (فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ آيات مُفَصَّلاَت فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ)([28]) نمی‌توانيم اين نتيجه قطعي را بگيريم كه بلايای طبيعی برای بر انداختن بنيان اقوام منحرف و مجرم است «وَإِذَا أَرَدْنَا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً»([29]) و به تبع آن بر اقوام زلزله يا سيل زده در زمان خودمان لعن و نفرين نثار نماييم. نمی‌توانيم با اقوامی كه مورد هجوم آفات قرار می‌‌‌گيرند همدردی نكنيم و نمی‌توانيم شخصي را كه مورد اصابت صاعقه قرار گرفته است طبق آيه شريفه (فَأَخَذَتْهُمْ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ) ([30]) ظالم بدانيم اگر چه كه ظاهر آيات قرآن كريم چنان می‌‌‌نمايد كه همه اين امور در تحت مشيت او قرار دارند.

 

در ميان سيره معصومان ما هم اشاراتي به اين موضوع هست که قرآن خطابش در محدوده الفاظ يا شخص خاصي نيست و هر آيه را به حسب موقعيت هر انسان به صورتي قرائت مي‌کردند. براي مثال پيامبر اکرم بعد از استماع سخنان فردي که دخترانش را زنده به گور کرده بود، آيه شريفه قرآني را بدين گونه قرائت کرد: (لولا أن سبقت رحمته غضبه لعجل لك العذاب الاليم). با اينکه در هيچ آيه از آيات قرآن بدين صورت نيامده است.

 

همينگونه است آيه شريفه: «إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُلْ لَهُمَا أُفّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلا كَرِيماً»([31]) که علي الظاهر براي پيامبر پدر و مادري در پيري فرض مي‌کند.

 

ابن عربی در باب 299 فتوحات مكيه قصه‌ای را می‌‌‌آورد بدين شرح كه:

 

«صدايی شنيدم كه به من گفته می‌‌‌شد: بخوآن، گفتم چه بخوانم، گفتند اين آيه را «وكذلك اخذ ربك اذ اخذ القری و هی ظالمة ان اخذه اليم شديد»([32]) من آيه را چندانكه از حفظ داشتم خواندم ولی چون به كلمه ان اخذه رسيدم گفته شد «ان اخذه بك» گفتم چنين چيزی در قرآن نيست و آيه آنطور نازل نشده است اما آن صدا اقرار كرد كه آنچنان مگو و بگو «بك» آيه، اين طور نازل شده است. من هم خواندم آن اخذه بك اليم شديد». ([33])

 

بسياری از انسانها، خداوند را در فرداها و مكانهای دور دست می‌‌‌جويند آنها داستانها و قصه‌های قرآن را می‌‌‌خوانند و اما لحظه‌ای فكر نمی‌كنند كه اين داستانها ماجراي خود آنهاست و آنها همان شخصيتهای داستان هستند كمی هوشياری و كمی بيداری می‌‌‌تواند همه چيز را حل كند. كنجكاوی و نكته سنجی، قطاع الطريق حقيقت هستند. از اين رو فقط تسليم و ايمان، چاره ساز است. اگر ذره‌ای ذهن را در فرآيند دريافت خداوند، دخالت دهيم، قافيه را باخته‌ايم.

 

شايد گفته شود كه اين قصه از باب توسع عرفا بوده است اما چنين نيست، قرآن چون رودی می‌‌‌ماند كه همگی انسانها در آن شناورند، اشاره قرآن در همه جا به حقايق است.

 

با اين تفصيل به حقيقت سخن امام خميني «ره» پی خواهيم برد كه:

 

« به عقيده من تفسير هم براي قرآن ما نوشته نشده است گرچه خيلي از کتابها را انسان مي‌بيند که به اسم تفسير است؛ مثلا بهترين و جامع ترين تفسير، مجمع البيان است و اگر انسان به آن مراجعه کند شان نزول آيات و معاني لغويه و صرفيه و نحويه و اعراب و بنايش را مي‌داند اما آن جنبه تفسير و مقصود اصلي قرآن که هدايت مردم است زمين مانده است... صاحبان تفسير متوجه آن جهات هدايت و تذکر قرآن نيستند...»([34])

 

تقريبا تمام تفاسير موجود از قبيل شرح الاسم است تفسير حقيقی بايد توسط خود انسان صورت گيرد و صرف خواندن تفاسير به معنی دانستن تفسير آنها نمی‌باشد. هر انسان می‌‌‌بايد خود را چنان بالا بكشد كه آيه‌های قرآن دوباره بر او نازل شود آنوقت می‌‌‌تواند ادعا كند كه قرآن را فهميده است چرا كه مفاهمه اساسا درجايی است كه هم سطحی وجود داشته باشد.([35])

 

می توانيم به حوادث طبيعی چون صاعقه و زلزله، پيش گويی‌‌هايی را كه از وقايع آينده و علايم قبل از ظهور ارايه شده است اضافه بنماييم

 

وقتی اينگونه حوادث نقل شده در نصوص را وقايعی فرض كرديم كه در ظرف زمان و مكان رخ داده‌اند نكته اصلی را گم كرده ايم و تاثيری را كه بايد بر روی ما بگزارد نخواهد داشت.

 

قصه‌ها ماجراي تمام بشريت است:

 

نكته اصلی اين است كه اين داستان‌‌ها ماجرای تمام بشريت است وقتی كه قرآن ماجرای عبد صالح و موسی را بيان می‌‌‌دارد منظور او بازگويی اتفاقات گذشته نيست، همه اين وقايع را می‌‌‌توان از منبعی غير از قرآن مثل كتابهای تاريخی به دست آورد. اتفاقا در اين كتابها به تمام جزئيات اشاره شده است.

 

وقتی اين داستانها را می‌‌‌خوانيم بايد آن را در زندگی خود پياده نماييم نه اينكه عين آن اتفاقات با همان شرايط و خصوصيات دوباره اتفاق بيفتد بلكه خصوصيات ذاتی هر داستان، كه جريان دارد و چون موجی خروشان صحنه زندگی بشر را در می‌‌‌نوردد، و مورد عنايت قرار می‌‌‌گيرد. از اين رو قرآن كريم، حوادثی را كه در گذشته اتفاق افتاده است به عنوان بهانه‌ای برای بيان حقايق قرار می‌‌‌دهد. گاهي خطاب به پيامبر مي‌کند و منظور او قوم اوست. مانند آيه 22 سوره اسراء .

 

از بحث ذاتي و عرضي هم مي‌توان فراتر رفت که با سخني که در بالا به آن اشاره شد تفاوت دارد. در بالا گفتيم که بايد حوادث تاريخی را از عرضييات بپيراييم و لُبّ آن را در نظر داشته باشيم و آن لب را بر ديگر موارد مشابه تسري دهيم اين قاعده در ميان قواعد علوم قرآن به نام (جري و تطبيق) معروف است. اما سخن ما با جري و تطبيق اندكی تفاوت می‌‌‌كند. در نظر اول، داستان يك اصل است و لزوما مي‌بايست در خارج اتفاق افتاده باشد. اما در نگاه تأويلي که با جري و تطبيق تفاوت ميکند بايد گفت که وقايعي که در عالم اتفاق افتاده و مردم از آن اطلاع يافته‌اند به عنوان بهانه يا واسطه براي انتقال يک حقيقتي که در عالم هستي جريان دارد مورد استفاده قرار مي‌گيرند. لذا مي‌توانستند به شکل و هيئت ديگري ذکر شوند يا به زبان و فرهنگ ديگري بيان شوند. لذا حقيقت خود را در آينه‌هاي موجود مانند حوادث و اتفاقات و يا مثالها و افسانه‌ها تجلي مي‌دهد. لذا نگاه دوم از داستان جلوتر قرار مي‌گيرد. و در لا زمان و لا مکان ماوي مي‌گزيند.

 

از اينرو، وقتی قصه‌ای از قصه‌ها يا حكمتی از حكمتهای قرآن، خوانده می‌‌‌شود بايد توجه را از واقعيات به حقايق يا تأويل آن که امري حقيقي است، معطوف ساخت. توجه را معطوف به هدف يا نكته‌ای كه منظور شارع از بيان آنها بوده است كرد و به سمت آن حركت نمود.

 

استاد علي صفايي اين تاکيد و توجه داشتن به رموز و حقيقت امور را چنين بيان مي‌کند:

 

«حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ در بيان‌ قرآن‌ ميان‌ رمز و واقعيت‌ پيوندي‌هست‌; يعني‌ وقتي‌ موسي‌ عصا را به‌ زمين‌ مي‌اندازد و در برابرفرعون‌ اژدها مي‌شود اين‌ يك‌ واقعيت‌ است‌، و در عين‌ حال‌ رمز واشارتي‌ هم‌ هست‌ به‌ اين‌ كه‌ دست‌ موسي‌ كه‌ چوبي‌ را در برابرفرعون‌ به‌پا داشته‌ بني‌اسرائيل‌ مرده‌ را زنده‌ خواهد كرد. يا وقتي‌ كه‌دست‌ موسي‌ مي‌درخشد يك‌ واقعيت‌ است‌ ولي‌ رمز و اشارتي‌ هم‌دارد كه‌ زبان‌ موسي‌ روشنگر است‌.»([36])

 

 

 

 

 

شباهت نور و تأويل و حقيقت:

 

باغ گفتم نعمت بي کيف را که اصل نعمتهاست بي شک باغ‌‌ها

 

ورنه لا عين رأت چه جاي بـاغ گفت نور غيب را يزدان چراغ

 

مثـل نبود آن مثـال آن بـود تا برد بو آنکه او حيران بود ([37])

 

تأويل يا حقيقت، اموری نيستند كه بتوان آنها را مستقيما به ديگران منتقل كرد. آنها به هيچ وجه قابل انتقال نيستند. همانگونه كه نور قابل ديدن نيست و ديدن آن احتياج به درك و فهمی عظيم دارد.[38] اكثر انسانها، نور را فقط از طريق اشياء پيرامون می‌‌‌توانند ديد. اگر هيچ نباشد، نور را نمی‌توانند ديد. اما اين بدان معنا نيست كه نور همچون اشيا است. آری نور هست اما چشم نور بين موجود نيست. لذا انسانها، نور را بر حسب اشيايی كه در پيرامونشان قرار دارد ارزيابی می‌‌‌كنند. اگر اشياء زيبايی باشد از نور تعريف می‌‌‌كنند و بر عكس. و اينكه خداوند خود را نور آسمانها و زمين می‌‌‌داند، درست به همين معناست. يعنی با اينكه هيچ كس نمی‌تواند او را ببيند. اما با اين حال همه چيز به وسيله او ديده می‌‌‌شود.

 

و به خاطر همين است كه اكثر عرفا و اكثر كتابهای مقدس، خداوند را نور معرفی می‌‌‌كنند. قرآن، اوپانيشاد و انجيل، خداوند را نور می‌‌‌دانند. لذا می‌‌‌توان گفت، اين حديث قدسی كه می‌‌‌گويد «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكی اعرف»([39]) اشاره به اين مطلب دارد.

 

از اين رو كسانی كه چشم نور بين يا چشم حقيقت بين دارند، می‌‌‌توانند خدا را ببينند و ديدن خدا برای آنها، هيچ محذوری ندارد. اين دسته افراد، خدا را از راه چيزهايی كه او خلق كرده نمی‌بينند خدا را با خدا می‌‌‌شناسند و مشاهده می‌‌‌كنند نه با واسطه مخلوقاتش.

 

لذا می‌‌‌توان گفت تأويل يا حقيقت در لفافه هيچ مفهومی پوشيده نمی‌شود و به قالب الفاظ در نمی‌آيد. اگر می‌‌‌شد كه آنها را در قالب الفاظ و مفاهيم منتقل كرد آنگاه همه آدميان را واصل به حقيقت می‌‌‌ديديم.

 

عارفانی كه به درجات بسيار بالايی می‌‌‌رسيدند از شرح ما وقع سلوك خود عاجز بودند. آنها می‌‌‌گفتند چگونه حالاتی را كه ما در سكوت مطلق و در جايی كه پای هيچ لفظی بدانجا نمی‌رسد، به وسيله الفاظ بازگو كنيم؟ چگونه حقايقی كه در بی رنگی بدست آمده بود به وسيله رنگها نمايانده شود؟

 

شايد منظور قرآن از بيان اين آيه شريفه ذيل بيان همين سطح فهمها و دركها از حقايق و نزاع بر سر آنها باشد:

 

«كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللهَُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمْ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمْ الْبَيِّنَاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَی اللهَُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللهَُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَی صِرَاط مُسْتَقِيم([40])

 

از اين روست كه مولوی می‌‌‌سرايد:

 

چونك بی رنگی اسير رنگ شد موسيی با موسيی در جنگ شد([41])

 

اين اسارت بی رنگی در رنگهاست كه علي الظاهر باعث درگيری حقايق با همديگر می‌‌‌شود وگرنه در اصل با همديگر هيچ تضادی ندارند. اين نزاع ناخواسته است و گريزی از آن نيست تا انسانها اسير رنگها هستند، مشكل همچنان باقی است.

 

در اشعار عرفای ايران زمين و عرب زبان، پر است از اينگونه تعابيری كه معرف قاصر بودن زبان در بيان حقيقت می‌‌‌نمايد برای مثال مولوی می‌‌‌گويد:

 

شرح اين راگفتـمی مـن از مـری ليـك ترســم تا نـلغزد خـاطری

 

زين سبب من تيغ كردم در غلاف تا كه كژخوانی نخواند بر خلاف

 

اين كه می‌‌‌گويم به قدر فهم توست مردم اندر حسرت فـهم درسـت

 

نـكته‌ها چون تيغ پولادســت تــيز گر نداری تو سپر واپس گـريز([42])

 

پيـش ايـن المـاس بـی اسپـر ميـا كــز بـريـدن تـيغ را نـبود حـيا

 

ای دريــغا ره زنــان بنـشسته‌انــد صد گـره زيـر زبـانـم بسته‌اند ([43])

 

لذا قرآن کريم که مي‌فرمايد تأويل آيات را کسي جز مقام الله نمي‌داند حکايت از بخل خداوندي نسبت به انسانها نيست که تأويل را مختص خود نمود و ديگران را بي بهره کرد.

 

الفاظ قصه های قرآن، نزديکترين الفاظ به حقيقت اند

 

ابتداي اين قسمت را با سخني از امام خميني (ره) آغاز مي‌کنم:

 

«اينکه انها اينگونه تعبير کردند براي اين است که آنها نمي‌توانستند از واقع تعبير کنند هر چه نزديکتر بوده به واقعيت آن نزديکتر را اختيار کرده‌اند.»([44])

 

با همه اين اوصاف نكته جالبی كه انسان با آن روبرو می‌‌‌شود اين است كه در روزی كه همه حقايق بر انسان مكشوف می‌‌‌شود اگر به متون دينی مراجعه كنند مشاهده می‌‌‌كنند كه با نزديكترين الفاظ و عبارات با او سخن گفته بودند.

 

وقتی به بهشت و دوزخ می‌‌‌نگرد و آياتی را كه در اين زمينه وجود داشت می‌‌‌نگرد می‌‌‌بيند كه اگر چه عين آنچه گفته شده بود نيست اما در زندگی مادی، از نزديكترين عبارات برای شرح آن حقيقت استفاده شده بود. بلکه مي‌بيند که اين همان بوده است و هيچ تفاوتي بين آن دو احساس نمي‌کند. اما اين معرفت پس از رسيدن به آنجا حاصل مي‌شود. «كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَة رِزْقاً قَالُوا هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» ([45])

 

امام خمينی «ره» در اين زمينه نظر حكيم هندی در كليله و دمنه را نقل ميكند چه ايشان در قالب داستان، حقيقت برتری را يادآوری می‌‌‌كند:

 

«رفقای ضعيف النفس كبوتر، برای دانه چينی آمده بودند، به دام صيادی گرفتار شدند. صياد دامی زير دانه‌ها گسترده بود و كبوتران گرفتار صياد شدند. كبوتر مطوقه جهت اظهار محبت به رفقا و تعليم طريق استخلاص از دام، خودش را گرفتار دام نمود و گفت اكنون كه همگی گرفتار دام شده ايم اگر هر كس به طرفی حركت و پرواز نمايد بيشتر در دام گرفتار می‌‌‌شويم و بندها بيشتر بر روی بال و پرمان قرار می‌‌‌گيرد پس بايد همه به يك طرف حركت كنيم تا دام را بگسلانيم و آزاد شويم».

 

«هدف حكيم هندی از اين حكايت اين است كه نفوس انبياء و اوصيا كامل است و احتياج نيست كه برای استكمال به دار طبيعت بيايند ولی چون نفوس امت ضعيف بود و لازم بود برای استكمال به دار طبيعت بيايند و به همين سبب در دام آن گرفتار شدند.»([46])

 

از اين رو سخنی كه پيامبر بيان می‌‌‌‌كند بسيار بالا مرتبه است، اگر چه در نهايت سادگی بيان شده است. پيامبر از سطح خاصی صحبت می‌‌‌‌كرد و مردمان از سطح ديگری می‌‌‌‌شنيدند درست در دو سطح متفاوت. حال چگونه می‌‌‌‌تواند بين آنها گفتگويی صورت بگيرد. پيامبر بر فراز قله بزرگ آگاهی قرار دارد و مردمان در قعر چاه ظلمت، دست و پا می‌‌‌‌زنند. كلمات انبياء از ستيغ درخشنده به قعر چاه ظلمت نزول می‌‌‌‌كنند. آنها قبل از اينكه درک شوند به سياهی ذهن آلوده شده‌اند.

 

بدين شرح كار پيامبران باز نمايی و تحريك انسانها برای حركت به سمت حقايق است. حقايقی كه به هيچ وجه نمی‌توان آنرا انتقال داد.

 

اگر قابل انتقال بود فرستادن پيامبران بيشمار لازم نبود. كافی بود كه يك پيامبر، حقيقت را كشف كند و به ديگران انتقال دهد اما از آنجايی كه حقيقت، قابل انتقال نيست و امری بالاتر از الفاظ و كنايات و استعارات است لذا 124000پيامبر([47]) مبعوث می‌‌‌شوند. آنها تلاش می‌‌‌كنند تا ما هم به حقيقت برسيم. آنها انسانها را به گام نهادن در مسيری كه خود رفته‌اند تشويق می‌‌‌كنند چرا كه راهی برای بدست آوردن آنها، غير از سفر كردن، وجود ندارد. لذا پيامبران شروع به گذاشتن علائم در كنار جاده‌ها می‌‌‌كنند تا انسانها مسير خود را گم نكنند و در پيچ‌‌های جاده نلغزند. تا در درهای ميان راه سقوط نكنند. تا فاصله استراحتگاهای مختلف را بدانند.

 

اما بايد توجه داشت که اين سفر كردن‌‌ها به معنی اين نيست كه حقايق اموری هستند كه در خارج می‌‌‌توان به آنها دست يافت.([48]) اگر در جايی مخفی بود يا در جايی قرار داشت كافی بود كه يك نفر مكان آن را بيان كند.

 

پيامبران حتی اگر بخواهند نمی‌توانند تأويل يا حقيقت را بازگو كنند. آنها فقط می‌‌‌توانند حقيقتی را فرا بخوانند كه در انسانها به خواب رفته است. آنها انسانها را از خواب غفلت بيدار می‌‌‌كنند.

 

اشراق و تأويل

 

اشراق، همان نوری است كه از درون انسانها بيرون می‌‌‌تابد و عالم را روشن می‌‌‌كند. اما تا به حال انسانهای بسياری به دنبال اشراق، در افلاك و آسمانها بوده‌اند، دل آرام آنها در بر بود و به دنبال دل آرام می‌‌‌گشتند. در حالی كه بر لب جوی نشسته بودند از تشنگی در حال مرگ بودند. حقيقت هميشه با آنها بود وآنها به دنبال آن می‌‌‌گشتند.

 

قال تعالى:/pa href=/p «لا تسعني أرضي و لا سمائي بل يسعني قلب عبدي المومن» ([49])

 

همچنين از امير المومنين نقل شده که فرمودند:

 

«الصّورة الإنسانيّة، هي أكبر حجج‏ اللّه على خلقه، و هي الكتاب الّذي كتبه بيده، و هي الهيكل الّذي بناه بحكمته و هي مجموع صور العالمين، و هي المختصر من اللّوح المحفوظ، و هي الشاهدة على كلّ غائب، و هي الحجّة على كلّ جاحد، و هي الطّريق المستقيم إلى كلّ خير، و هي الجسر الممدود بين الجنّة و النّار»([50])

 

دل آرام در بر دلارام جوی لب از تشنگی خشك بر طرف جوی

 

از اين رو عملكرد انبيا، بيشتر عملكردی منفی است تا ايجابی. كار آنها پيراستن غبارهايی است كه بر روح و روان ما نشسته است. همانگونه كه قرآن كريم هم به اين مطلب اشاره می‌‌‌كند: «وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ...»([51]) در واقع انبيا هر يك از انسانها را از آلودگي پاک مي‌کنند و بر اثر جاری شدن آب پاك بر چهرهايشان، توان ديدن حقايق را در آنها، ايجاد می‌‌‌كنند واين درست، همان معنای غسل تعميد در مسيحيت است که هم اکنون به تشريفاتي خشک و بي معنا تبديل شده است.

 

علت ناتوانی انبيا هم كاملا مشخص است زيرا در اصل، ما تمام حقايق را با خود به همراه داريم و جزء سرشت انسانی ما هستند اما آنها را فراموش كرده‌ايم لذا كار انبياء، بسيار پيچيده تر از آن است كه برای ما قابل تصور باشد.كاری كه انبيا انجام می‌‌‌دهند اين است كه ماشه يك روند و رويكرد را در ما می‌‌‌چكانند كه از اثر آن آتشی بر می‌‌‌خيزد يا انفجای عظيم ايجاد می‌‌‌كند كه باعث گرمی و حركت ما به سمت مقصد می‌‌‌شود وقتی همه چيز بر اثر اين آتش روشن شد و ما حركت كرده، به مقصد رسيديم تازه متوجه می‌‌‌شويم كه ما خود حقيقت بوديم، تازه متوجه می‌‌‌شويم كه برای دستيابی به حقيقت، اينهمه تلاش اضافی و حركتهای بی مورد لازم بود، متوجه می‌‌‌شويم كه تمام درهّ‌‌هايی كه در مسير ما برای رسيدن به حقيقت قرار داشت اجتناب ناپذير بود تمام شياطيني كه ما را از راه باز می‌‌‌داشتند ضروری بودند و آنها جزو برنامه هدايت ما بودند. و بدون آنها ما هيچگاه قادر نبوديم كه به حقيقت برسيم ([52])

 

كسانی كه با تصاوير سه بعدی، آشنايی دارند به خوبی می‌‌‌دانند كه بيان چگونگی و حالت اينگونه تصاوير به ديگران غير ممكن است. اينگونه تصاوير به گونه‌ای هستند كه با نگاه اوليه و معمولی قابل رؤيت نيستند. و به اين سبب، تنها راه انتقال تصوير آن به ديگران، آموزش نحوه ديدن آنهاست. حقيقت هم مانند آن تصاوير اصلا پنهان نيست. حقيقت درون هر كسی وجود دارد اما اين انسانها هستند كه از ديدن آن عاجز هستند. پرده‌هايی كه در مقابل ما قرار دارد مانع از آن می‌‌‌شود كه متوجه حقيقت شويم. ([53]) و از آنجايی كه برداشتن اين حجابها بسيار دردآور است لذا شروع به بافتن اين افسانه می‌‌‌كنند كه برای رسيدن به حقيقت بايد به سفرهای طولانی رهسپار شد. باز هم جنگ بر سر راهها و صراطهای مستقيم و غير مستقيم شروع می‌‌‌شود.[54] اما توجه داشتن به اين نكته كه حقيقت هميشه و همه جا با ما بوده است و هيچ گاه هم از ما انسانها جدا نشده است می‌‌‌تواند به نزاع‌‌ها پايان بدهد. همه اين نزاع‌‌ها از مشكل اصلی انسانها كه همان كوری و ناتوانی از ديدن حقيقت خود است نشات می‌‌‌گيرد.

 

بی دلی در همه حال خدا با او بود او نمی‌ديدش و از دور خدايا می‌‌‌كرد

 

کارکرد الفاظ در رفع حجابها

 

كاركرد راه‌ها و صراطها اين است كه نحوه برداشتن حجابهاbr / را به ما بياموزند تفاوت راه‌ها هم ناشی از تفاوت نوع و جنس حجاب است، هر مكانی حجاب مخصوص به خود دارد، شياطين در هر منطقه با كمك ابزارها و امكانات آنجا فعاليت می‌‌‌كنند. لذا اين پيامبر است كه بسته به نوع شياطين، و نوع حجاب موجود، دستور العمل را صادر می‌‌‌كند.

 

هر دعايی برای هر انسان مريضی، كارآيی ندارد. دعاها را بايد ولی الله تجويز كند. اوست كه می‌‌‌تواند نسخه‌ای شفابخش، برای هر انسان، سفارش دهد. نمی‌توان هر دارويی را به صرف اينكه برای درمان استفاده می‌‌‌شود برای تمام مريضان تجويز كرد هر مريض، داروی مخصوص به خود را می‌‌‌طلبد.

 

حقيقت و زمان و مکان

 

مشكلی که به نظر می‌‌‌رسد، فرا زمان و مكان بودن حقيقت و اسارت واقعيتها در بستر زمان و مكان است. آنها اموری هستند كه از جايگاه بسيار بلندی به نزد ما آمده‌اند، همانطور كه قرآن كريم می‌‌‌فرمايد «وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِی حَكِيمٌ»([55])

 

چگونه ممكن است امور زمان و مكان دار معرف امور بی زمان و مكان باشند؟ از اينرو مشخص می‌‌‌شود كه خود واقعيتها به خودی خود معرف حقايق نيستند بلكه آنها، انرژی لازم برای رسيدن به حقايق را در ما تقويت می‌‌‌كنند. آنها به منزله سوخت موتور هستند. به عبارت ديگر آنها به منزله انگشتی هستند كه به سمت ماه نشانه رفته است. كسی نمی‌تواند بگويد انگشت،حقيقت است. انگشت اشاره، چشمها را به سمت ماه راهنمايي می‌‌‌كند. اگر كسي هزار سال به انگشت نگاه كند يا حتی در معنی انگشت به كتابهای مختلف مراجعه كند يا سمينارها و كنفرانسهای بين المللی درباره انگشت برگزار كند، نمی‌تواند ماه را ببيند. از اين بالاتر حتي اگر به سمتی كه انگشت به آن اشاره می‌‌‌كند نگاه كند باز هم به حقيقت نخواهد رسيد. رسيدن به حقيقت، فقط با حركت ميسر است چرا كه حقيقت از صنف دانستنيها و گفتنيها و شنيدنيها نيست و حتي حقيقت را نمي‌توان در جايي يافت زيرا امري جامد و خشک نيست. بلکه جرياني است که در هستي حضور دارد.

 

مثال داستانهای قرآن هم مثال انگشت اشاره و ماه در آسمان است و يا مثال نور و اشيا نورانی است. انسان وقتی به نور می‌‌‌رسد كه از اشياء نورانی گذشته باشد. اشياء نورانی را حقيقت و نور انگاشتن، مانند حقيقت انگاشتن تصوير در آينه است.

 

زمانی انسانها از خواندن قصه‌های قرآن به حقايق دست می‌‌‌يابيد كه در درون آنها عزمی سترگ برای حركت ايجاد شود. اگر از خواندن آنها هيچ احساسی و عزمی در اندرون ايجاد نشد بايد بدانند كه نگاه آنها به خود انگشت بوده است. نگاه آنها به شكل و قيافه و اندازه انگشت است نه جهتی كه انگشت به سمت آن نشانه رفته است.

 

انسانها مديون اين كتابها و حكايتها و داستانها هستند و بدون آنها رسيدن به مقصد بسيار مشكل می‌‌‌بود. آنها معمولی نيستند. مثال بارز واقعيتها، همان علائم راهنمايی و رانندگی در جادها است. برای مثال، قبل از رسيدن به جايگاه سوخت، تابلويی قرار داده شده است كه موقعيت و مسافت مانده تا جايگاه را مشخص می‌‌‌كند و انسان می‌‌‌فهمد كه اگر به اين مسير ادامه بدهد به جايگاه خواهيد رسيد هيچ انسان فهيمی تصور نخواهد كرد كه اين تابلو به خودی خود ارزش دارد. هيچ كس فكر نمی‌كند كه می‌‌‌تواند از اين تابلو، سوخت ماشين خود را تامين كند. كسی كه به تابلو نگاه می‌‌‌كند، كاری به شكل و اندازه و زمان احداث و شخص سازنده و نصب كننده آن ندارد، ممكن است در شهری ديگر از علامت ديگری برای معرفی جايگاه سوخت استفاده كنند اما با اين همه تاثيری در نتيجه بوجود نخواهد آمد. اينها هيچ كدام نمی‌تواند به كسی سوخت بدهند. اگر حركتی را در انسان به وجود نياورند، نشان از كج فهمی و بد طينتی انسان دارد.

 

اين تابلوی معرف جايگاه سوخت، معرف چيز ديگری هم هست و آن اينكه امكان احداث جايگاه در هر مكانی وجود نداشت. اينكه نمی‌توان به جای تصوير و علائم بر روی تابلو از خود جايگاه استفاده كرد. اينكه از يك سمبل و نماد برای اين امر، استفاده كرده‌اند به اين معنياست كه مشكلات و كمبودهايی وجود داشته كه فقط از يك نماد و علامت استفاده كرده‌اند و قس علي هذا در علائم ديگر.

 

ما حصل اينكه حقيقت تصاحب شدنی نيست و در انحصار شخص خاصي نيست همچنين بر آن نمی‌توان چيره شد تا آن را به چنگ آورد.

 

و همچنين زندگی بر طبق آنچه انسان راستين از حقايق به دست می‌‌‌‌آورد او را در شمار ديوانگان و دروغگويان جای می‌‌‌دهد. از اينرو که اكثريت مردم با واقعيات سر و كار دارند و از درك حقايق عاجزند. اينگونه است كه مشركان به پيامبر اكرم 3 می‌‌‌گفتند «...يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ»([56]) «وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِر مَجْنُون» ([57]) «ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَقَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ» ([58])

 

يا موسی (ع)را ديوانه می‌‌‌گفتند «قَالَ إِنَّ رَسُولَكُمْ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ » «فَتَوَلَّی بِرُكْنِهِ وَقَالَ سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ»([59])

 

و يا نوح (ع) را ملقب به ديوانگی می‌‌‌كردند «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوح فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ»([60])

 

و به طور كلی تمام انبياء را ديوانه خواندن، مفادی غير از اين ندارد كه آنچه انبياء در صدد فهماندن آن به مردم بودند اموری بسيار بالاتر از سطح فهم و درك انسانهای واقع بين بوده است.

 

كاركرد قدرتهای استعماری هم در اين مطلب خلاصه می‌‌‌شود كه مردم را تا سطح واقعيتها پايين نگه دارند و انديشيدن به حقايق و زندگی را بر طبق آن بنا نهادن، معادل ديوانگی قلمداد نمايند.

 

با اين توضيح كه داده شد می‌‌‌فهميم كه پند و اندرزها و قصه‌ها در قرآن به مانند آن علامت‌‌ها هستند اشاره آنها به سمت حقايق است ماندن و دل خوش كردن به آنها هيچ گاه انسان را به حقيقت نمی‌رساند.

 

هم سطح بودن برای فهم حقيقت

 

زماني که انسان واژه درخت را مي‌شنود به حقيقت معناي آن مي‌رسد چرا که همه، آن را تجربه کرده‌اند. اما وقتي واژه سعادت يا عشق را مي‌شنود منظور آن را نمي‌فهمد زيرا هر چه حقيقت متعالي تر و کامل تر شود افراد کمتري به فهم آن نايل مي‌شوند.

 

براي مثال، حضرت عيسي (ع) از پادشاهي و ملکوت خداوند سخن مي‌گفت ([61]) تصور مي‌کنيد چه شد؟ سياستمداران تصور کردند که او قصد حکومت بر مردم و گرفتن جايگاه آنها را دارد.

 

مثال ديگر، اشعار عمر خيام است که در غرب توسط نويسندگان غربی ترجمه شده است. اما با دركی نادرست و غلط. « ادوارد فيتز جرالد » كسی است كه اشعار خيام را به صورتی بسيار قابل تحسين ارائه نموده است خودش يك صوفی نبوده است لذا او در ترجمه واژه «شراب» دچار توهم شده است و معنای تحت اللفظی او را برداشت كرده است همان طور كه «ميخانه» را بد ترجمه كرد در حالی كه منظور خيام از شراب چيزی جز شراب الهی نيست و منظور او از ميكده چيزی جز محل عبادت نيست. اما اين كار اين مترجم ضربه بزرگی به حيثيت خيام وارد كرده است و اكنون او را يك ميخواره می‌‌‌دانند. علت اصلی آن بود كه مترجم خود عارف نبوده است([62]) اگر كسی بخواهد با يك انسان عارف روبرو شود و حرفهای او را بفهمد ناگزير بايد او هم عارف باشد هيچ راه ديگری وجود ندارد، زبان يك انسان گنگ را فقط يك گنگ می‌‌‌فهمد از اين رو اگر عارفان سخنی بر زبان می‌‌‌‌آورند از باب بالا كشيدن انسانها و رساندن آنها به مرحله آگاهی است تا وقتی انسان عارف نشده باشد سخن عارفان را درك نخواهد كرد اما زمانی كه عارف شد ديگر احتياجی به شنيدن حرفهای ديگر عرفا ندارد. ([63])

رابطه مثالها وسطح درک انسان

 

بسياری مثالها و حكايت‌‌ها, حاكی از هم سطح نبودن است. وجود الفاظ در راه فهم ما, حاكی از اين است كه خود حقيقت انتقال پذير نيست. لذا خداوند وقتی بخواهد از حقايق سخن بگويد اولا زبانی غير از زبان پيامبرانش ندارد ثانيا پبامبران هم آنچه را درك می‌‌‌‌كنند بازگو نمی‌توانند كرد. وبالاتر از اين حتی آنچه انبياء بيان می‌‌‌‌كند با اينكه در نهايت سادگی و بساطت گفته شده است اما باز هم درست فهميده نمی‌شود و هزاران سوء فهم‌‌ها در راه آنها ظاهر می‌‌‌‌شود اينگونه است كه گفته‌اند پيامبر3 با تمام عقلش با مردم سخن نگفت، هر آنچه می‌‌‌‌دانست بيان نكرد، و بسياری حقايق بودند كه او نمی‌توانست آنها را بيان نمايد. ([64]) و به خاطر همين قرآن كريم پس از ذكر امثال در قرآن كريم می‌‌‌‌فرمايد « وَتِلْكَ الاَْمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ » [65]

 

وقتی انسانها از الفاظ قرآن فقط ظاهر آن را می‌‌‌‌فهمند در واقع به حقيقت اصلی آن كافر هستند. آنها به سرعت می‌‌‌‌پرسند (ماذا اراد الله بهذا مثلا) می‌‌‌‌گويند خداوند چه می‌‌‌‌خواسته بگويد؟ اين مثالها هستند كه باعث گمراهی آنها می‌‌‌‌شوند چه اينكه خاصيت مثالها نزديك كردن آدمی به معنا يا حقيقت است اما اگر وجه شبه دريافت نشود ممكن است از هزار جهت باعث دور شدن يا گمراه شدن انسان شود.(المثال يقرب من وجه و يبعد من الف). و به خاطر همين است كه خداوند بعد از بيان اينگونه مثالها می‌‌‌‌فرمايد «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَيَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ ». (بقره. 26)

 

آری حكايت اين قرآن تنزيلی به سان مثالهای آن كتاب شريف است. هم باعث گمراهی می‌‌‌‌شود و هم باعث هدايت است. البته باز هم تاكيد می‌‌‌‌كنم كه گمراهی از انسان است و هدايت از جانب انسان. گمراهی حاصل درك و فهم ناقص ما از الفاظ قرآن كريم است. همانطور كه كف، حاصل مخلوط شدن آب با زمين است نه از خود آب.

 

قرآن كريم در جای جای خود سخن از مثالها و تمثيل‌‌ها می‌‌‌‌كند برای نمونه می‌‌‌‌فرمايد: « إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنْ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الاَْرْضِ..[66]. يا مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ...[67] يا ِانَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَاب...[68] يا فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ[69]...، مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً[70]...، مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ كَمَثَلِ حَبَّة أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ[71]...، فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَان عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً..، كمثل ربوة اصابها وابل[72]....، مثل ما ينفقون فی هذه الحياة الدينا...، كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِج مِنْهَا[73]... »

 

مثالهايی كه در قرآن هستند، همگی اشاره به يك حقيقت برتری می‌‌‌‌كنند. چون آن حقيقت به نحوی قابل بيان نبوده است از مثالهای ملموس استفاده شده است. برای مثال، قرآن كريم برای بيان وضع كسی كه قرآن و معارف حقه را می‌‌‌‌خواند اما به آنها عمل نمی‌كند او را به درازگوشی تشبيه می‌‌‌‌كند كه كتابی چند بر او بار شده است. انسان ساده‌انديش وقتی با اين مثال برخورد می‌‌‌‌كند می‌‌‌گويد: ما بايد اين مثال را در هر كسی كه چنين انديشه‌ای دارد تعميم دهيم و لذا خود اين مثال را اصل و ريشه هدايت می‌‌‌‌داند، حال آنكه اين مثال به خاطر وجود يك حقيقت برتر زده شده است. وظيفه ماست كه از سطح لفظ گذشته به حقيقت ممثل برسيم و از آنجا موارد مشابه را بيابيم.

 

از اين رو آيات قرآن در عين حال كه بيانگر حدود و احكامی هستند همه اين حدود چون امثالی هستند كه از بطن آنها می‌‌‌‌توان اصل هر چيزی را يافت و بر فروع مختلف تطبيق كرد. از همين روست كه امام صادقD می‌‌‌‌فرمايند: هيچ چيزی نيست كه در آن دو كس اختلاف داشته باشند جز آنكه اصلی در كتاب خدا داشته باشد([74])

 

هستی و تماميت مثالها بستگی تمام و كمال با نفهمی و عدم قدرت درك حقيقت بصورت چهره به چهره دارد. لذا قرآن تنزيلی تابع شرايط و عوامل خارجی می‌‌‌‌شود. مجبور است از مكانيسم‌‌های خارج از خود برای فهماندن مطالب استفاده كند. ناگزير است مثال‌‌هايی را مطرح كند كه اگر چه با حقيقت ارتباطی ندارد اما می‌‌‌‌تواند مشوق حركت باشد.

 

اگر در آثار شاعران دقت كنيد در می‌‌‌‌يابيد كه چگونه برای رساندن حالات عرفانی خود به دست و پا افتاده‌اند و معشوق خود را به گُل و بلبل تشبيه كرده‌اند « اين التراب و رب الارباب». چگونه می‌‌‌‌شود كه يك گل بتواند جمال حقيقی معشوق را بازنمايد با اينكه آن گل هم جلوه‌ای از حسن لا يزال اوست. اما اگر انصاف بدهيم می‌‌‌‌بينيم كه به راه باديه رفتن به از نشستن باطل كه گر مراد نيابيم به قدر وسع بكوشيم. حال كه آب شيرين بدست نمی‌آيد به قدر رفع تشنگی بايد از آب شور دريا نوشيد.

 

مجال من همين باشد که پنهان مهر او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد

 

انواع دريافت‌‌ها و مراتب انسانها:

 

کلام را با حديثي از امام صادقD آغاز مي‌نمايم:

 

«إنا أهل بيت لم يزل الله يبعث فينا من يعلم كتابه من أوله إلى آخره و إن عندنا من حلال الله و حرامه ما يسعنا من كتمانه ما نستطيع أن نحدث به أحدا »([75])

 

برای شناخت انسان بزرگ هيچ راهی وجود ندارند غير از اينكه خود آن انسان بشويم، برای شناخت سخن پيامبر اكرم7 می‌‌‌بايست پيامبر شويم حتی ذره‌ای كمتر از آن ماندن بی فايده است. انسانها در قعر دره ظلمت سرگردانند و در عين حال عزمی سترگ براي رسيدن به قله‌ای كه نگاهشان به آن نمی‌تواند برسد در سر دارند حتی بدون اينكه اندك تصوری از قله در سر داشته باشند.

 

تجربه پيامبر از آن خود اوست و به هيچ وجه قابل انتقال نيست، تجربه‌ها به وسيله الفاظ انتقال نمی‌يابد كلمات مانند فشنگ‌‌های استفاده شده‌ای هستند كه مورد استفاده ديگران واقع می‌‌‌شوند لذا آنها كاربردی برای رساندن تجربه ندارند برای رسيدن به حقيقت بايد از اين كلمات گذشت. اين ابزارها ناكارامد هستند.

 

«كلام وسيله تفهيم و تفهم است در ميان گوينده و مخاطب و تا در ميان متكلم و مخاطب نوعی قرائت افق و قدر مشترك پيدا نشود مفاهمه در ميان آن صورت نمی‌گيرد بنابر اين است كه بزرگان ناچار مطالب خود را تنزل می‌‌‌دهند تا مفهوم مردم شود. همچنانچه در خبر است «كلموا الناس علی قدر عقولهم».[76] مولانا در فيه ما فيه می‌‌‌گويد: «انبيا از عالم بی حرف می‌‌‌آيند و طفل می‌‌‌شوند برای اين طفلان» ([77])چونكه با كودك سر و كارت فتاد پس زبان كودكی بايد گشاد.»([78])

 

زمانی كه زبان كودك مورد استفاده قرار می‌‌‌گيرد هيچ تضمينی نيست كه حقيقت منتقل شود درست به سان بسياری از مطالبی كه ما به كودكانمان منتقل می‌‌‌كنيم ممكن است كودك از شهوت جنسی سوال كند ولی ما آن را به خوردن شيرينی، تشبيه مي‌كنيم حال آنكه ميان آنها تفاوت بسيار است. يا زماني که استاد حساب عدد 1 را با يک چوب کبريت نشان مي‌دهد و کودک تصور مي‌کندکه 1 يعني چوب کبريت. اين کودک اگر زرنگ باشد بعدها خواهد فهميد که وجه شبه يک و يک تکه چوب چه بوده است و درک مي‌کند که آن دو با هم وحدتي دارند و کثرتي و اين کثرت چه بسا موجب انحراف او را فراهم کرده است.

 

حقيقت را نمی‌توان در حد نوشتن با كلمات پايين آورد حقيقت غير قابل دسترس است هرگز نمی‌توان آن را در جايی پيدا كرد ممكن است متون مقدس به تمامه حفظ و خوانده شود اما آنها هيچكدام حقيقت نيستند. تنها راه رسيدن به حقيقت، استفاده از واسطه‌ها و علامتهايی است كه در مسير حركت نشان داده می‌‌‌شود. اينها همان سخنان انبياء است همانهايی كه انسانها گمان می‌‌‌كنند كه حقيقت هستند.

 

فرض كنيد نابينايی مجبور شود تمامی آنچه را درباره نور گفته شده است به ذهن بسپارد فرض كنيد نابينايی استاد تئوری نور باشد آيا تمام دانش او می‌‌‌تواند يك پرتو نور ايجاد كند؟ آيا می‌‌‌تواند ذره‌ای جلوی پايش را روشن كند؟

 

از اين روست كه می‌‌‌گويند حقيقت بايد تجربه شود. بايد ديده شود. كلمات همچون برگهای خشك شده و افتاده از درخت می‌‌‌مانند. اين كلمات از پيامبران بزرگ الهی فرو ريخته‌اند. آنها به دنبال آموزش حقيقت نيستند وظيفه آنها نوعی فراخوانی است اما كسانی هستند كه با شنيدن اين كلمات در سبك و سياق و اعجازی كه در آنها نهفته است گير می‌‌‌كنند چه اينكه اينگونه كلمات از اين حيث بی نهايت عجيب هستند، اما همه اينها مقصود گوينده نيست، او گفته است «به سمت من بياييد» اما انسانها در معنا و زيبايی اين سخن, كتابهای بسياری می‌‌‌نويسند، ولی حتی حاضر نيستند قدمی به سوی او بردارند.

 

حسن ختام اين موضوع با کلامي از امام خميني «ره» پايان مي‌يابد که فرمودند:

 

« وقتي که حضرات (معصومين) جواب مردم را مي‌دادند ناچار بودند که طبق متفاهم عرفي و افق عقل مردم تکلم نمايند؛ زيرا آنچه از معارف به حضرت صادق رسيده است با چندين درجه تنزل هم، حضرت نمي‌تواند آن را به مردم عادي متقل نمايد...».([79])

سطح فهم و درك انسانها:

 

انسانها دوست دارند اشخاصی مانند عيسی را از بين ببرند دقيقا به اين دليل كه دوست ندارند ديدگاه برتری ازديدگاه آنها وجود داشته باشد. معمولا انسانها، تصور می‌‌‌كنند که برترين پديده وجودند و در اوج قرار دارند. آنها حتی تفاوت ناچيزی بين خود و خدای خود قائل هستند. «امام صادق (ع) نقل می‌‌‌كردند كه روزی مورچه‌ای با مورچه ديگر سخن می‌‌‌گفت و پرسيد خدا مثل چيست؟ آيا او به مورچه شباهت دارد؟ مورچه پاسخ داد خدا، نه دقيقا چون ما فقط يك نيش داريم ولی او دوتا نيش دارد».

 

از اين جهت است كه وقتی انجيل نگاشته می‌‌‌شد، گفته شد كه خدا انسان را به شكل خودش خلق كرده است. اين يك بيان انسانی است، در واقع از خدا هيچ سخنی نمی‌گويد، بلكه تنها از انسان سخن می‌‌‌گويد و در اينجا انسان، تفسير كننده احوال خودش است. انسان به طور طبيعی از منظر خودش و برشالوده ديدگاه خودش به هستی نگاه می‌‌‌كند و فكر می‌‌‌كند كه مركز وجود است لذا می‌‌‌گويد خدا انسان را به شكل خودش در نظر آورده است به اين جهت اگر بخواهيم اين سخن را درست بيان كنيم بايد بگوييم انسان، خدا را به شكل خود، تصور كرد.([80])

 

انسانها متون مقدس را در حد وسطح فكرخود پايين می‌‌‌كشند هيچگاه تصور نمی‌كنند كه ممكن است چيزی فراتر از ذهن آدميان وجود داشته باشد وقتی آدميان از خدا تصوری را در ذهن خود می‌‌‌آفرينند آن خدا ديگر خدای قادر متعال نخواهد بود خدای انسان يك خدای انسانی می‌‌‌شود به اين سخن می‌‌‌توان از خلال مشاهده معابد و كليساها دست يافت. خدا در آنجا شكلی انسانی دارد، شخص وار است، اما كمی لطيف تر، و اينگونه است كه اگر كسی منكر اينگونه خدايان می‌‌‌شود از كليسا طرد می‌‌‌شود.

 

وقتی به عهد قديم مراجعه می‌‌‌كنيم خدای آن را مطابق ذهنيت ابتدايی افراد نويسنده آن می‌‌‌يابيم «من خدای غيرتمندی هستم اگر كس ديگری را پرستش كنيد دشمن شما خواهم بود و شما را به دوزخ خواهم فرستاد».([81])

 

ناتوانی حواس انسان:

 

براستی چشمها و گوش و بينی چه استفاده‌ای دارند چرا اينقدر به آنها اهميت می‌‌‌دهيم؟

 

آدمی هميشه اسير حواس خود است بدون اينكه بداند آنها مطلقا ضعيف هستند و به سادگی اشتباه می‌‌‌كنند آنها به دليل هستی و موجوديت چيزهای ديگر است كه موجود هستند لذا اصالتی از خود ندارند و هستی آنها وابسته به هستی‌‌های ديگر است. اين در حالی است كه آنها در خدمت كسی ديگر هستند كه ما كمتر به آن توجه داريم کسي که مي‌توان نام او را حقيقت گذاشت.

 

 

 

رابطه منطق ارسطويي و درک حقيقت:

 

قرآن برای تاييد منطق ارسطويی نيامده است اين ماييم كه در صورت بروز اشكال در فهم آيات قرآن كريم می‌‌‌‌بايست منطق خود را عوض كنيم. حقيقت همين است كه هست.حال اگر زير بنای منطقيان ويران بشود مهم نيست. حقيقت به هيچ وجه نگران ارسطو و منطق او نيست.([82])

 

برای مثال به معانی مرگ و زندگی در قرآن توجه كنيد. كسی كه تعبيرات قرآن يا انجيل را در مورد مردگان و ويژگی‌‌های آنان ميخواند با خود می‌‌‌‌انديشد: چگونه يك شخص هم زنده است و نفس می‌‌‌‌كشد و در عين حال متون مقدس او را مرده می‌‌‌‌دانند؟. يا چگونه هم شنوايی دارد و در عين حال متون او را گنگ می‌‌‌‌خوانند؟ چگونه كسانی كه در راه خدا كشته می‌‌‌‌شوند زنده هستند؟ اين سخن عيسی به پطرس كه گفت: بگذار مردگان، مرده‌های خود را دفن كنند به چه معنی است؟

 

با دقت در جملات اينچنينی در می‌‌‌‌يابيم كه آنها را نبايد با منطق ارسطويی فهيمد، از اينرو می‌‌‌توان به نحوی ديگر درباره جملات فوق انديشيد قرآن كريم وقتی سخن از مرگ به ميان می‌‌‌آورد به معنايی از مرگ اشاره می‌‌‌‌كند كه با نفس كشيدن معمولی سازگار نيست بدين معنا كه زندگی غافلان مرگی تدريجی است كه به سوی مرگ ابدی كشيده می‌‌‌‌شود آنها زنده هستند و نفس می‌‌‌‌كشند تا بيشتر بميرند، زندگی برای مردن. مردن امروز مقدمه‌ای است برای مرگ فردا و به همين نحو تا مرگ نهايی.

 

اين سخن در مورد مرگ طبيعی هم جاری است چرا كه مرگ اتفاقی نيست كه در انتهای زندگی می‌‌‌‌افتد بلكه از ابتدای تولد انسان آغاز می‌‌‌‌شود و هر روز كه از عمر انسان بيشتر بگزرد مرگ بر انسان چيره تر می‌‌‌‌شود تا اينكه در لحظه آخر، مردن پايان می‌‌‌‌پذيرد. انسانها در عين حال كه در حال زندگی هستند در حال مردن نيز می‌‌‌‌باشند. و اين سخن با ظاهر منطق ارسطو كاملا ناسازگار است.([83])

 

در قرآن کريم هم آياتي هست كه علي الظاهر با قانون رياضيات سنتي ناسازگار می‌‌‌‌نمايد آيه سوره حشر اينچنين می‌‌‌‌گويد: «هو الاول و الاخر و الظاهر والباطن...» و يکي را به دنبال ديگري مي‌آورد که خواننده تصور نکند که خداوند آن ديگري نيست. اين آيه قرآن باعث شده که برخي متفکران غربي اذعان کنند که چگونه ممکن است خداوند خدايي هم اول باشد و هم آخر يا هم ظاهر باشد و هم باطن، آنچيزي که ظاهر است نمي‌تواند باطن باشد و بالعکس.

 

ويا آيه شريفه «و ياتيه الموت من کل مکان و ما هو بميت» يا آيه شريفه «خلق الليل و النهار». قانون رياضيات می‌‌‌‌گويد محال است كه خدايی باشد كه در عين حال كه اول است اخر هم باشد در عين حال كه ظاهرست باطن هم باشد.

 

همچنين سخنی از مولای متقيان هست كه به نظر ضد عقل می‌‌‌‌نموده است حضرت امير (ع) چنين توصيه می‌‌‌‌نموده كه اگر تنگدستی به سراغ تو آمد با صدقه دادن به تجارت با خدا بپرداز.([84]) اين سخن به احتمال بسيار زياد اشاره به اين آيه كريمه باشد كه «و من قدر عليه رزقه فلينفق مما اتاه الله» همينطور است خزائن لا يتناهی الهی كه هر چه از آن بخشيده می‌‌‌‌شود باز همان باقی می‌‌‌‌ماند «يا من لا ينقص من خزائنه شيی». اين سخن با معادلات بانكهای سويس سازگاری ندارد. امكان ندارد كه بخشيدن از يك دارايی، باعث ازدياد آن شود.

 

بايد توجه داشت که متون مقدس پيام خود را ارائه ميدهند اما هيچ تضمينی نمی‌دهند كه تمام كسانی كه آن را ميخوانند معنای آن را درست بفهمند قرآن كريم اگرچه از مرتبه عالی نازل شده و قابل فهم شده است اما بدين معنی نيست كه در ظرف هر ذهنی كه قرار گيرد به شكل و اندازه آن ظرف در آيد و يا تابع آن گردد. از اين رو قرآن كريم به سخن گفتن ادامه می‌‌‌‌دهد و كمترين نگرانی از استدلالات غلط آدميان ندارد.

 

شايد به همين علت باشد كه عرفا پس از رسيدن به بخشی از حقايق، استدلالات عقلی را رها می‌‌‌كنند و می‌‌‌‌سرايند: «پای استدلاليون چوبين بود، پای چوبين سخت بی تمكين بود»

 

اينگونه است که عرفا بر اين باورند كه صرف كردن عمر در پای استدلالات ذهني اسرافي بيش نيست. عاشقان ذهن از درك حقيقت عاجز هستند. جوينده حقيقت بايد شهامت كافی را برای رها كردن استدلالات داشته باشد.([85])

 

روشهای منطقی جديد كه برگرفته از تمدن غرب است، حقيقت را برشالوده جريانهای فكری، كنكاش می‌‌‌‌كنند، لذا حقيقت، تابع اين جريان‌‌ها می‌‌‌‌شود. بدين معنی كه اگر جريان فكری، از ريشه واژگون شد، حقيقت برساخته آن هم، واژگون می‌‌‌‌شود.

 

اما در روشهای عرفانی، حقيقت برساخته هيچ جريان و مكتب و منطقی نيست. اين افراد تمام حقيقت را در يك زمان و به سان جرقه كشف می‌‌‌‌كنند و در جايی كه كل حقيقت در كليّت خود بيرون می‌‌‌‌زند، جايی برای تغيير و تبدل باقی نمی‌ماند. در نتيجه خصيصه تغيير در سخنان انبيا وجود نخواهد داشت، چه اينكه در نشات و بروز، متكی بر آنها نبوده، پس در ادامه هم محتاج يا متاثر از آنها نخواهد بود.

 

يكی از علل برداشتهای نادرست از آيات وبالتبع كوشش آدميان برای جمع آنها با عقل و منطق خود، چنگ زدن به معادلاتی است كه صحت و سقم آنها هنوز كاملا به اثبات نرسيده است. بسياری از معادلاتی كه رياضيدانها ارائه می‌‌‌‌دهند به طور صد در صد درست نيستند، بسياری از آنها فقط در جغرافيای انديشه‌های خودشان كارايی دارد. اما وقتی پای انديشه‌های بلند عرفانی به ميان می‌‌‌آيد كُميت اينگونه معادلات لنگ لنگ می‌‌‌‌نمايد. اين معادلات باطل نيستند اما محدوده عمل آنها غير از محدوده حقايق است برای مثال در ايشاباش اوپانيشاد عبارتی هست كه با قانون رياضيات، كاملا ناسازگار می‌‌‌‌نمايد: «آن كل است و اين ام نيز كل است زيرا كل از كل زاده می‌‌‌‌شود و هنگامی كه كل از كل زاده می‌‌‌‌شود ببين كه باقی نيز كل است» اين بيان صد در صد ضد رياضيات است.

 

همينطور در انجيل، ماجرای اطعام هزاران نفر به توسط عيسی (ع) ذكر شده است در حاليكه تمام غذای موجود، فقط يك تكه نان و يك عدد ماهی بود اما همه از اين غذا سير خوردند و باز، همان غذا باقی مانده بود.

 

اينگونه است در مقامات معنوي. وقتی خداوند از عشق خود ارزانيمان می‌‌‌‌دارد چيزی از او كم نمی‌شود، اما طبق منطق برساخته اذهان ناقص ما، اگر كسی ما را دوست داشته باشد آرزومنديم كه كسی ديگر را دوست نداشته باشد زيرا منطق می‌‌‌‌گويد از عشقی كه تقسيم شد، كاسته می‌‌‌‌شود.

 

اما حقيقت اين است كه ما نسبت به معادلاتی كه در جهان حاكم است بی توجه هستيم بلكه خود را در جهانی از معادلات ساده و ابتدايی محصور كرده ايم در قوانينی كه همه چيز با انفاق و بخشش كم می‌‌‌شود و هر كسی از بخشش وحشت دارد. در حالی كه قانون رياضيات برتر می‌‌‌‌گويد هر آنچه با دادنش كم نمی‌گردد نمی‌تواند با دريافتش زياده گردد. ما در جهانی از علت‌‌ها و معلولها زندگی می‌‌‌كنيم كه هيچ كدام به صورت صددرصد آزمايش نشده‌اند و اگر هم شده باشند فقط در اين كره خاكی آزمايش شده‌اند لذا نمی‌توان آنها را قوانين لايتغير و حاكم بر جهان هستی تصور كنيم.

 

سوزاندن ذهن

 

مرشدان و بزرگان دين، هميشه فرياد می‌‌‌زندند كه ما را سوء تعبير نكنيد كلام ما را بر زمين نيندازيد با الفاظ سخنان ما بازی نكنيد. از آنها بگذريد. وقتی به شما می‌‌‌گويم به سمت من بياييد بعد از شنيدن پيام من، كاری با اين الفاظ نداشته باشيد. آنها بعد از اينكه به شما برسند، نسخ می‌‌‌شوند. در واقع گذشتن از الفاظ و عزم حركت به سمت هدف، اولين گامی است كه شما برای منسوخ كردن سخنان من بر می‌‌‌داريد و اين نسخ كردن تنها آرزوی من است، شما را به خدا در زندان الفاظ باقی نمانيد آنها را بسوزانيد و خويشتن خويش را با آن گرمی بخشيده، عزم حركت نماييد.

 

اگر علم توحيد حجاب راه شد، بايد با آتش بصيرت سوزانده شود. در حقيقت كتاب‌‌ها مقدس‌اند و مورد احترام، اين خود انسان و ذهن و نفس اوست كه بايد سوزانده شود، اين حجاب‌‌ها هستند كه بايد دريده شوند. سوزاندن كتاب‌‌ها دردی را دوا نمی‌كند كما اينكه بودن آنها هم با وجود ذهن كژ خو6ان و نادان، اثری ندارد.

 

هر آن معني که شد از ذوق پيدا کجا تعبير لفـظي يــابد او را

 

به نزد من خــود الفــاظ موول بر آن معنـي فتاد از وضع اول

 

ولي تشبيه کلي نيـست ممـکن ز جستجوي او مبـاش ساکن

 

ولي تا با خــودي زنــهار زنها عبارات شريعت را نگه دار

 

نظر کن در معناي سوي غـايت لوازم را رعايت کن رعايت

 

به وجه خاص از آن تشبيه مي‌کن ز ديگر وجه‌ها تنزيه مي‌کن([86])

 

راز ماندگاري حقايق

 

متفكران غربی دچار تحير وسرگردانی هستند، اين سوال اساسی در ذهن آنها خلجان می‌‌‌‌كند كه چرا آنچه را پيامبر اكرم3 يا عيسی مسيح يا بودا در سالهای بسيار دوری گفته‌اند هنوز هم صادق است و هنوز هم تازه و دست نخورده می‌‌‌‌نمايد. اين سخن بارها و بارها از آنها شنيده شده است.

 

اگر منطق نوين می‌‌‌‌توانست راهی به سوی حقيقت باشد بالتبع می‌‌‌‌توانستيم با گسترش علم منطق به حقايق بيشتری دسترسی پيدا كنيم و هر روز می‌‌‌‌توانستيم به زوايای بيشتری از حقيقت دست يابيم. اما حقايقی كه از طريق انبياء به ما رسيده است وحی می‌‌‌‌باشد به اين معنا كه فرايند چنگ زندن به آنها فراتر از درك و فهم عقل بشر است.

 

پيامبرانی كه به حقايق دسترسی پيدا ميكنند هيچكدام دانای منطق و فلسفه نبودند غالبا چوپان زاده و روستايی بوده‌اند. ذهن آنها خالی از افكار زمانه بود ازينرو بود كه حقيقت كشف شده توسط آنها خالص خالص دريافت می‌‌‌‌شد اگر هم دانشی از علوم زمينی در سر داشتند به نحوی بود كه هيچ تاثيری بر آنها در فرايند دريافت وحی نمی‌‌گذاشت. از اينرو اگر پيامبران تلاش می‌‌‌‌كردند كه حقيقت را از طريق افكار وانديشه‌های خود دريافت كنند حقيقت از خالصی به ناخالصی تبديل می‌‌‌‌شد و به همان ميزان كه افكار در دريافت آنها دخالت داشتند آنها هم تابع زمان و مكان می‌‌‌‌شوند و لذا اصالت خود را از دست می‌‌‌‌دادند آنوقت چون انديشه‌ها در فرايند فهم آن دخالت داشتند لذا وحی هم تابع آنها خواهد بود و اين بدان معناست كه وحی نسبی و تغييرپذير است حال آنكه تغيير و تبدل سزاوار متون دينی نيست.

 

همه آنچه گفته شد درباره حقيقتي بود که هنوز وارد اذهان مردم نشده بود، حقيقت تا وقتي که در قلب پيامبر بود دستنخورده بود و زمان و مکان را در آن جايي نداشت. اما وقتي بصورت لفظ در آمد، لاجرم به لباس الفاظ که حاصل کارخانه زمان و مکان هستند در مي‌آيد اما اشارات اين کلمات به حقايق باعث مي‌شود که همچون آنها تازه و بي آلايش باقي بمانند.

 

 

 

 

 

قصه ناگفتنی حقيقت:

 

آنچه را كه می‌‌‌بـيند، نمی‌تواند بگويـد آنچه را كه می‌‌‌گويد، نمی‌تواند بشنود

 

آنچه را كه می‌‌‌شنود، نمی‌تواند شرح بدهد از چه رو، زبان، چشم، گوش؟ ([87])

 

اعضاء حسی خود به خود نمی‌توانند كاری صورت دهند برای مثال پرنده‌ای را در حال آواز خواندن می‌‌‌بينيم ولی لحظه‌ای كه پرنده پرواز كند و دور شود با اينكه چشمها سالم هستند ولی ديگر آن پرنده را نمی‌بينيد با اينكه گوشها سالمند ولی ديگر صدای آواز آن پرنده را نمی‌شنويد و زبان نمی‌تواند از اين پرنده حرف بزند چرا كه آن پرنده رفته است.

 

از اين رو انسانها همواره پيرو احساسات خود مانده‌اند و هر آنچه را که احساسات به آنها ديكته نمايد تعقيب می‌‌‌كنند بدون اينكه تشخيص دهند كه هيچ چيز ناتوان تر از احساسات نيست آنها در اين زمينه مطلقا عاجز ند آنها صرفا به خاطر هستی و موجوديت كسی ديگری است كه وجود دارند اگر آن مركز از بين برود آنها بی ارزش هستند. اگر نيروی حيات در آدمی از بين برود آنها بی اثر می‌‌‌شوند.

 

چشمها و گوشها و بينی چه استفاده‌ای دارند؟ چقدر مفيدند؟ آيا سزاوار نيست كه به آنكسی اهميت بدهيم كه صاحب آنها است. به طور قطع آنكسی كه آنها را آفريده برتر از آنها است لذا او را از طريق معلولهايش نبايد جست.

 

انسانهای بسياری هستند كه به دنبال خدا می‌‌‌گردند اما تا به حال هيچ ملاقاتی با خدا نداشته‌اند آنها در جستجوی خدا به مكانه[65] title=p dir=ای بسياری سفر كرده‌اند كتابهای مختلفی را خوانده‌اند حتی متون مقدس را فرا گرفته‌اند متونی كه سرمنشاء آسمانی داشته‌اند گاهی هم اميدوار می‌‌‌شدند گويی كه به مقصود خود رسيده‌اند گاهی هم مايوس از رسيدن به خدا شده، تقصير را به گردن متون انداخته‌اند اما به نظر می‌‌‌رسد يك نكته اساسی وجود دارد، آن نكته اين است كه تا زمانی كه ندانند به دنبال چه چيزی هستند جستجو پايانی ندارد.

 

در اين باره كبير می‌‌‌گويد:

 

«عشق در باغها نمی‌رويد حقيقت در بازارها فروخته نمی‌شود هر آنكس آن را می‌‌‌طلبد شاه يا گدا، سرش را می‌‌‌دهد تا بستاندش. چه بسيار كسانی كه كتابهای بزرگ را خواندند و مردند، هيچ يك هرگز نياموختند دو حرف ونيم در حقيقت، هر كه می‌‌‌خواند می‌آموزد باريك است راه حقيقت، هرگز دو را در آن جای نيست، تا من بودم خدا نبود، حالا كه او هست، من نيستم.»([88])

 

خداوند به چه معناست، بسياري تلاش کرده‌اند که آن را تعريف کنند. انسانهاي آگاه مي‌دانند که هر گونه تعريف خداوند باعث محدود شدن او مي‌شود لذا سخن آنها ناظر به حقيقت است که عين وجود است نه مفاهيم و الفاظ ذهني. بر طبق ديدگاه آنها تفاوت بين خداي حقيقي و خداي در الفاظ به مانند پروانه در حال پرواز و پروانه در آلبوم عکس است. وقتي آنها سخن از خدا مي‌آورند سخن آنها ناظر به پروانه در حال پرواز است نه پروانه در آلبوم عکس. ازينرو آنها بر مستمعان بيمناکند که تنها به اين پروانه بي‌جان نظر دارند و از تجربه خداي حقيقي بدورند.

 

آنها بيمناکند که چگونه خدايي را که در اندرون آنها انقلابي به پا کرده است و عرصه و جولانگاه او، درون آدمي شده است به واسطه الفاظ که چيزي جز موج و صدا نيستند منتقل کنند.

 

كتاب بيرون و كتاب درون:

 

همگی انسانها دارای دو كتاب هستند: يكی كتاب بيرون است و ديگری كتاب درون. در حقيقت انسان محتاج دو نوع كتاب است و بدون هر يك از آنها برنامه هدايت او ناقص می‌‌‌ماند. كتاب بيرون، همان كتابهای مقدسی است كه نقش واسطه‌ای برای رسيدن به كتاب درون بازی می‌‌‌كنند، آنها كتاب درون را معرفی می‌‌‌كنند، روش استفاده از آن را بازگو می‌‌‌كنند.

 

کتاب ديگر کتاب درون است که به خلاف اسمش از کتابهاي ديگر بزرگتر و وسيعتر است بلکه همه حقايق در آن يافت مي‌شود.

 

برای كتاب درون، هيچ متنی تا به حال نوشته نشده است چه اينكه از سنخ نوشتنی‌‌ها نيست. كتاب درون، كتابی است كه به وسيله خالق آنها و بدون واسطه هيچ پيامبری نوشته شده است هر كسی بايد به تنهايی آن كتاب را مطالعه كند. خواندن آن كتاب، احتياج به سواد خواندن و نوشتن ندارد. لازمه فهميدن آن، مفسر بزرگ بودن نيست. در اين كتاب نمي‌توان شبهاتی را كه نسبت به كتاب بيرون مطرح می‌‌‌شود مشاهده كرد، برای مطالعه آن لازم نيست وقت صرف شود، طهارت ظاهری برای لمس آيات آن لازم نيست، بدون اين نوع طهارت هم می‌‌‌توان تمام آيات آن را خواند. زمان خاصی برای مطالعه آن وضع نشده است، بلکه زمان مطالعه آن وقتی است كه انسان در مقابل خودش می‌‌‌ايستد، يا زمانی كه خود را كاملا شناخته باشد.

 

چشمانی كه برای مطالعه اين كتاب لازم است غير از چشمانی است كه با آن، دنيا ديده می‌‌‌شود بلكه اين چشمها می‌‌‌توانند جهان بزرگتر درون را مشاهده كنند. در مقابل چشمهای بيرونی اگر بسته نباشند فقط اين سوی رودخانه می‌‌‌بينند اما نمی‌توانند آن سوی آن را مشاهده كنند.

 

انسانها گوشهايی برای شنيدن صداهای بيرون دارند اما به هيچ وجه اين گوش بيرونی نمی‌تواند صدای درون را هم بشنود.

 

انسانها برای لمس اشياء بيرونی دستهايی دارند اما در اندرون انسانها هم دستهايی هست كه می‌‌‌تواند تجربيات درونی را لمس كنند.

 

می توان گفت آيه شريفه«...لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمْ الْغَافِلُونَ»([89]) ناظر بر اين مطلب است.

شرط مطالعه کتاب درون:

 

كتاب بيرون نقش مقدمی و واسطه‌ای برای درك اين كتاب ايفا می‌‌‌كند. آدمی تا درك كند كه لوح محفوظي در او هست كه ام المعارف و ام الكتاب هستی و کتاب مبين است بسيار طول می‌‌‌كشد او تا قبل از اين گرفتار انواع غل و زنجيرهايی است كه از اجدادش برای او به ارث مانده است و معمولا هم انسانها خود را تابع اجداد خود می‌‌‌دانند «انا وجدنا آباءنا علی امة و انا علی اثارهم مقتدون» شكستن سدی به اين عظمت و استحكام و باورهايی چنان با نفوذ چندانكه پشتوانه عظيمی از جاهلان را به همراه دارد كاری است بسيار سخت و طاقت فرسا.

 

از قديم به انسان می‌‌‌گفتند حقيقت انسان همين جسم اوست كتاب هم همين كتاب بيرونی است و رسول همان رسول بيرونی است و هيچ كتاب يا رسول درونی وجود ندارد. اما پيامبران انسانها را از خواب بيدار می‌‌‌كنند آنها انسانها را به كشف عالم درون سوق می‌‌‌دهند انبياء آدرس بسياری از ناشناخته‌ها را به همراه دارند آنها انسانها را بدان سوی سوق می‌‌‌دهند.

 

پيامبران گفتند که درون انسانها چيزی وجود دارد كه می‌‌‌توآن آن را جستجوی حقيقت نام نهاد. اين در حالی كه انسانها هيچ تجربه يا آشنايی با حقيقت نداشتند و با اين ترتيب معلوم نبود به دنبال چه می‌‌‌گردند معمولا وقتی انسان به دنبال چيزی است ويژگی‌‌های آن را می‌‌‌داند. لذا به دنبال آن گشتن، در حالی كه هيچ دركی از آن وجود ندارد، بی معنی است.

 

اما پيامبران نشانه‌ها و علائم راه را براي انسانها بازگو مي‌کردند تا انسان بتواند به مطالعه خود بپردازد و خود حقيقي خود را که خود حقيقت است بشناسد.

 

 

 

حجاب و حقيقت:

 

حقيقت، هيچ حجاب و پوششی ندارد برای رسيدن يك انسان آگاه، به حقيقت احتياج به هيچ متن و پيامبری نيست. آنقدر واضح است كه می‌‌‌توان آن را در همه جا مشاهده كرد تعجب نكنيد. حتی می‌‌‌توان با نگاه كردن به يك پشه به حقيقت دست يافت. برای قرآن مثال زدن به پشه با مثال زدن به فيل تفاوتی ندارد. كوچك و بزرگ نمی‌شناسد. افراد زيادی بودند كه با ديدن يك برگ درخت يا يك شعله آتش به حقيقت واصل شدند. خود مشاهده به تنهايی فايده‌ای ندارد. آنچه اهميت دارد آگاهی است كه به همراه آن است.

 

از اين رو هر اتفاقی و لو كوچك می‌‌‌تواند انسان را به حقيقت برساند در واقع خداوند خود را از راههای بسياری به ما نشان ميدهد.

 

انسانها در ابتدای تولدشان در ملكوت خداوند قرار دارند ولی ارام ارام و بتدريج سم اين دنيا در آنها تزريق می‌‌‌شود تحصيلات واطلاعات و عقايدی كه به خورد آنها داده شده آنان را از اين ملكوت خارج می‌‌‌كند. به تدريج صفحات اين كتاب عظيم سياه و سياه تر می‌‌‌شود حجاب‌‌های ضخيمی كه ديگران به ما قرض ميدهند بر روی ما سنگينی می‌‌‌كند.

 

در تاريخ اسلام انسانهای بسياری بودند كه با شنيدن يك آيه هدايت شدند و گفتند كه همين ما را بس است. اگر زمين مستعدی وجود داشته باشد اندك بذری ولو ناچيز در آن رشد می‌‌‌كند اگر چوب خشكی وجود داشته باشد به اندك آتشی روشن می‌‌‌شود.

 

حقيقت چنان به هم تنديده است كه تفكيكش غير ممكن است و به هيچ عنوان از هم منفك نمی‌شوند، اگر انسان بتواند به جزء حقيقت دست يابد در واقع به كل دست يافته است اگر نتواند به كل دست يابد در واقع به جزء آن هم نمی‌تواند دست يابد. اگر از تفكر در ذات الهی منع شده است به نحوی می‌‌‌توان دريافت كه انسانها حتی از دريافت جزء اشياء عالم هم ناتوانند البته اگر بتوان جزء و يا كلی را در نظر گرفت.

 

اگر بر سر راه حقيقت هر چيزی مانع بود می‌‌‌توانستيم آن را برداريم اما اگر ما حجاب حقيقت باشيم چه؟

 

ميان عاشق و معشوق هيچ حاجب نيست تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز[90]

 

حالت انفعالی در برابر حقيقت:

 

وقتی شخصی به برترين حقيقت گوش می‌‌‌سپارد به نظرش نمی‌رسد كه به آن دست يافته است ما برای بدست آوردن آن حالت تهاجمی نداريم بلكه كاملا منفعل هستيم. حقيقت به سان وحی در مقابل ما جلوه می‌‌‌كند مانند كشف و حجاب و يا الهام. ازينرو اگر كسی از پيامبر اکرم می‌‌‌پرسيد قرآن را خود نوشته ای؟ جواب ميداد لطفا چنين چيز‌‌های گناه آلودی را به من نسبت ندهيد قرآن را استماع كرده ام آن را ديده ام آن را مشاهده كرده ام من آن را ننوشتم([91])

 

توجه داشته باشيم كه اين ما نيستيم كه به حقيقت دست می‌‌‌يابيم تنها كاری كه ما انجام می‌‌‌دهيم باز كردن پنجره‌هايی است كه بر روی قلبمان قرار دارد پس از اين است كه حقيقت می‌‌‌تواند وارد شود. از اينروست كه كتابهای انسانها بزرگ بدون نام است آنها بيشتر دوست دارند بدون ذكر نامی از خود، كتابشان چاپ شود آنها منسوب كردن اينگونه حقيقت را به خود، نوعی دزدی حقيقت می‌‌‌دانند، آنها می‌‌‌دانند كه سيقل دادن قلب باعث شده است كه آنها بدان حقيقت برسند. انبيا هيچگاه آرزو نكرده‌اند كه به غيب متصل شوند، آنها چنان متواضع هستند كه حتی از تواضع خود هم خبر ندارند، آنها تقاضای ما فوق حد و ظرفيت خود را مطرح نمی‌كنند اما اگر به آنها داده شود آنها شاكر و سپاسگزارند از اينروست كه در قرآن می‌‌‌خوانيد «وَمَا كُنتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقَی إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلاَّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ...»([92])

 

تصور نكنيد كه عبادت پيامبر برای رسيدن به درجه نبوت صورت می‌‌‌گرفته است. آنها بيشتر تلاششان در رفع حجاب بود نه در جمع كتاب.

 

 

 

 

[1]- محمد على موحد، كيان، خدا و معنا، ص‌7 .

 

[2]- اسطرلاب حق، ص‌70.

 

[3]- بحار الانوار، ج‌75 ص‌278. عوالى اللئالى، ج‌4 ص‌105، شماره 155.

 

[4]- اين داستان علاوه بر اينکه در عهد جديد ذکر شده، در انجيل برنابا هم آمده است.

 

[5] - ر.ک: انجيل يوحنا ، 11 .

 

[6] - کشيشي در هنگام دادن غسل تعميد به يک کودک، به والدين آنها گفت که فرزندتان بسيار مودب و با ايمان است او در هنگام غسل تعميد هيچ ناراحتي و حالت ناشايستي از خود بروز نداد. لذا من به اين کودک غبطه مي‌خورم. پدر و مادر کودک گفتند که ما پيش از اينکه به اينجا بياييم به مدت يک هفته با آب پاش اين کار را تمرين کرده ايم.

 

[7]- امام خمينى، آداب الصلاة، ص‌212.

 

[8] - همو، تقريرات فلسفه، ج‌3 ص‌362.

 

[9]- المائده. 27.

 

[10]- البقره. .176.

 

[11]- الاسراء. 105.

 

[12]- معاد از ديدگاه امام خمينى، ص‌81 .

 

[13]- صحيح بخارى، ج‌6، ص‌2661.

 

[14]- سنن ابن ماجه ج‌2 ص‌1306، كتاب الفتن، باب 9، حديث .3952

 

[15]- مسند امام احمد بن حنبل ج‌1 ص‌368.

 

[16] - وإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرّ‌ِيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبّـِكُمْ قَالُوا بَلى شَهِدْنَآ أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ . سوره اعراف ، آيه 172.

 

[17]- سوره انبيا‌ء ، آيه 69

 

[18] سوره کهف ، آيه 61 به بعد.

 

[19] - سوره فصلت ، آيه 44

 

[20] - سوره حج ، آيه 62 .

 

[21] - رک: آداب الصلاة، امام خميني ‌(ره)، ص‌195.

 

[22]- برخي از اين پرسشها بدين شرح است: خداوند قبل از خلقت آدم چه مي‌کرده است؟ او قبل از اين و در زمان بى حد و حصر چكار مى كرده است؟ چرا چنين ناگهانى به فكر خلقت افتاده است؟ انگيزه او چه بود؟ مى پرسند چرا خداوند چنين زمينى خلق كرده است كه انسانهاى جنايكارى، ميليونها انسان را به خاك و خون بكشند؟ اين همه رنج و مصيبت و بيمارى و مرگ براي چيست؟ شايد پاسخ داده شود كه او دنيايى زيبا آفريد اما انسان مرتكب گناه شد و رنج انسان به اين سبب است. باز سوال مى شود كه چرا او آدم را چنان آفريد كه ظرفيت آن گناه را داشته باشد. چرا در باغ بهشت، درخت دانش را آفريد. دست كم مى توانست آن درخت را نابود كند و يا آن را خلق نكد. حال اگر آدم از شجره ممنوعه نمي‌خورد چه اتفاقي مي‌افتاد؟ اگر شيطان سجده مي‌کرد چه مي‌شد؟ و....

 

[23]- صمدى آملى، شرح بسم الله الر حمن الرحيم، سى دى دوم، درس 23 با کمي تلخيص.

 

[24]- شهرستانى عبدالكريم، امر و خلق، ص‌102 با کمي تصرف و تلخيص .

 

[25] - بحار الانوار، ج‌90 ص‌145.

 

[26]- مجمع البحرين، ج‌5 ص‌471.

 

[27]- در تعريف مثال آورده‌اند: عبارة عن قول فى شى يشبه قولا فى شى آخر بينهما مشابهة ليبين احدهما الاخر و يصوره و يدنى المتوهم من المشاهد.

 

[28] - بقره. 133.

 

[29] - اسراء. 16.

 

[30]- سوره نساء. 153.

 

[31] - الاسراء . 23 . سخنراني استاد قرائتي در جمع طلاب مدرسه عالي امام خميني، 1383.

 

[32] - هود. 102.

 

[33] - فتوحات مكيه، ابن عربی، باب 299.

 

[34] - تقريرات فلسفه، ج‌3، ص‌361 و 362.

 

[35]- بدين معناست آيه شريفه: قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ انعام. 151....و آيه شريفه... َلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الاَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ... 176. همان سوره.

 

[36] - گفت‌وگويي‌ منتشر نشده‌ با زنده‌ياد استاد صفايي‌حائري‌ (فهم‌ آيات با برداشت‌ انسان‌ها متفاوت‌ مي‌شود) هفته نامه گلستان قرآن / سال چهارم / شماره پياپي 114 / دوره جديد / شماره 70 / 1380

 

[37] - مثنوي معنوي، دفتر سوم، ابيات 301.

 

[38] - رک: نصر حامد ابوزيد، الخطاب و التاويل، ص‌49 . « ان النور هو الذي يکشف الاشياء و االالوان اي يجعلها مرئية و ان کان هو ليس مرئيا » .

 

[39]-بحار الانوار، ج‌84، ص‌344 . منازل السائرين آن را حديث قدسي دانسته و مولف اللولوالمصروع از ابن تيميه نقل کرده است که اين کلام از پيامبر نيست و سند ندارد و ليکن زرکشي و ابن حجر از آن طرفداريکرده‌اند. ظاهر معناي آن صحيح و بين صوفيه اين روايت شايع است. ن.ک:ص 61 اللولوالمصروع به نقل از حديث بندگي و دلبردگي، عبدالکريم سروش ص‌40 در کتاب نجم الدين دايه چنين آمده است: «قال داوود عليه السلام يا رب لماذا خلقت الخلق، قال کنت کنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکي اعرف».

 

[40]-البقره. 213.

 

[41] - مثنوي معنوي، دفتر اول، 2461.

 

[42] - مثنوي معنوي، دفتر يکم، ابيات 690و 691.

 

[43] - همان دفتر چهارم، 339.

 

[44] - تفسير و شواهد تفسيري،امام خميني (ره) ص‌127.

 

[45] - البقره، 25.

 

[46]- كليله و دمنه ص‌136 با تصحيح عبدالعظيم قريب به نقل از معاد از ديدگاه امام خمينى «ره» ص‌58.

 

[47] - مي‌توان گفت اين عدد کثرت است نه تعداد دقيق پيامبران الهي.

 

[48] - نقل کرده‌اند که رابعه عدويه (بانوی عارف عراق) در کنار خانه اش در حال جستجوی چيزی بود، به او گفتند: چه می‌‌‌‌‌جويي؟، گفت: چيزی گم کردم اما آن را نمی‌يابم. گفتند: دقيقا کجا آن را گم کرده ای؟،گفت: آن را در داخل خانه گم کرده‌ام. گفتند: عجب کار احمقانه‌ای می‌‌‌‌کني، چيزی که در داخل خانه گم شده، تو آن را بيرون از خانه می‌‌‌‌جويی؟، رابعه گفت: بله اما بيرون از خانه، روشن‌تر است و بهتر می‌‌‌‌توانم به دنبال آن بگردم. گفتند: اين غير ممکن است حتی اگر بيرون روشن تر باشد تو بايد آن را در درون خانه بجويی، زيرا آن را در خارج از خانه گم نکرده ای.

 

رابعه گفت: ناممکن کار شماست که حقيقت را در درون خود داشته ايد و آن را گم کرده ايد اما در بيرون به دنبال آن می‌‌‌‌گرديد حال آنکه آن را در بيرون گم نکرده ايد.!!

 

[49] - حديث قدسي .

 

[50] - تفسير صافي، ج‌1، ص‌55 و ص‌58.

 

[51] - اعراف، 157.

 

[52] - (اشاره به داستان زنی كه برای يافتن درخت دانايی 30 سال همه جای عالم را گشت اما بالاخره متوجه شد كه آن درخت در منزل خودش بوده است).

 

[53] - امام خميني در اين باره مي‌فرمايند: «خانواده عصمت آل محمد فرمودند که بشر به واسطه اشتغال به عالم طبيعت از عالم غيب بي بهره بوده و اشتغال به هوي، غيب را بر او مستور داشته است. اين است که در حيوانات به واسطه عدم غور آنها در عالم طبيعت اين مرتبه ميسر است چنانچه انبيا وقت چوپاني مي‌ديدند گله ظاهرا بي جهت رم مي‌کند ؛ جرئيل بر حضرت محمد (ع) نازل شد و کيفيت را بيان نمودکه آنها (حيوانات) صداي معذبين را مي‌شنوند و رم مي‌کنند». امام خميني (ره)، تقريرات فلسفه، ج‌1، ص‌272.

 

[54] - وقتي از حلاج پرسيدند: راه رسيدن به خدا چيست؟ پاسخ داد راه وقتي مفهوم دارد که دو چيز مورد نظر باشد در حالي که هيچ چيزي همتا وهمراه خداوند نيست. (ماسينيون، لويي و دپول کراوس؛ سرگذشت حلاج، پاريس: 1957، ص‌75)

 

[55] - زخرف،4.

 

[56]- حجر. 6.

 

[57] الصافات. 39.

 

-[58] الدخان. 14.

 

[59] - الشعراء. 27 و الذاريات, 27 و 39.

 

[60] - القمر. 9.

 

[61] «من آمده‌ام که پادشاهي خداوند را بر پا دارم».

 

[62] شري راجنيش، مراقبه هنر وجد و سرور، ص‌88.

 

[63] در ميان افرادي بزرگي که به عنوان هم جنس باز شناخته شده‌اند نام حافظ شيرازي در رديف صدم قرار دارد. علت آن همين تفاوت سطح‌‌هاي مردم است.

 

[64]- اشاره به حديث «انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم» عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ مَا كَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص‌الْعِبَادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ وَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‌إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ . الكافي ج: 1 ص: 23 و و إذا سألوك عن السمع فقل كما قال الله عز و جل هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ كلم الناس بما يعرفون . بحارالأنوار ج: 2 ص: 70

 

[65] - العنکبوت، 43.

 

[66] - يونس. 23.

 

[67] - الرعد. 34.

 

[68] - آل عمران. 59.

 

[69] - الاعراف. 176.

 

[70] - البقره. 171.

 

[71] - البقره. 261.

 

[72] - همان، 264 و 265.

 

[73] - الانعام. 122.

 

[74]- بحار الانوار ج‌89 ص‌100 و مبانى و روشهاى تفسيرى، شاكر، محمد كاظم، ص‌148.

 

[75] - بحارالأنوار ج: 89 ص: 96.

 

[76] - الكافي ج: 1 ص: 23.

 

[77]- اسطرلاب حق، ص‌106.

 

[78]- محمد على موحد، كيان، خدا و معنا، شماره 44 ص‌6.

 

[79] - امام خميني، تقريرات فلسفه، ج‌3، ص‌367.

 

[80]- شري راجنيش، شكوه آزادي، ص‌73.

 

[81] - رک: عبارات تورات .

 

[82] - ماجراي جالبي در اين زمينه وجود دارد. نقل مي‌کنند که وقتي نظريه کوانتومي انيشتين مطرح شد همه متفکران به تعجب در‌ آمدند که چگونه ممکن است چيزي هم اتم باشد و هم موج يا هم ثابت باشد و هم متحرک؟. کوانتوم واژه‌اي بود که براي اين موجود متحرک و ساکن ابداع شده بود. شخصي از انيشتين پرسيد: اين چگونه ممکن است اين نظريه شما زير بناي منطق ارسطويي را زير سوال مي‌برد. انيشتين گفت: چطور بگويم که آن ممکن است يا نه، فقط مي‌توانم بگويم که چنين است، حقيقت همين است که هست، اگر منطق ارسطو با آن مخالف است، بهتر است منطق را عوض کنيد، حقيقت عوض نمي‌شود شما استدلال منطقي خود را عوض کنيد. به نقل از ضربان قلب حقيقت مطلق , ص‌141.

 

[83]- ر.ك: شري راجنيش , ضربان قلب حقيقت مطلق، ص140.

 

[84] - اذا املقتم فتاجروا الله بالصدقة. نهج البلاغه، کلمات قصار.

 

[85] - در اين زمينه مي‌توان به کتاب شرح و تفسير و نقد مثنوي معنوي اثر علامه جعفري مراجعه کرد.

 

[86] - شيخ محمود شبستري، گلشن راز، به نقل از شرحي بر گلشن راز، تقرير بيانات شفاهي علامه طباطبايي ص‌340.

 

[87]- از سخنان كبير، عارف بزرگ و بي سواد هندى و به نقل از راز بزرگ، نوشته شري راجنيش .

 

[88]- شرى راجنيش، راز بزرگ، قصه ناگفتنى عشق ص 20.

 

[89]- بقره. 179.

 

[90] - ديوان حافظ شيرازي

 

[91]- شري راجنيش، ضربان قلب مطلق ص‌221.

 

[92]- قصص/86

RTL- الاسراء. 105.

حقيقت و واقعيت، تأويل وتنزيل

حقيقت و واقعيت، تأويل وتنزيل



نگارش: سيد محمد جعفر نوري 



واقعيت و حقيقت:



آنچه ذهن بسياری از دينداران را به خود مشغول كرده و باعث تزلزل ايمان بسياری از انسانها شده است، اسطوره بودن و يا نبودن پندها واندرزها و قصه‌های قرآن كريم است. اين سوال مطرح مي‌شود که اگر الفاظ پلي براي رسيدن به حقيقت، هستند. آنگاه با داستانهايي که در متون ديني با آنها برخورد مي‌شود چه بايد کرد؟. اگر همه آنها تأويلي دارند اعتبار و ظاهر داستانها و عبارات را چه بايد کرد؟

برای بسياری از انسانها، اين سوال مطرح بوده است كه تفاوت قصه‌های قرآن كريم با قصه‌های كودكانه چيست؟ اين سوال مطرح بوده كه آيا به راستی تمام قصه‌های موجود در قرآن لزوما وجود خارجی داشته‌اند؟ و آيا برای تاثيرگزار بودن، می‌‌‌بايست در خارج اتفاق افتاده باشند؟ به عبارت ديگر آيا می‌‌‌توان برای آنها واقعيتی در عالم خارج يافت؟ آيا داستان خلقت انسان كه در قرآن كريم به آن زياد اشاره شده است واقعا رخ داده است؟ آيا واقعا عالم ذر وجود داشته و همگی انسانها در يك روز مشخصی گواهی بر وجود خالق خود داده‌اند؟ آيا داستان دو مردی كه يكی از آنها صاحب باغ بود و ديگری او را سفارش به خداپرستی می‌‌‌كرد واقعيت دارد؟ اگر داستانها در ظرف زمان و مکان رخ داده باشند چگونه با اصل جاری بودن قرآن كريم در همه زمانها و مکانها تناسب دارد؟ و بسياری از اين قبيل پرسش‌‌ها كه نشان از توجه نداشتن آدميان به حقيقت اين قصه‌ها مي‌دهد.

اكثر كسانيكه اينگونه سوالها را مطرح می‌‌‌كنند از حقيقت اشياء، فقط واقعيتها را مي‌توانند ديد. و کاري با تأويل آنها ندارند. كساني كه چشم حقيقت بين ندارند. و آيات قرآن را با مراجعه به لغت نامه‌ها درک مي‌کنند.

در ميان ايندسته افراد كسانی هم يافت می‌‌‌شوند كه ايمان به تأويل و حقيقت دارند اما تاكنون هيچ تجربه‌ای از حقيقت نداشته، سر و كار آنها با واقعيتها بوده است. وقايعی كه فقط و فقط، نقش واسطه را در رسيدن به تأويل ايفا می‌‌‌كنند و به منزله پلي برای عبور از دره جهل و نادانی‌اند.

اين دسته افراد، وقتی به پل می‌‌‌رسند غرق در زيبايي پل و استحكام آن می‌‌‌شوند آنها به دنبال اين هستند كه اين پل چه زماني ساخته شده است؟ و يا سازنده آن چه كسی بوده است؟ چه تعداد ستون و پايه دارد؟ و حتی شروع می‌‌‌كنند درباره پل، مقاله و كتاب نوشتن و از فضايل آن سخن گفتن، اما اين دسته افراد هيچ گاه، آن سوی پل را مشاهده نكرده‌اند. آنها لحظه‌ای به فلسفه وجودی پل فكر نكرده‌اند. هيچ گاه فکر نکرده‌اند که همه آنها، تأويل و حقيقتي دارند.

همچنانچه برخی از انسانها درباره مناسك و اعمال هم بدين شكل نظر می‌‌‌افكنند. حال آنكه:

« آنچه از ما ميخواهند اعمالی است كه جنبه ورزشی و تقويتی دارد يك رشته حركات و مناسكی كه تكرار آنها و مداومت بر آنها بايد ما را در آشنايی با عالم معنا مدد رساند و سلسله جنبان اشتياق و استعداد ما در وصول به آن عالم باشد پس آن حركات و اعمال هم مقصود بالذات نيستند بلكه وسيله نيل به مقصودند...»([1])

متون پلي به سوي تأويل:

متون به منزله پلی برای عبور هستند. بنابر اين رواست كه گفته شود اين دستورات به اختلاف شرايط و اوضاع و احوال متغير و متفاوت‌اند. چنانچه مولانا در فيه ما فيه می‌گويد:

«آخر اين عمل نماز و روزه نيست. اينها صورت عمل است. عمل معناست در باطن. آخر از دور آدم تا مصطفی، نماز و روزه به اين صورت نبود و عمل بود، پس اين صورت عمل باشد. عمل معناست در آدمی، همچنانچه ميگويی دارو عمل كرد و آنچه صورت عمل نيست الا معنا در او»([2])



پيش از اينكه مباحث فوق در مورد قرآن بازبينی شود، حديثی از پيامبر اكرم‌3 آورده می‌‌‌شود كه فرمودند:

«كتاب الله علی اربعة اشياء: علی العبارة والاشارة واللطائف و الحقايق فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف الاولياء و الحقايق للانبياء»([3])

اين حديث اشاره به اين مطلب دارد كه چسبيدن به عبارات كار عوام الناس است و بالاتر از اين مرتبه كه اشارات قرآنی است مخصوص خواص مردم است كه تعداد معدودی هستند و در مرتبه آخر، حقيقت قرار دارد كه فهم آنها مختص انبياء الهی است.

مثالهايي در بيان تفاوت واقعيت و حقيقت:

تفاوت واقعيت و حقيقت يا تنزيل و تأويل، را مي‌توان با کمک داستاني از انجيل شرح داد:
حکايت ايلعاذر

در انجيل([4]) داستان زيباي ايلعاذر آمده است اما مع الاسف مسيحيان تمام نكته را گم كرده‌اند و حتی يك فيلسوف يا دانشمند مسيحی هم نتوانسته است معنای داستان مرگ و رستاخيز ايلعاذر را كشف كند.

داستان از اين قرار است كه ايلعاذر می‌ميرد او به ظاهر برادر مريم و مارتا و يكی از دوستداران صديق عيسی مسيح است، عيسی (ع) در مسافرت است و زمانی كه خبر مرگ ايلعاذر را با دعوت «فوری بيا» دريافت می‌كند دو روز از مرگ ايلعاذر گذشته و دو روز ديگر هم طول می‌‌‌كشد تا به خانه برسد ولی مريم و مارتا در انتظارند. آنان معتقدند كه اگر عيسی مسيح بخواهد او زنده خواهد شد، اما تمام مردم دهكده به اين دو زن ميخندند و آنها را احمق می‌‌‌پندارند زيرا آنها، جسد ايلعاذر را در گوری نگه داشته‌اند و تمام اين چهار روز از آن مراقبت كرده‌اند و جسد در حال پوسيدگی و تعفن است.

عيسی (ع) وارد دهكده می‌‌‌شود و به طرف گور می‌‌‌رود و ايلعاذر را به بيرون آمدن از گور فرا می‌‌‌خواند. اما مردم همچنان به اين وضعيت می‌‌‌خندند. آنها می‌‌‌گويند اين مرد بايد ديوانه باشد. شخصی به او می‌‌‌گويد چه می‌‌‌كنی؟ او مرده است. حتی وارد شدن به غار هم مشكل است. بدنش هم بو گرفته است. چه كسی را صدا می‌‌‌كنی؟ ولی عيسی مسيح بی توجه به آنها بارها فرياد زد «ايلعاذر بيا بيرون».

و آنگاه جمعيت حاضر با شگفتی تمام می‌‌‌بينند كه ايلعاذر بيرون می‌‌‌آيد. حيرت زده و گنگ، گويی از يك بيهوشی كامل بيرون آمده است. خودش هم باور ندارد كه چه اتفاقی افتاده و چرا در گور بوده است.[5]
هدف داستان:

در داستان ايلعاذر نكته‌های بسياری وجود دارد اما به هيچ وجه مهم نيست كه آيا ايلعاذر واقعا مرده بوده يا نه؟ حتی مهم نيست كه آيا عيسی (ع) واقعا قادر بوده تامردگان را زنده كند.

هيچ انسان فهيمی ‌‌‌فكر نمی‌‌‌كند كه اين يك واقعيت تاريخی است. اين داستان بسيار فراتر از يك واقعيت تاريخی است. اين داستان يك حقيقت است. اين داستانی نيست كه در زمان روی داده باشد. بلكه بيش از اينهاست. اين اتفاقی است كه در جاودانگی و بی زمانی روی داده است.

حكايت ايلعاذر حكايت كل بشريت است برخي از انسانها در غارهای تاريكی زندگی می‌‌‌كنند آنها بو گرفته‌اند و فاسد شده‌اند زيرا مرگ چيزی نيست كه در يك لحظه اتفاق بيفتد، انسانها همه روزه در حال مرگ هستند، در هر لحظه چيزی در درون انسانها در حال مردن است اما آنها از مرگ خود غافلند، چرا که مرگ را در انقطاع نفس مي‌پندارند. در اين ميان وظيفه انسانهای آگاه، اين است كه همان فريادی را سر دهند كه عيسی (ع) خطاب به ايلعاذر می‌‌‌كرد. مي‌دانند که نبايد به صرف اينکه انساني منحرف شد او را نابود کنند.
حکايت غسل تعميد

همچنين حكايت غسل تعميد در مسيحيت هم اينگونه است يحيی (ع) مردم را در رود اردن غسل تعميد می‌‌‌داد او مردم را برای غسلی درونی آماده می‌‌‌كرد و زمانی كه آنها آماده بودند او به صورت نمادين، آنها را به رودخانه اردن می‌‌‌بُرد و آنها را در هنگام غسل تعميد، تقريبا غرق می‌‌‌كرد به صورتي که تجربه‌اي از مرگ را احساس کنند.

اين كار او نمادين بود همانگونه كه لباس مشكی نماد غم و اندوه شده است، يحيی می‌‌‌گفت تا وقتی كه شما از گذشته‌هايتان نميريد، در دانش‌‌هايتان نميريد، نمی‌توانيد تولدی ديگر داشته باشيد، يحيی (ع) مرگ و رستاخيز را برای مردم مجسم می‌‌‌كرد.

در اين داستان، رودخانه كنايه از رودخانه حقيقت است و غرق شدن در آن کنايه از تسليم آن است. كاری كه يحيی انجام می‌‌‌داد اين بود كه با انگشت خود به ماه اشاره می‌‌‌كرد و همگان را به تماشا و حرکت به سمت آن فرا می‌‌‌خواند.

اما امروزه در كليسا مردم را غسل تعميد می‌‌‌دهند ولی اين كار از روح اصلی‌اش خالی است و تبديل به تشريفاتی كاملا بی معنی شده است. آنها نكته اصلی و حقيقت را در ماجرای غسل تعميد درنيافته‌اند([6]).

هدف قرآن از بيان قصه‌ها

در زمينه قرآن كريم همان مشكلات فوق الذكر اتفاق افتاده است. آيا هدف قرآن از بازگو كردن قصه‌ها، حكمتها، مثالها و اندرزها، يادکرد و ثبت تاريخ و يا گزارش يك اتفاق و حادثه بوده است؟

امام خمينی (ره)- كه درود بيكران خدا بر روح مطهرش باد- می‌‌‌گويند:

«فراگيری نكته‌های بديع و بيان و وجوه اعجاز و شان نزول آيات و زمان نزول و مكی و مدنی و اختلاف قراءات و اختلافات مفسرين و يادگيری قصص و حكايات و اطلاع از تاريخ گذشتگان همه اينها از مقصود و مراد واقعی قرآن به دور است و حتی موجب حجاب و غفلت از قرآن كريم می‌‌‌باشد.»([7])

غافل از اينکه اگر قرآن به جنبه تاريخي کار داشت، لازم نبود يک قصه مثلا قصه آدم را در کتاب کمتر از سيصد ورق، تقريبا بيست جا نقل کند، با اينکه انسان يک قصه را اگر يک دفعه شنيد، دوباره شنيدنش در سامعه حسني ندارد بلکه مستنکر است ». ([8])
رابطه واژه حق و قصه‌هاي قرآن:

اين دو مثالی كه در بالا به آن اشاره شد می‌‌‌تواند ما را در فهم بسياری از داستانها و مثالها و اندرزهايی كه در قرآن كريم آمده است راهنما باشد. در ابتدای بسياری از داستانهای قرآن از واژه حق استفاده شده است مانند :«وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَی آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَاناً...»([9]) «ذلک بان الله نزل الکتاب بالحق وان الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتَابِ لَفِي شِقَاق بَعِيد» ([10]) «وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ».([11])

وقتی قرآن كريم در ابتدای نقل يك داستان از واژه حق استفاده می‌‌‌كند يا اينكه تنزيل و انزال قرآن را به حق معرفی می‌‌‌كند بدين معناست كه قصص قرآن بلكه تمام قرآن در عالم حقيقت رخ داده است و مجرد از زمان و مكان است، اسماء اشخاص از آن حيث که در عالم واقع قرار دارند در آن چندان مدخليتی ندارند. اينكه قرآن كريم می‌‌‌گويد ما آسمانها و زمين را به حق آفريديم اشاره به اين مطلب است كه فهم و درك هر يك از اجزای آن بدون دريافت حقيقت و همسويی با آن و بدون توجه به تأويل امكان پذير نيست. لذا محال است كسی كه هيچ بويی از حقيقت نشنيده است بتواند اين عالم را كه همان كتاب خداوند است درك كند و يا تأويل آن را بداند.

اگر به متونی كه درباره حقيقت سخن می‌‌‌گويد دقت كنيد درمی يابيد كه اشاره آنها به اموری است كه ذهن آدمی از درك آنها عاجز است. ويژگی غالب آنها اين است كه در قالب مثالها بيان می‌‌‌شوند و لذا بايد از محدوده آنها فراتر رفت و از مثال به ممثل رسيد. و تنزيل را پلي براي رسيدن به تأويل دانست.

حضرت امام خمينی (ره) در اين باره می‌‌‌فرمايد:([12])

«ابيت عند ربي يطعمنی و يسقينی »([13]) مراد حضرت از بيتوته، بيتوته‌اي نيست كه از نزديكی از زوجاتش می‌‌‌كرد بلكه مراد حقيقت بيتوته بوده است، و هكذا در يطمعنی، مراد حقيقت اطعام بوده نه اطعام طبيعی شهوانی».

«همچنين در مورد حس بصر، حضرت می‌‌‌فرمايد: «رؤيت لی الارض رايت مشارقها و مغاربها»([14]) زمين برايم پهن شد و من مشارق و مغارب آن را ديدم. البته با اين بصر نمی‌توان ديد ولی با رؤيت عقلانی ممكن است هكذا حضرت در جای ديگر می‌‌‌فرمايد: «خداوند متعال دستش را گذاشت روی شانه ام و من احساس سردی كردم...». ([15])

ماجرای عالم ذر در قرآن كريم،([16]) ماجرای خلقت حضرت آدم و هبوط او، ماجرای افکندن حضرت ابراهيم در آتش و نجات او[17]، زنده شدن ماهی و سير آن به سوی دريا، عبد صالح و موسی (ع)،[18] سخن گفتن كوه با بنی اسراييل، زنده كردن مردگان توسط عيسی (ع) و موارد بسياری از اين قبيل كه در قرآن كريم به آنها اشاره شده است همگی از مواردی هستند كه اشاره آنها به سمت حقيقت است اما خود آنها واقعيتهايی بيش نيستند.

هر كدام از اين داستانها، پيش از اينكه واقعيت داشته باشند حقيقت دارند لذا مي‌بايست آنها را از عناصر واقعيت‌دار خالي ‌کنيم و لب آنرا در نظر بگيريم. اين داستانها پيش از اينکه در زمان مشخصی روی داده باشند اموری فرا زمانی هستند از اينروست که برای درك حقيقت، قرار داشتن در هر نقطه از زمان و مكان كفايت می‌‌‌كند و لازم نيست كه تمام متون مقدس از اولين و آخرين دانسته شود. در حقيقت بين آنها اول و آخری وجود ندارد.« مَا يُقَالُ لَكَ إِلاَّ مَا قَدْ قِيلَ لِلرُّسُلِ مِن قَبْلِكَ...»[19] اما اگر توجه به واقعيت‌‌ها داشته باشيم بالطبع قرار داشتن در شرايط زماني و مکاني خاصي براي درک آن لازم است.

تفاوت واقعيت و حقيقت:

با ذکر چند مطلب فوق مي‌توان تفاوت آن دو را بيان کرد:

تفاوت در اين است كه واقعيتها اموری زمانی هستند و وجود آنها با وجود آدميان ارتباط تنگاتنگ دارد به عبارت ديگر اگر انسانی در كره زمين نباشد هيچ واقعيتی هم وجود نخواهد داشت. مثال ملموس آن، بوها و مزه‌ها و سردی و گرمی است. اگر هيچ انسانی وجود نداشته باشد تبعا هيچ ترش و شيرينی هم وجود ندارد چرا كه موجد اين مزه‌ها، ذائقه انسان است اما حقيقت برعكس واقعيتها است. بود ونبود آن، ارتباطی با وجود آدميان ندارد. ازينروست که خداوند خود را حقيقت مي‌خواند: « ذَلِكَ بِاَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ ...»[20]. و هر آنچه را غير از حق باشد باطل مي‌نامد.

اينکه بسياري از انسانها دچار شک و بي ديني شده‌اند ، اينكه تعدادی از فيلسوفان مانند فرويد که گرايش روانشناختی داشته‌اند، خدا را ساخته و پرداخته فكر روانی و اجتماعی و انديشه بشر می‌‌‌دانند به خاطر تمييز ندادن بين حقيقت و واقعيت است. لذا برای رد انديشه اين افراد، كافی است كه حقيقت، درست تعريف شود و وجه مايز آن با واقعيت نمودار شود.

داستانها و قصه‌هايی كه در قرآن ذكر شده‌اند با وجود عظمت و بزرگي غير قابل توصيفشان و بليغ و رسا بودنشان، همگي واقعيت‌اند و به خودی خود، حقيقت ندارند، چرا که از عناصر زمان دار و مکان دار براي بيان حقايق استفاده شده است و اشاره همه آنها به حقيقت است. لذا خودشان تأويل نيستند و نمی‌توان براي درک تأويل، آنها را در آزمايشگاه مورد بررسی قرار داد و يا نگاه تاريخی به آنها كرد، اگر با نگاه تاريخی به آنها نگاه شود تمام ارزش آنها مورد سوال قرار می‌‌‌گيرد.([21]) و پرسشهای بی حد و حصر و بی سر و ته بسياری در پی خواهد داشت. ([22])

حقيقت آن است كه ريشه و اساس تمام داستانها در ظرف جاودانگی رخ داده‌اند. بود و نبود آنها بستگی به تاريخ و زمان و مكان ندارد. همه آنها حكايت از حقيقتی دارند كه هر روزه در ميان ما انسانها در حال رخ دادن است ولي خداوند براي بيان آن حقيقت، از عناصر زماني و مکاني استفاده کرده است.

قصه نوح (ع) و ماجرای كشتی ساختن وی پيش از اينكه مربوط به قوم خاصی در سالهای دور باشد، حكايت از وضعيت جوامع ماست. هر روزه انسانهای زيادی هستند كه به سبب كارهای غير معقولشان مورد تمسخر قرار می‌‌‌گيرند. كسی هم به اينگونه انسانها ايمان ندارد. كسانی از خانواده اين افراد به آنها خيانت می‌‌‌كنند و كسی در اين ميان به فكر مردم است و برای نجات آنها سالهای سال زحمت می‌‌‌كشد....

و يا « ماجرای افتادن ابراهيم (ع) در آتش، حكايت همه ما انسانها است. ما در آتش اجتماع و جامعه در حال سوختن هستيم و خداوند به اراده خود، آن اجتماع را برای ما سرد و سلامت می‌‌‌كند.»([23])

ز راز و مــعني قــرآن چـه پرسي وجود ما بر آياتش دليل است

تن آذر و جان همچون خليل است همين تفسير قـرآن مبين است

همچنين است ماجرای عبد صالح، (سنتاً خضر) و موسی (ع) ماجرای زندگی ماست خداوند در زندگی ما به شكل‌‌های مختلف ظاهر می‌‌‌شود و ظاهراً كارهای نامعقول انجام می‌‌‌دهد كارهايی انجام می‌‌‌دهند كه صد در صد به نفع ماست اما بسياری از افراد ظاهربين تحمل ديدن اينگونه كارها را ندارند و شروع می‌‌‌كنند به خرده گيری و ايراد اعتراضات كه مثلا چرا فرزند من در كودكی جان سپرده است چرا ماشين من تصادف كرده است؟ و قس علی هذا.

عبدالكريم شهرستانی در گفتگويی كه به نظر می‌‌‌رسد فرضی است به اشكالات موسی(ع) به خضر پاسخ می‌‌‌دهد. او از قول خضر نقل می‌‌‌كند:

«ای موسی مگر ياد نداری كه زمانی كودك بودی و ما برای نجات تو پاره آتش را به تو خورانديم.(پاسخ به اشكال مربوط به سوراخ كردن كشتی) ای موسی مگر ياد نداری كه قتل يك قبطی باعث رسيدن تو به رسالتی عظيم شد (پاسخ به اشکال کشتن جوان) ای موسی مگر ياد نداری كه تو دختران شعيب را بدون مزد و پاداش ياری رساندی؟ (پاسخ به اشکال تعمير ديوار دو يتيم) » ([24])

بايد توجه داشت كه در برخی موارد حقيقت پنداشتن قصص قرآن، به حيثيت و آبروی انبياء لطمه وارد می‌‌‌كند. براي نمونه خداوند موسي (ع) را به صفت هاي نيکوي بسياري مي ستايد اما اگر به داستان عبد صالح و موسي توجه کنيم مي بينيم که او فردي صبور نيست و خلاف وعده و عهد خود عمل مي‌نمايد. با اينکه مي‌دانيم که درجه صبوري پيامبران اولواالعزم به حدي است که پيامبر اکرم مامور مي‌شود که به مانند آنها باشد . لذا ناچار بايد گفت که تمام آن صحنه سازی‌‌ها برای فهماندن حقيقتی بسيار بالا بود كه درك آنها به صورت مستقيم برای عده‌ای دشوار می‌‌‌آمد. ورنه مساله‌اي که گرد آورنده اين مقاله يا کسي چون عبدالکريم شهرستاني آن را دريابد به طريق اولي مي‌بايست نبي اولواالعزمي چون موسي (ع) آن را بداند. از اينرو موسي (ع) به عنوان شخصي است که هنرپيشه اصلي نصايح و داستانهاي قرآن است که در بيش از 130 مورد از شخصيت او استفاده شده است. اين قول با سخني که از پيامبر اکرم و يا بنا بر قولي از ابن عباس نقل شده که مي‌فرمايد:« ان القرآن نَزَلَ باياك اعني و اسمَعي يا جارة»([25]) مطابقت مي‌نمايد.

برای نمونه از امام علی (ع) پرسيده شد كه جريان ذوالقرنين چه بوده است؟ ايشان فرمودند «و فيكم مثله»([26])يعنی در ميان شما هم مثل([27]) و مانند آن موجود است اين سخن امام بدين معناست که از ظاهرانديشی و قشری مسلكی بدر آييد و كمی هم حقيقت خوان شويد. و شايد آيه 10 سوره شريفه انبياء: « لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ كِتَاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ» بر هيمن معنا باشد .

وقتی ماجرای زير و رو شدن يك قوم توسط زلزله و حوادث طبيعی بيان می‌‌‌شود كما اينكه در اين آيه شريفه آمده است (فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ آيات مُفَصَّلاَت فَاسْتَكْبَرُوا وَكَانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ)([28]) نمی‌توانيم اين نتيجه قطعي را بگيريم كه بلايای طبيعی برای بر انداختن بنيان اقوام منحرف و مجرم است «وَإِذَا أَرَدْنَا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً»([29]) و به تبع آن بر اقوام زلزله يا سيل زده در زمان خودمان لعن و نفرين نثار نماييم. نمی‌توانيم با اقوامی كه مورد هجوم آفات قرار می‌‌‌گيرند همدردی نكنيم و نمی‌توانيم شخصي را كه مورد اصابت صاعقه قرار گرفته است طبق آيه شريفه (فَأَخَذَتْهُمْ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ) ([30]) ظالم بدانيم اگر چه كه ظاهر آيات قرآن كريم چنان می‌‌‌نمايد كه همه اين امور در تحت مشيت او قرار دارند.

در ميان سيره معصومان ما هم اشاراتي به اين موضوع هست که قرآن خطابش در محدوده الفاظ يا شخص خاصي نيست و هر آيه را به حسب موقعيت هر انسان به صورتي قرائت مي‌کردند. براي مثال پيامبر اکرم بعد از استماع سخنان فردي که دخترانش را زنده به گور کرده بود، آيه شريفه قرآني را بدين گونه قرائت کرد: (لولا أن سبقت رحمته غضبه لعجل لك العذاب الاليم). با اينکه در هيچ آيه از آيات قرآن بدين صورت نيامده است.

همينگونه است آيه شريفه: «إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلاَ تَقُلْ لَهُمَا أُفّ وَلاَ تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلا كَرِيماً»([31]) که علي الظاهر براي پيامبر پدر و مادري در پيري فرض مي‌کند.

ابن عربی در باب 299 فتوحات مكيه قصه‌ای را می‌‌‌آورد بدين شرح كه:

«صدايی شنيدم كه به من گفته می‌‌‌شد: بخوآن، گفتم چه بخوانم، گفتند اين آيه را «وكذلك اخذ ربك اذ اخذ القری و هی ظالمة ان اخذه اليم شديد»([32]) من آيه را چندانكه از حفظ داشتم خواندم ولی چون به كلمه ان اخذه رسيدم گفته شد «ان اخذه بك» گفتم چنين چيزی در قرآن نيست و آيه آنطور نازل نشده است اما آن صدا اقرار كرد كه آنچنان مگو و بگو «بك» آيه، اين طور نازل شده است. من هم خواندم آن اخذه بك اليم شديد». ([33])

بسياری از انسانها، خداوند را در فرداها و مكانهای دور دست می‌‌‌جويند آنها داستانها و قصه‌های قرآن را می‌‌‌خوانند و اما لحظه‌ای فكر نمی‌كنند كه اين داستانها ماجراي خود آنهاست و آنها همان شخصيتهای داستان هستند كمی هوشياری و كمی بيداری می‌‌‌تواند همه چيز را حل كند. كنجكاوی و نكته سنجی، قطاع الطريق حقيقت هستند. از اين رو فقط تسليم و ايمان، چاره ساز است. اگر ذره‌ای ذهن را در فرآيند دريافت خداوند، دخالت دهيم، قافيه را باخته‌ايم.

شايد گفته شود كه اين قصه از باب توسع عرفا بوده است اما چنين نيست، قرآن چون رودی می‌‌‌ماند كه همگی انسانها در آن شناورند، اشاره قرآن در همه جا به حقايق است.

با اين تفصيل به حقيقت سخن امام خميني «ره» پی خواهيم برد كه:

« به عقيده من تفسير هم براي قرآن ما نوشته نشده است گرچه خيلي از کتابها را انسان مي‌بيند که به اسم تفسير است؛ مثلا بهترين و جامع ترين تفسير، مجمع البيان است و اگر انسان به آن مراجعه کند شان نزول آيات و معاني لغويه و صرفيه و نحويه و اعراب و بنايش را مي‌داند اما آن جنبه تفسير و مقصود اصلي قرآن که هدايت مردم است زمين مانده است... صاحبان تفسير متوجه آن جهات هدايت و تذکر قرآن نيستند...»([34])

تقريبا تمام تفاسير موجود از قبيل شرح الاسم است تفسير حقيقی بايد توسط خود انسان صورت گيرد و صرف خواندن تفاسير به معنی دانستن تفسير آنها نمی‌باشد. هر انسان می‌‌‌بايد خود را چنان بالا بكشد كه آيه‌های قرآن دوباره بر او نازل شود آنوقت می‌‌‌تواند ادعا كند كه قرآن را فهميده است چرا كه مفاهمه اساسا درجايی است كه هم سطحی وجود داشته باشد.([35])

می توانيم به حوادث طبيعی چون صاعقه و زلزله، پيش گويی‌‌هايی را كه از وقايع آينده و علايم قبل از ظهور ارايه شده است اضافه بنماييم

وقتی اينگونه حوادث نقل شده در نصوص را وقايعی فرض كرديم كه در ظرف زمان و مكان رخ داده‌اند نكته اصلی را گم كرده ايم و تاثيری را كه بايد بر روی ما بگزارد نخواهد داشت.

قصه‌ها ماجراي تمام بشريت است:

نكته اصلی اين است كه اين داستان‌‌ها ماجرای تمام بشريت است وقتی كه قرآن ماجرای عبد صالح و موسی را بيان می‌‌‌دارد منظور او بازگويی اتفاقات گذشته نيست، همه اين وقايع را می‌‌‌توان از منبعی غير از قرآن مثل كتابهای تاريخی به دست آورد. اتفاقا در اين كتابها به تمام جزئيات اشاره شده است.

وقتی اين داستانها را می‌‌‌خوانيم بايد آن را در زندگی خود پياده نماييم نه اينكه عين آن اتفاقات با همان شرايط و خصوصيات دوباره اتفاق بيفتد بلكه خصوصيات ذاتی هر داستان، كه جريان دارد و چون موجی خروشان صحنه زندگی بشر را در می‌‌‌نوردد، و مورد عنايت قرار می‌‌‌گيرد. از اين رو قرآن كريم، حوادثی را كه در گذشته اتفاق افتاده است به عنوان بهانه‌ای برای بيان حقايق قرار می‌‌‌دهد. گاهي خطاب به پيامبر مي‌کند و منظور او قوم اوست. مانند آيه 22 سوره اسراء .

از بحث ذاتي و عرضي هم مي‌توان فراتر رفت که با سخني که در بالا به آن اشاره شد تفاوت دارد. در بالا گفتيم که بايد حوادث تاريخی را از عرضييات بپيراييم و لُبّ آن را در نظر داشته باشيم و آن لب را بر ديگر موارد مشابه تسري دهيم اين قاعده در ميان قواعد علوم قرآن به نام (جري و تطبيق) معروف است. اما سخن ما با جري و تطبيق اندكی تفاوت می‌‌‌كند. در نظر اول، داستان يك اصل است و لزوما مي‌بايست در خارج اتفاق افتاده باشد. اما در نگاه تأويلي که با جري و تطبيق تفاوت ميکند بايد گفت که وقايعي که در عالم اتفاق افتاده و مردم از آن اطلاع يافته‌اند به عنوان بهانه يا واسطه براي انتقال يک حقيقتي که در عالم هستي جريان دارد مورد استفاده قرار مي‌گيرند. لذا مي‌توانستند به شکل و هيئت ديگري ذکر شوند يا به زبان و فرهنگ ديگري بيان شوند. لذا حقيقت خود را در آينه‌هاي موجود مانند حوادث و اتفاقات و يا مثالها و افسانه‌ها تجلي مي‌دهد. لذا نگاه دوم از داستان جلوتر قرار مي‌گيرد. و در لا زمان و لا مکان ماوي مي‌گزيند.

از اينرو، وقتی قصه‌ای از قصه‌ها يا حكمتی از حكمتهای قرآن، خوانده می‌‌‌شود بايد توجه را از واقعيات به حقايق يا تأويل آن که امري حقيقي است، معطوف ساخت. توجه را معطوف به هدف يا نكته‌ای كه منظور شارع از بيان آنها بوده است كرد و به سمت آن حركت نمود.

استاد علي صفايي اين تاکيد و توجه داشتن به رموز و حقيقت امور را چنين بيان مي‌کند:

«حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ در بيان‌ قرآن‌ ميان‌ رمز و واقعيت‌ پيوندي‌هست‌; يعني‌ وقتي‌ موسي‌ عصا را به‌ زمين‌ مي‌اندازد و در برابرفرعون‌ اژدها مي‌شود اين‌ يك‌ واقعيت‌ است‌، و در عين‌ حال‌ رمز واشارتي‌ هم‌ هست‌ به‌ اين‌ كه‌ دست‌ موسي‌ كه‌ چوبي‌ را در برابرفرعون‌ به‌پا داشته‌ بني‌اسرائيل‌ مرده‌ را زنده‌ خواهد كرد. يا وقتي‌ كه‌دست‌ موسي‌ مي‌درخشد يك‌ واقعيت‌ است‌ ولي‌ رمز و اشارتي‌ هم‌دارد كه‌ زبان‌ موسي‌ روشنگر است‌.»([36])





شباهت نور و تأويل و حقيقت:

باغ گفتم نعمت بي کيف را که اصل نعمتهاست بي شک باغ‌‌ها

ورنه لا عين رأت چه جاي بـاغ گفت نور غيب را يزدان چراغ

مثـل نبود آن مثـال آن بـود تا برد بو آنکه او حيران بود ([37])

تأويل يا حقيقت، اموری نيستند كه بتوان آنها را مستقيما به ديگران منتقل كرد. آنها به هيچ وجه قابل انتقال نيستند. همانگونه كه نور قابل ديدن نيست و ديدن آن احتياج به درك و فهمی عظيم دارد.[38] اكثر انسانها، نور را فقط از طريق اشياء پيرامون می‌‌‌توانند ديد. اگر هيچ نباشد، نور را نمی‌توانند ديد. اما اين بدان معنا نيست كه نور همچون اشيا است. آری نور هست اما چشم نور بين موجود نيست. لذا انسانها، نور را بر حسب اشيايی كه در پيرامونشان قرار دارد ارزيابی می‌‌‌كنند. اگر اشياء زيبايی باشد از نور تعريف می‌‌‌كنند و بر عكس. و اينكه خداوند خود را نور آسمانها و زمين می‌‌‌داند، درست به همين معناست. يعنی با اينكه هيچ كس نمی‌تواند او را ببيند. اما با اين حال همه چيز به وسيله او ديده می‌‌‌شود.

و به خاطر همين است كه اكثر عرفا و اكثر كتابهای مقدس، خداوند را نور معرفی می‌‌‌كنند. قرآن، اوپانيشاد و انجيل، خداوند را نور می‌‌‌دانند. لذا می‌‌‌توان گفت، اين حديث قدسی كه می‌‌‌گويد «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكی اعرف»([39]) اشاره به اين مطلب دارد.

از اين رو كسانی كه چشم نور بين يا چشم حقيقت بين دارند، می‌‌‌توانند خدا را ببينند و ديدن خدا برای آنها، هيچ محذوری ندارد. اين دسته افراد، خدا را از راه چيزهايی كه او خلق كرده نمی‌بينند خدا را با خدا می‌‌‌شناسند و مشاهده می‌‌‌كنند نه با واسطه مخلوقاتش.

لذا می‌‌‌توان گفت تأويل يا حقيقت در لفافه هيچ مفهومی پوشيده نمی‌شود و به قالب الفاظ در نمی‌آيد. اگر می‌‌‌شد كه آنها را در قالب الفاظ و مفاهيم منتقل كرد آنگاه همه آدميان را واصل به حقيقت می‌‌‌ديديم.

عارفانی كه به درجات بسيار بالايی می‌‌‌رسيدند از شرح ما وقع سلوك خود عاجز بودند. آنها می‌‌‌گفتند چگونه حالاتی را كه ما در سكوت مطلق و در جايی كه پای هيچ لفظی بدانجا نمی‌رسد، به وسيله الفاظ بازگو كنيم؟ چگونه حقايقی كه در بی رنگی بدست آمده بود به وسيله رنگها نمايانده شود؟

شايد منظور قرآن از بيان اين آيه شريفه ذيل بيان همين سطح فهمها و دركها از حقايق و نزاع بر سر آنها باشد:

«كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللهَُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمْ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمْ الْبَيِّنَاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَی اللهَُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنْ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللهَُ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَی صِرَاط مُسْتَقِيم([40])

از اين روست كه مولوی می‌‌‌سرايد:

چونك بی رنگی اسير رنگ شد موسيی با موسيی در جنگ شد([41])

اين اسارت بی رنگی در رنگهاست كه علي الظاهر باعث درگيری حقايق با همديگر می‌‌‌شود وگرنه در اصل با همديگر هيچ تضادی ندارند. اين نزاع ناخواسته است و گريزی از آن نيست تا انسانها اسير رنگها هستند، مشكل همچنان باقی است.

در اشعار عرفای ايران زمين و عرب زبان، پر است از اينگونه تعابيری كه معرف قاصر بودن زبان در بيان حقيقت می‌‌‌نمايد برای مثال مولوی می‌‌‌گويد:

شرح اين راگفتـمی مـن از مـری ليـك ترســم تا نـلغزد خـاطری

زين سبب من تيغ كردم در غلاف تا كه كژخوانی نخواند بر خلاف

اين كه می‌‌‌گويم به قدر فهم توست مردم اندر حسرت فـهم درسـت

نـكته‌ها چون تيغ پولادســت تــيز گر نداری تو سپر واپس گـريز([42])

پيـش ايـن المـاس بـی اسپـر ميـا كــز بـريـدن تـيغ را نـبود حـيا

ای دريــغا ره زنــان بنـشسته‌انــد صد گـره زيـر زبـانـم بسته‌اند ([43])

لذا قرآن کريم که مي‌فرمايد تأويل آيات را کسي جز مقام الله نمي‌داند حکايت از بخل خداوندي نسبت به انسانها نيست که تأويل را مختص خود نمود و ديگران را بي بهره کرد.

الفاظ قصه های قرآن، نزديکترين الفاظ به حقيقت اند

ابتداي اين قسمت را با سخني از امام خميني (ره) آغاز مي‌کنم:

«اينکه انها اينگونه تعبير کردند براي اين است که آنها نمي‌توانستند از واقع تعبير کنند هر چه نزديکتر بوده به واقعيت آن نزديکتر را اختيار کرده‌اند.»([44])

با همه اين اوصاف نكته جالبی كه انسان با آن روبرو می‌‌‌شود اين است كه در روزی كه همه حقايق بر انسان مكشوف می‌‌‌شود اگر به متون دينی مراجعه كنند مشاهده می‌‌‌كنند كه با نزديكترين الفاظ و عبارات با او سخن گفته بودند.

وقتی به بهشت و دوزخ می‌‌‌نگرد و آياتی را كه در اين زمينه وجود داشت می‌‌‌نگرد می‌‌‌بيند كه اگر چه عين آنچه گفته شده بود نيست اما در زندگی مادی، از نزديكترين عبارات برای شرح آن حقيقت استفاده شده بود. بلکه مي‌بيند که اين همان بوده است و هيچ تفاوتي بين آن دو احساس نمي‌کند. اما اين معرفت پس از رسيدن به آنجا حاصل مي‌شود. «كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَة رِزْقاً قَالُوا هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهاً وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» ([45])

امام خمينی «ره» در اين زمينه نظر حكيم هندی در كليله و دمنه را نقل ميكند چه ايشان در قالب داستان، حقيقت برتری را يادآوری می‌‌‌كند:

«رفقای ضعيف النفس كبوتر، برای دانه چينی آمده بودند، به دام صيادی گرفتار شدند. صياد دامی زير دانه‌ها گسترده بود و كبوتران گرفتار صياد شدند. كبوتر مطوقه جهت اظهار محبت به رفقا و تعليم طريق استخلاص از دام، خودش را گرفتار دام نمود و گفت اكنون كه همگی گرفتار دام شده ايم اگر هر كس به طرفی حركت و پرواز نمايد بيشتر در دام گرفتار می‌‌‌شويم و بندها بيشتر بر روی بال و پرمان قرار می‌‌‌گيرد پس بايد همه به يك طرف حركت كنيم تا دام را بگسلانيم و آزاد شويم».

«هدف حكيم هندی از اين حكايت اين است كه نفوس انبياء و اوصيا كامل است و احتياج نيست كه برای استكمال به دار طبيعت بيايند ولی چون نفوس امت ضعيف بود و لازم بود برای استكمال به دار طبيعت بيايند و به همين سبب در دام آن گرفتار شدند.»([46])

از اين رو سخنی كه پيامبر بيان می‌‌‌‌كند بسيار بالا مرتبه است، اگر چه در نهايت سادگی بيان شده است. پيامبر از سطح خاصی صحبت می‌‌‌‌كرد و مردمان از سطح ديگری می‌‌‌‌شنيدند درست در دو سطح متفاوت. حال چگونه می‌‌‌‌تواند بين آنها گفتگويی صورت بگيرد. پيامبر بر فراز قله بزرگ آگاهی قرار دارد و مردمان در قعر چاه ظلمت، دست و پا می‌‌‌‌زنند. كلمات انبياء از ستيغ درخشنده به قعر چاه ظلمت نزول می‌‌‌‌كنند. آنها قبل از اينكه درک شوند به سياهی ذهن آلوده شده‌اند.

بدين شرح كار پيامبران باز نمايی و تحريك انسانها برای حركت به سمت حقايق است. حقايقی كه به هيچ وجه نمی‌توان آنرا انتقال داد.

اگر قابل انتقال بود فرستادن پيامبران بيشمار لازم نبود. كافی بود كه يك پيامبر، حقيقت را كشف كند و به ديگران انتقال دهد اما از آنجايی كه حقيقت، قابل انتقال نيست و امری بالاتر از الفاظ و كنايات و استعارات است لذا 124000پيامبر([47]) مبعوث می‌‌‌شوند. آنها تلاش می‌‌‌كنند تا ما هم به حقيقت برسيم. آنها انسانها را به گام نهادن در مسيری كه خود رفته‌اند تشويق می‌‌‌كنند چرا كه راهی برای بدست آوردن آنها، غير از سفر كردن، وجود ندارد. لذا پيامبران شروع به گذاشتن علائم در كنار جاده‌ها می‌‌‌كنند تا انسانها مسير خود را گم نكنند و در پيچ‌‌های جاده نلغزند. تا در درهای ميان راه سقوط نكنند. تا فاصله استراحتگاهای مختلف را بدانند.

اما بايد توجه داشت که اين سفر كردن‌‌ها به معنی اين نيست كه حقايق اموری هستند كه در خارج می‌‌‌توان به آنها دست يافت.([48]) اگر در جايی مخفی بود يا در جايی قرار داشت كافی بود كه يك نفر مكان آن را بيان كند.

پيامبران حتی اگر بخواهند نمی‌توانند تأويل يا حقيقت را بازگو كنند. آنها فقط می‌‌‌توانند حقيقتی را فرا بخوانند كه در انسانها به خواب رفته است. آنها انسانها را از خواب غفلت بيدار می‌‌‌كنند.

اشراق و تأويل

اشراق، همان نوری است كه از درون انسانها بيرون می‌‌‌تابد و عالم را روشن می‌‌‌كند. اما تا به حال انسانهای بسياری به دنبال اشراق، در افلاك و آسمانها بوده‌اند، دل آرام آنها در بر بود و به دنبال دل آرام می‌‌‌گشتند. در حالی كه بر لب جوی نشسته بودند از تشنگی در حال مرگ بودند. حقيقت هميشه با آنها بود وآنها به دنبال آن می‌‌‌گشتند.

قال تعالى:/pa href=/p «لا تسعني أرضي و لا سمائي بل يسعني قلب عبدي المومن» ([49])

همچنين از امير المومنين نقل شده که فرمودند:

«الصّورة الإنسانيّة، هي أكبر حجج‏ اللّه على خلقه، و هي الكتاب الّذي كتبه بيده، و هي الهيكل الّذي بناه بحكمته و هي مجموع صور العالمين، و هي المختصر من اللّوح المحفوظ، و هي الشاهدة على كلّ غائب، و هي الحجّة على كلّ جاحد، و هي الطّريق المستقيم إلى كلّ خير، و هي الجسر الممدود بين الجنّة و النّار»([50])

دل آرام در بر دلارام جوی لب از تشنگی خشك بر طرف جوی

از اين رو عملكرد انبيا، بيشتر عملكردی منفی است تا ايجابی. كار آنها پيراستن غبارهايی است كه بر روح و روان ما نشسته است. همانگونه كه قرآن كريم هم به اين مطلب اشاره می‌‌‌كند: «وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ...»([51]) در واقع انبيا هر يك از انسانها را از آلودگي پاک مي‌کنند و بر اثر جاری شدن آب پاك بر چهرهايشان، توان ديدن حقايق را در آنها، ايجاد می‌‌‌كنند واين درست، همان معنای غسل تعميد در مسيحيت است که هم اکنون به تشريفاتي خشک و بي معنا تبديل شده است.

علت ناتوانی انبيا هم كاملا مشخص است زيرا در اصل، ما تمام حقايق را با خود به همراه داريم و جزء سرشت انسانی ما هستند اما آنها را فراموش كرده‌ايم لذا كار انبياء، بسيار پيچيده تر از آن است كه برای ما قابل تصور باشد.كاری كه انبيا انجام می‌‌‌دهند اين است كه ماشه يك روند و رويكرد را در ما می‌‌‌چكانند كه از اثر آن آتشی بر می‌‌‌خيزد يا انفجای عظيم ايجاد می‌‌‌كند كه باعث گرمی و حركت ما به سمت مقصد می‌‌‌شود وقتی همه چيز بر اثر اين آتش روشن شد و ما حركت كرده، به مقصد رسيديم تازه متوجه می‌‌‌شويم كه ما خود حقيقت بوديم، تازه متوجه می‌‌‌شويم كه برای دستيابی به حقيقت، اينهمه تلاش اضافی و حركتهای بی مورد لازم بود، متوجه می‌‌‌شويم كه تمام درهّ‌‌هايی كه در مسير ما برای رسيدن به حقيقت قرار داشت اجتناب ناپذير بود تمام شياطيني كه ما را از راه باز می‌‌‌داشتند ضروری بودند و آنها جزو برنامه هدايت ما بودند. و بدون آنها ما هيچگاه قادر نبوديم كه به حقيقت برسيم ([52])

كسانی كه با تصاوير سه بعدی، آشنايی دارند به خوبی می‌‌‌دانند كه بيان چگونگی و حالت اينگونه تصاوير به ديگران غير ممكن است. اينگونه تصاوير به گونه‌ای هستند كه با نگاه اوليه و معمولی قابل رؤيت نيستند. و به اين سبب، تنها راه انتقال تصوير آن به ديگران، آموزش نحوه ديدن آنهاست. حقيقت هم مانند آن تصاوير اصلا پنهان نيست. حقيقت درون هر كسی وجود دارد اما اين انسانها هستند كه از ديدن آن عاجز هستند. پرده‌هايی كه در مقابل ما قرار دارد مانع از آن می‌‌‌شود كه متوجه حقيقت شويم. ([53]) و از آنجايی كه برداشتن اين حجابها بسيار دردآور است لذا شروع به بافتن اين افسانه می‌‌‌كنند كه برای رسيدن به حقيقت بايد به سفرهای طولانی رهسپار شد. باز هم جنگ بر سر راهها و صراطهای مستقيم و غير مستقيم شروع می‌‌‌شود.[54] اما توجه داشتن به اين نكته كه حقيقت هميشه و همه جا با ما بوده است و هيچ گاه هم از ما انسانها جدا نشده است می‌‌‌تواند به نزاع‌‌ها پايان بدهد. همه اين نزاع‌‌ها از مشكل اصلی انسانها كه همان كوری و ناتوانی از ديدن حقيقت خود است نشات می‌‌‌گيرد.

بی دلی در همه حال خدا با او بود او نمی‌ديدش و از دور خدايا می‌‌‌كرد

کارکرد الفاظ در رفع حجابها

كاركرد راه‌ها و صراطها اين است كه نحوه برداشتن حجابهاbr / را به ما بياموزند تفاوت راه‌ها هم ناشی از تفاوت نوع و جنس حجاب است، هر مكانی حجاب مخصوص به خود دارد، شياطين در هر منطقه با كمك ابزارها و امكانات آنجا فعاليت می‌‌‌كنند. لذا اين پيامبر است كه بسته به نوع شياطين، و نوع حجاب موجود، دستور العمل را صادر می‌‌‌كند.

هر دعايی برای هر انسان مريضی، كارآيی ندارد. دعاها را بايد ولی الله تجويز كند. اوست كه می‌‌‌تواند نسخه‌ای شفابخش، برای هر انسان، سفارش دهد. نمی‌توان هر دارويی را به صرف اينكه برای درمان استفاده می‌‌‌شود برای تمام مريضان تجويز كرد هر مريض، داروی مخصوص به خود را می‌‌‌طلبد.

حقيقت و زمان و مکان

مشكلی که به نظر می‌‌‌رسد، فرا زمان و مكان بودن حقيقت و اسارت واقعيتها در بستر زمان و مكان است. آنها اموری هستند كه از جايگاه بسيار بلندی به نزد ما آمده‌اند، همانطور كه قرآن كريم می‌‌‌فرمايد «وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِی حَكِيمٌ»([55])

چگونه ممكن است امور زمان و مكان دار معرف امور بی زمان و مكان باشند؟ از اينرو مشخص می‌‌‌شود كه خود واقعيتها به خودی خود معرف حقايق نيستند بلكه آنها، انرژی لازم برای رسيدن به حقايق را در ما تقويت می‌‌‌كنند. آنها به منزله سوخت موتور هستند. به عبارت ديگر آنها به منزله انگشتی هستند كه به سمت ماه نشانه رفته است. كسی نمی‌تواند بگويد انگشت،حقيقت است. انگشت اشاره، چشمها را به سمت ماه راهنمايي می‌‌‌كند. اگر كسي هزار سال به انگشت نگاه كند يا حتی در معنی انگشت به كتابهای مختلف مراجعه كند يا سمينارها و كنفرانسهای بين المللی درباره انگشت برگزار كند، نمی‌تواند ماه را ببيند. از اين بالاتر حتي اگر به سمتی كه انگشت به آن اشاره می‌‌‌كند نگاه كند باز هم به حقيقت نخواهد رسيد. رسيدن به حقيقت، فقط با حركت ميسر است چرا كه حقيقت از صنف دانستنيها و گفتنيها و شنيدنيها نيست و حتي حقيقت را نمي‌توان در جايي يافت زيرا امري جامد و خشک نيست. بلکه جرياني است که در هستي حضور دارد.

مثال داستانهای قرآن هم مثال انگشت اشاره و ماه در آسمان است و يا مثال نور و اشيا نورانی است. انسان وقتی به نور می‌‌‌رسد كه از اشياء نورانی گذشته باشد. اشياء نورانی را حقيقت و نور انگاشتن، مانند حقيقت انگاشتن تصوير در آينه است.

زمانی انسانها از خواندن قصه‌های قرآن به حقايق دست می‌‌‌يابيد كه در درون آنها عزمی سترگ برای حركت ايجاد شود. اگر از خواندن آنها هيچ احساسی و عزمی در اندرون ايجاد نشد بايد بدانند كه نگاه آنها به خود انگشت بوده است. نگاه آنها به شكل و قيافه و اندازه انگشت است نه جهتی كه انگشت به سمت آن نشانه رفته است.

انسانها مديون اين كتابها و حكايتها و داستانها هستند و بدون آنها رسيدن به مقصد بسيار مشكل می‌‌‌بود. آنها معمولی نيستند. مثال بارز واقعيتها، همان علائم راهنمايی و رانندگی در جادها است. برای مثال، قبل از رسيدن به جايگاه سوخت، تابلويی قرار داده شده است كه موقعيت و مسافت مانده تا جايگاه را مشخص می‌‌‌كند و انسان می‌‌‌فهمد كه اگر به اين مسير ادامه بدهد به جايگاه خواهيد رسيد هيچ انسان فهيمی تصور نخواهد كرد كه اين تابلو به خودی خود ارزش دارد. هيچ كس فكر نمی‌كند كه می‌‌‌تواند از اين تابلو، سوخت ماشين خود را تامين كند. كسی كه به تابلو نگاه می‌‌‌كند، كاری به شكل و اندازه و زمان احداث و شخص سازنده و نصب كننده آن ندارد، ممكن است در شهری ديگر از علامت ديگری برای معرفی جايگاه سوخت استفاده كنند اما با اين همه تاثيری در نتيجه بوجود نخواهد آمد. اينها هيچ كدام نمی‌تواند به كسی سوخت بدهند. اگر حركتی را در انسان به وجود نياورند، نشان از كج فهمی و بد طينتی انسان دارد.

اين تابلوی معرف جايگاه سوخت، معرف چيز ديگری هم هست و آن اينكه امكان احداث جايگاه در هر مكانی وجود نداشت. اينكه نمی‌توان به جای تصوير و علائم بر روی تابلو از خود جايگاه استفاده كرد. اينكه از يك سمبل و نماد برای اين امر، استفاده كرده‌اند به اين معنياست كه مشكلات و كمبودهايی وجود داشته كه فقط از يك نماد و علامت استفاده كرده‌اند و قس علي هذا در علائم ديگر.

ما حصل اينكه حقيقت تصاحب شدنی نيست و در انحصار شخص خاصي نيست همچنين بر آن نمی‌توان چيره شد تا آن را به چنگ آورد.

و همچنين زندگی بر طبق آنچه انسان راستين از حقايق به دست می‌‌‌‌آورد او را در شمار ديوانگان و دروغگويان جای می‌‌‌دهد. از اينرو که اكثريت مردم با واقعيات سر و كار دارند و از درك حقايق عاجزند. اينگونه است كه مشركان به پيامبر اكرم 3 می‌‌‌گفتند «...يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ»([56]) «وَيَقُولُونَ أَئِنَّا لَتَارِكُوا آلِهَتِنَا لِشَاعِر مَجْنُون» ([57]) «ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَقَالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ» ([58])

يا موسی (ع)را ديوانه می‌‌‌گفتند «قَالَ إِنَّ رَسُولَكُمْ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ » «فَتَوَلَّی بِرُكْنِهِ وَقَالَ سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ»([59])

و يا نوح (ع) را ملقب به ديوانگی می‌‌‌كردند «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوح فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ»([60])

و به طور كلی تمام انبياء را ديوانه خواندن، مفادی غير از اين ندارد كه آنچه انبياء در صدد فهماندن آن به مردم بودند اموری بسيار بالاتر از سطح فهم و درك انسانهای واقع بين بوده است.

كاركرد قدرتهای استعماری هم در اين مطلب خلاصه می‌‌‌شود كه مردم را تا سطح واقعيتها پايين نگه دارند و انديشيدن به حقايق و زندگی را بر طبق آن بنا نهادن، معادل ديوانگی قلمداد نمايند.

با اين توضيح كه داده شد می‌‌‌فهميم كه پند و اندرزها و قصه‌ها در قرآن به مانند آن علامت‌‌ها هستند اشاره آنها به سمت حقايق است ماندن و دل خوش كردن به آنها هيچ گاه انسان را به حقيقت نمی‌رساند.

هم سطح بودن برای فهم حقيقت

زماني که انسان واژه درخت را مي‌شنود به حقيقت معناي آن مي‌رسد چرا که همه، آن را تجربه کرده‌اند. اما وقتي واژه سعادت يا عشق را مي‌شنود منظور آن را نمي‌فهمد زيرا هر چه حقيقت متعالي تر و کامل تر شود افراد کمتري به فهم آن نايل مي‌شوند.

براي مثال، حضرت عيسي (ع) از پادشاهي و ملکوت خداوند سخن مي‌گفت ([61]) تصور مي‌کنيد چه شد؟ سياستمداران تصور کردند که او قصد حکومت بر مردم و گرفتن جايگاه آنها را دارد.

مثال ديگر، اشعار عمر خيام است که در غرب توسط نويسندگان غربی ترجمه شده است. اما با دركی نادرست و غلط. « ادوارد فيتز جرالد » كسی است كه اشعار خيام را به صورتی بسيار قابل تحسين ارائه نموده است خودش يك صوفی نبوده است لذا او در ترجمه واژه «شراب» دچار توهم شده است و معنای تحت اللفظی او را برداشت كرده است همان طور كه «ميخانه» را بد ترجمه كرد در حالی كه منظور خيام از شراب چيزی جز شراب الهی نيست و منظور او از ميكده چيزی جز محل عبادت نيست. اما اين كار اين مترجم ضربه بزرگی به حيثيت خيام وارد كرده است و اكنون او را يك ميخواره می‌‌‌دانند. علت اصلی آن بود كه مترجم خود عارف نبوده است([62]) اگر كسی بخواهد با يك انسان عارف روبرو شود و حرفهای او را بفهمد ناگزير بايد او هم عارف باشد هيچ راه ديگری وجود ندارد، زبان يك انسان گنگ را فقط يك گنگ می‌‌‌فهمد از اين رو اگر عارفان سخنی بر زبان می‌‌‌‌آورند از باب بالا كشيدن انسانها و رساندن آنها به مرحله آگاهی است تا وقتی انسان عارف نشده باشد سخن عارفان را درك نخواهد كرد اما زمانی كه عارف شد ديگر احتياجی به شنيدن حرفهای ديگر عرفا ندارد. ([63])
رابطه مثالها وسطح درک انسان

بسياری مثالها و حكايت‌‌ها, حاكی از هم سطح نبودن است. وجود الفاظ در راه فهم ما, حاكی از اين است كه خود حقيقت انتقال پذير نيست. لذا خداوند وقتی بخواهد از حقايق سخن بگويد اولا زبانی غير از زبان پيامبرانش ندارد ثانيا پبامبران هم آنچه را درك می‌‌‌‌كنند بازگو نمی‌توانند كرد. وبالاتر از اين حتی آنچه انبياء بيان می‌‌‌‌كند با اينكه در نهايت سادگی و بساطت گفته شده است اما باز هم درست فهميده نمی‌شود و هزاران سوء فهم‌‌ها در راه آنها ظاهر می‌‌‌‌شود اينگونه است كه گفته‌اند پيامبر3 با تمام عقلش با مردم سخن نگفت، هر آنچه می‌‌‌‌دانست بيان نكرد، و بسياری حقايق بودند كه او نمی‌توانست آنها را بيان نمايد. ([64]) و به خاطر همين قرآن كريم پس از ذكر امثال در قرآن كريم می‌‌‌‌فرمايد « وَتِلْكَ الاَْمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ » [65]

وقتی انسانها از الفاظ قرآن فقط ظاهر آن را می‌‌‌‌فهمند در واقع به حقيقت اصلی آن كافر هستند. آنها به سرعت می‌‌‌‌پرسند (ماذا اراد الله بهذا مثلا) می‌‌‌‌گويند خداوند چه می‌‌‌‌خواسته بگويد؟ اين مثالها هستند كه باعث گمراهی آنها می‌‌‌‌شوند چه اينكه خاصيت مثالها نزديك كردن آدمی به معنا يا حقيقت است اما اگر وجه شبه دريافت نشود ممكن است از هزار جهت باعث دور شدن يا گمراه شدن انسان شود.(المثال يقرب من وجه و يبعد من الف). و به خاطر همين است كه خداوند بعد از بيان اينگونه مثالها می‌‌‌‌فرمايد «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَيَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ ». (بقره. 26)

آری حكايت اين قرآن تنزيلی به سان مثالهای آن كتاب شريف است. هم باعث گمراهی می‌‌‌‌شود و هم باعث هدايت است. البته باز هم تاكيد می‌‌‌‌كنم كه گمراهی از انسان است و هدايت از جانب انسان. گمراهی حاصل درك و فهم ناقص ما از الفاظ قرآن كريم است. همانطور كه كف، حاصل مخلوط شدن آب با زمين است نه از خود آب.

قرآن كريم در جای جای خود سخن از مثالها و تمثيل‌‌ها می‌‌‌‌كند برای نمونه می‌‌‌‌فرمايد: « إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنْزَلْنَاهُ مِنْ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الاَْرْضِ..[66]. يا مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ...[67] يا ِانَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَ اللهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَاب...[68] يا فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ[69]...، مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً[70]...، مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللهِ كَمَثَلِ حَبَّة أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ[71]...، فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَان عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً..، كمثل ربوة اصابها وابل[72]....، مثل ما ينفقون فی هذه الحياة الدينا...، كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِج مِنْهَا[73]... »

مثالهايی كه در قرآن هستند، همگی اشاره به يك حقيقت برتری می‌‌‌‌كنند. چون آن حقيقت به نحوی قابل بيان نبوده است از مثالهای ملموس استفاده شده است. برای مثال، قرآن كريم برای بيان وضع كسی كه قرآن و معارف حقه را می‌‌‌‌خواند اما به آنها عمل نمی‌كند او را به درازگوشی تشبيه می‌‌‌‌كند كه كتابی چند بر او بار شده است. انسان ساده‌انديش وقتی با اين مثال برخورد می‌‌‌‌كند می‌‌‌گويد: ما بايد اين مثال را در هر كسی كه چنين انديشه‌ای دارد تعميم دهيم و لذا خود اين مثال را اصل و ريشه هدايت می‌‌‌‌داند، حال آنكه اين مثال به خاطر وجود يك حقيقت برتر زده شده است. وظيفه ماست كه از سطح لفظ گذشته به حقيقت ممثل برسيم و از آنجا موارد مشابه را بيابيم.

از اين رو آيات قرآن در عين حال كه بيانگر حدود و احكامی هستند همه اين حدود چون امثالی هستند كه از بطن آنها می‌‌‌‌توان اصل هر چيزی را يافت و بر فروع مختلف تطبيق كرد. از همين روست كه امام صادقD می‌‌‌‌فرمايند: هيچ چيزی نيست كه در آن دو كس اختلاف داشته باشند جز آنكه اصلی در كتاب خدا داشته باشد([74])

هستی و تماميت مثالها بستگی تمام و كمال با نفهمی و عدم قدرت درك حقيقت بصورت چهره به چهره دارد. لذا قرآن تنزيلی تابع شرايط و عوامل خارجی می‌‌‌‌شود. مجبور است از مكانيسم‌‌های خارج از خود برای فهماندن مطالب استفاده كند. ناگزير است مثال‌‌هايی را مطرح كند كه اگر چه با حقيقت ارتباطی ندارد اما می‌‌‌‌تواند مشوق حركت باشد.

اگر در آثار شاعران دقت كنيد در می‌‌‌‌يابيد كه چگونه برای رساندن حالات عرفانی خود به دست و پا افتاده‌اند و معشوق خود را به گُل و بلبل تشبيه كرده‌اند « اين التراب و رب الارباب». چگونه می‌‌‌‌شود كه يك گل بتواند جمال حقيقی معشوق را بازنمايد با اينكه آن گل هم جلوه‌ای از حسن لا يزال اوست. اما اگر انصاف بدهيم می‌‌‌‌بينيم كه به راه باديه رفتن به از نشستن باطل كه گر مراد نيابيم به قدر وسع بكوشيم. حال كه آب شيرين بدست نمی‌آيد به قدر رفع تشنگی بايد از آب شور دريا نوشيد.

مجال من همين باشد که پنهان مهر او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد

انواع دريافت‌‌ها و مراتب انسانها:

کلام را با حديثي از امام صادقD آغاز مي‌نمايم:

«إنا أهل بيت لم يزل الله يبعث فينا من يعلم كتابه من أوله إلى آخره و إن عندنا من حلال الله و حرامه ما يسعنا من كتمانه ما نستطيع أن نحدث به أحدا »([75])

برای شناخت انسان بزرگ هيچ راهی وجود ندارند غير از اينكه خود آن انسان بشويم، برای شناخت سخن پيامبر اكرم7 می‌‌‌بايست پيامبر شويم حتی ذره‌ای كمتر از آن ماندن بی فايده است. انسانها در قعر دره ظلمت سرگردانند و در عين حال عزمی سترگ براي رسيدن به قله‌ای كه نگاهشان به آن نمی‌تواند برسد در سر دارند حتی بدون اينكه اندك تصوری از قله در سر داشته باشند.

تجربه پيامبر از آن خود اوست و به هيچ وجه قابل انتقال نيست، تجربه‌ها به وسيله الفاظ انتقال نمی‌يابد كلمات مانند فشنگ‌‌های استفاده شده‌ای هستند كه مورد استفاده ديگران واقع می‌‌‌شوند لذا آنها كاربردی برای رساندن تجربه ندارند برای رسيدن به حقيقت بايد از اين كلمات گذشت. اين ابزارها ناكارامد هستند.

«كلام وسيله تفهيم و تفهم است در ميان گوينده و مخاطب و تا در ميان متكلم و مخاطب نوعی قرائت افق و قدر مشترك پيدا نشود مفاهمه در ميان آن صورت نمی‌گيرد بنابر اين است كه بزرگان ناچار مطالب خود را تنزل می‌‌‌دهند تا مفهوم مردم شود. همچنانچه در خبر است «كلموا الناس علی قدر عقولهم».[76] مولانا در فيه ما فيه می‌‌‌گويد: «انبيا از عالم بی حرف می‌‌‌آيند و طفل می‌‌‌شوند برای اين طفلان» ([77])چونكه با كودك سر و كارت فتاد پس زبان كودكی بايد گشاد.»([78])

زمانی كه زبان كودك مورد استفاده قرار می‌‌‌گيرد هيچ تضمينی نيست كه حقيقت منتقل شود درست به سان بسياری از مطالبی كه ما به كودكانمان منتقل می‌‌‌كنيم ممكن است كودك از شهوت جنسی سوال كند ولی ما آن را به خوردن شيرينی، تشبيه مي‌كنيم حال آنكه ميان آنها تفاوت بسيار است. يا زماني که استاد حساب عدد 1 را با يک چوب کبريت نشان مي‌دهد و کودک تصور مي‌کندکه 1 يعني چوب کبريت. اين کودک اگر زرنگ باشد بعدها خواهد فهميد که وجه شبه يک و يک تکه چوب چه بوده است و درک مي‌کند که آن دو با هم وحدتي دارند و کثرتي و اين کثرت چه بسا موجب انحراف او را فراهم کرده است.

حقيقت را نمی‌توان در حد نوشتن با كلمات پايين آورد حقيقت غير قابل دسترس است هرگز نمی‌توان آن را در جايی پيدا كرد ممكن است متون مقدس به تمامه حفظ و خوانده شود اما آنها هيچكدام حقيقت نيستند. تنها راه رسيدن به حقيقت، استفاده از واسطه‌ها و علامتهايی است كه در مسير حركت نشان داده می‌‌‌شود. اينها همان سخنان انبياء است همانهايی كه انسانها گمان می‌‌‌كنند كه حقيقت هستند.

فرض كنيد نابينايی مجبور شود تمامی آنچه را درباره نور گفته شده است به ذهن بسپارد فرض كنيد نابينايی استاد تئوری نور باشد آيا تمام دانش او می‌‌‌تواند يك پرتو نور ايجاد كند؟ آيا می‌‌‌تواند ذره‌ای جلوی پايش را روشن كند؟

از اين روست كه می‌‌‌گويند حقيقت بايد تجربه شود. بايد ديده شود. كلمات همچون برگهای خشك شده و افتاده از درخت می‌‌‌مانند. اين كلمات از پيامبران بزرگ الهی فرو ريخته‌اند. آنها به دنبال آموزش حقيقت نيستند وظيفه آنها نوعی فراخوانی است اما كسانی هستند كه با شنيدن اين كلمات در سبك و سياق و اعجازی كه در آنها نهفته است گير می‌‌‌كنند چه اينكه اينگونه كلمات از اين حيث بی نهايت عجيب هستند، اما همه اينها مقصود گوينده نيست، او گفته است «به سمت من بياييد» اما انسانها در معنا و زيبايی اين سخن, كتابهای بسياری می‌‌‌نويسند، ولی حتی حاضر نيستند قدمی به سوی او بردارند.

حسن ختام اين موضوع با کلامي از امام خميني «ره» پايان مي‌يابد که فرمودند:

« وقتي که حضرات (معصومين) جواب مردم را مي‌دادند ناچار بودند که طبق متفاهم عرفي و افق عقل مردم تکلم نمايند؛ زيرا آنچه از معارف به حضرت صادق رسيده است با چندين درجه تنزل هم، حضرت نمي‌تواند آن را به مردم عادي متقل نمايد...».([79])
سطح فهم و درك انسانها:

انسانها دوست دارند اشخاصی مانند عيسی را از بين ببرند دقيقا به اين دليل كه دوست ندارند ديدگاه برتری ازديدگاه آنها وجود داشته باشد. معمولا انسانها، تصور می‌‌‌كنند که برترين پديده وجودند و در اوج قرار دارند. آنها حتی تفاوت ناچيزی بين خود و خدای خود قائل هستند. «امام صادق (ع) نقل می‌‌‌كردند كه روزی مورچه‌ای با مورچه ديگر سخن می‌‌‌گفت و پرسيد خدا مثل چيست؟ آيا او به مورچه شباهت دارد؟ مورچه پاسخ داد خدا، نه دقيقا چون ما فقط يك نيش داريم ولی او دوتا نيش دارد».

از اين جهت است كه وقتی انجيل نگاشته می‌‌‌شد، گفته شد كه خدا انسان را به شكل خودش خلق كرده است. اين يك بيان انسانی است، در واقع از خدا هيچ سخنی نمی‌گويد، بلكه تنها از انسان سخن می‌‌‌گويد و در اينجا انسان، تفسير كننده احوال خودش است. انسان به طور طبيعی از منظر خودش و برشالوده ديدگاه خودش به هستی نگاه می‌‌‌كند و فكر می‌‌‌كند كه مركز وجود است لذا می‌‌‌گويد خدا انسان را به شكل خودش در نظر آورده است به اين جهت اگر بخواهيم اين سخن را درست بيان كنيم بايد بگوييم انسان، خدا را به شكل خود، تصور كرد.([80])

انسانها متون مقدس را در حد وسطح فكرخود پايين می‌‌‌كشند هيچگاه تصور نمی‌كنند كه ممكن است چيزی فراتر از ذهن آدميان وجود داشته باشد وقتی آدميان از خدا تصوری را در ذهن خود می‌‌‌آفرينند آن خدا ديگر خدای قادر متعال نخواهد بود خدای انسان يك خدای انسانی می‌‌‌شود به اين سخن می‌‌‌توان از خلال مشاهده معابد و كليساها دست يافت. خدا در آنجا شكلی انسانی دارد، شخص وار است، اما كمی لطيف تر، و اينگونه است كه اگر كسی منكر اينگونه خدايان می‌‌‌شود از كليسا طرد می‌‌‌شود.

وقتی به عهد قديم مراجعه می‌‌‌كنيم خدای آن را مطابق ذهنيت ابتدايی افراد نويسنده آن می‌‌‌يابيم «من خدای غيرتمندی هستم اگر كس ديگری را پرستش كنيد دشمن شما خواهم بود و شما را به دوزخ خواهم فرستاد».([81])

ناتوانی حواس انسان:

براستی چشمها و گوش و بينی چه استفاده‌ای دارند چرا اينقدر به آنها اهميت می‌‌‌دهيم؟

آدمی هميشه اسير حواس خود است بدون اينكه بداند آنها مطلقا ضعيف هستند و به سادگی اشتباه می‌‌‌كنند آنها به دليل هستی و موجوديت چيزهای ديگر است كه موجود هستند لذا اصالتی از خود ندارند و هستی آنها وابسته به هستی‌‌های ديگر است. اين در حالی است كه آنها در خدمت كسی ديگر هستند كه ما كمتر به آن توجه داريم کسي که مي‌توان نام او را حقيقت گذاشت.



رابطه منطق ارسطويي و درک حقيقت:

قرآن برای تاييد منطق ارسطويی نيامده است اين ماييم كه در صورت بروز اشكال در فهم آيات قرآن كريم می‌‌‌‌بايست منطق خود را عوض كنيم. حقيقت همين است كه هست.حال اگر زير بنای منطقيان ويران بشود مهم نيست. حقيقت به هيچ وجه نگران ارسطو و منطق او نيست.([82])

برای مثال به معانی مرگ و زندگی در قرآن توجه كنيد. كسی كه تعبيرات قرآن يا انجيل را در مورد مردگان و ويژگی‌‌های آنان ميخواند با خود می‌‌‌‌انديشد: چگونه يك شخص هم زنده است و نفس می‌‌‌‌كشد و در عين حال متون مقدس او را مرده می‌‌‌‌دانند؟. يا چگونه هم شنوايی دارد و در عين حال متون او را گنگ می‌‌‌‌خوانند؟ چگونه كسانی كه در راه خدا كشته می‌‌‌‌شوند زنده هستند؟ اين سخن عيسی به پطرس كه گفت: بگذار مردگان، مرده‌های خود را دفن كنند به چه معنی است؟

با دقت در جملات اينچنينی در می‌‌‌‌يابيم كه آنها را نبايد با منطق ارسطويی فهيمد، از اينرو می‌‌‌توان به نحوی ديگر درباره جملات فوق انديشيد قرآن كريم وقتی سخن از مرگ به ميان می‌‌‌آورد به معنايی از مرگ اشاره می‌‌‌‌كند كه با نفس كشيدن معمولی سازگار نيست بدين معنا كه زندگی غافلان مرگی تدريجی است كه به سوی مرگ ابدی كشيده می‌‌‌‌شود آنها زنده هستند و نفس می‌‌‌‌كشند تا بيشتر بميرند، زندگی برای مردن. مردن امروز مقدمه‌ای است برای مرگ فردا و به همين نحو تا مرگ نهايی.

اين سخن در مورد مرگ طبيعی هم جاری است چرا كه مرگ اتفاقی نيست كه در انتهای زندگی می‌‌‌‌افتد بلكه از ابتدای تولد انسان آغاز می‌‌‌‌شود و هر روز كه از عمر انسان بيشتر بگزرد مرگ بر انسان چيره تر می‌‌‌‌شود تا اينكه در لحظه آخر، مردن پايان می‌‌‌‌پذيرد. انسانها در عين حال كه در حال زندگی هستند در حال مردن نيز می‌‌‌‌باشند. و اين سخن با ظاهر منطق ارسطو كاملا ناسازگار است.([83])

در قرآن کريم هم آياتي هست كه علي الظاهر با قانون رياضيات سنتي ناسازگار می‌‌‌‌نمايد آيه سوره حشر اينچنين می‌‌‌‌گويد: «هو الاول و الاخر و الظاهر والباطن...» و يکي را به دنبال ديگري مي‌آورد که خواننده تصور نکند که خداوند آن ديگري نيست. اين آيه قرآن باعث شده که برخي متفکران غربي اذعان کنند که چگونه ممکن است خداوند خدايي هم اول باشد و هم آخر يا هم ظاهر باشد و هم باطن، آنچيزي که ظاهر است نمي‌تواند باطن باشد و بالعکس.

ويا آيه شريفه «و ياتيه الموت من کل مکان و ما هو بميت» يا آيه شريفه «خلق الليل و النهار». قانون رياضيات می‌‌‌‌گويد محال است كه خدايی باشد كه در عين حال كه اول است اخر هم باشد در عين حال كه ظاهرست باطن هم باشد.

همچنين سخنی از مولای متقيان هست كه به نظر ضد عقل می‌‌‌‌نموده است حضرت امير (ع) چنين توصيه می‌‌‌‌نموده كه اگر تنگدستی به سراغ تو آمد با صدقه دادن به تجارت با خدا بپرداز.([84]) اين سخن به احتمال بسيار زياد اشاره به اين آيه كريمه باشد كه «و من قدر عليه رزقه فلينفق مما اتاه الله» همينطور است خزائن لا يتناهی الهی كه هر چه از آن بخشيده می‌‌‌‌شود باز همان باقی می‌‌‌‌ماند «يا من لا ينقص من خزائنه شيی». اين سخن با معادلات بانكهای سويس سازگاری ندارد. امكان ندارد كه بخشيدن از يك دارايی، باعث ازدياد آن شود.

بايد توجه داشت که متون مقدس پيام خود را ارائه ميدهند اما هيچ تضمينی نمی‌دهند كه تمام كسانی كه آن را ميخوانند معنای آن را درست بفهمند قرآن كريم اگرچه از مرتبه عالی نازل شده و قابل فهم شده است اما بدين معنی نيست كه در ظرف هر ذهنی كه قرار گيرد به شكل و اندازه آن ظرف در آيد و يا تابع آن گردد. از اين رو قرآن كريم به سخن گفتن ادامه می‌‌‌‌دهد و كمترين نگرانی از استدلالات غلط آدميان ندارد.

شايد به همين علت باشد كه عرفا پس از رسيدن به بخشی از حقايق، استدلالات عقلی را رها می‌‌‌كنند و می‌‌‌‌سرايند: «پای استدلاليون چوبين بود، پای چوبين سخت بی تمكين بود»

اينگونه است که عرفا بر اين باورند كه صرف كردن عمر در پای استدلالات ذهني اسرافي بيش نيست. عاشقان ذهن از درك حقيقت عاجز هستند. جوينده حقيقت بايد شهامت كافی را برای رها كردن استدلالات داشته باشد.([85])

روشهای منطقی جديد كه برگرفته از تمدن غرب است، حقيقت را برشالوده جريانهای فكری، كنكاش می‌‌‌‌كنند، لذا حقيقت، تابع اين جريان‌‌ها می‌‌‌‌شود. بدين معنی كه اگر جريان فكری، از ريشه واژگون شد، حقيقت برساخته آن هم، واژگون می‌‌‌‌شود.

اما در روشهای عرفانی، حقيقت برساخته هيچ جريان و مكتب و منطقی نيست. اين افراد تمام حقيقت را در يك زمان و به سان جرقه كشف می‌‌‌‌كنند و در جايی كه كل حقيقت در كليّت خود بيرون می‌‌‌‌زند، جايی برای تغيير و تبدل باقی نمی‌ماند. در نتيجه خصيصه تغيير در سخنان انبيا وجود نخواهد داشت، چه اينكه در نشات و بروز، متكی بر آنها نبوده، پس در ادامه هم محتاج يا متاثر از آنها نخواهد بود.

يكی از علل برداشتهای نادرست از آيات وبالتبع كوشش آدميان برای جمع آنها با عقل و منطق خود، چنگ زدن به معادلاتی است كه صحت و سقم آنها هنوز كاملا به اثبات نرسيده است. بسياری از معادلاتی كه رياضيدانها ارائه می‌‌‌‌دهند به طور صد در صد درست نيستند، بسياری از آنها فقط در جغرافيای انديشه‌های خودشان كارايی دارد. اما وقتی پای انديشه‌های بلند عرفانی به ميان می‌‌‌آيد كُميت اينگونه معادلات لنگ لنگ می‌‌‌‌نمايد. اين معادلات باطل نيستند اما محدوده عمل آنها غير از محدوده حقايق است برای مثال در ايشاباش اوپانيشاد عبارتی هست كه با قانون رياضيات، كاملا ناسازگار می‌‌‌‌نمايد: «آن كل است و اين ام نيز كل است زيرا كل از كل زاده می‌‌‌‌شود و هنگامی كه كل از كل زاده می‌‌‌‌شود ببين كه باقی نيز كل است» اين بيان صد در صد ضد رياضيات است.

همينطور در انجيل، ماجرای اطعام هزاران نفر به توسط عيسی (ع) ذكر شده است در حاليكه تمام غذای موجود، فقط يك تكه نان و يك عدد ماهی بود اما همه از اين غذا سير خوردند و باز، همان غذا باقی مانده بود.

اينگونه است در مقامات معنوي. وقتی خداوند از عشق خود ارزانيمان می‌‌‌‌دارد چيزی از او كم نمی‌شود، اما طبق منطق برساخته اذهان ناقص ما، اگر كسی ما را دوست داشته باشد آرزومنديم كه كسی ديگر را دوست نداشته باشد زيرا منطق می‌‌‌‌گويد از عشقی كه تقسيم شد، كاسته می‌‌‌‌شود.

اما حقيقت اين است كه ما نسبت به معادلاتی كه در جهان حاكم است بی توجه هستيم بلكه خود را در جهانی از معادلات ساده و ابتدايی محصور كرده ايم در قوانينی كه همه چيز با انفاق و بخشش كم می‌‌‌شود و هر كسی از بخشش وحشت دارد. در حالی كه قانون رياضيات برتر می‌‌‌‌گويد هر آنچه با دادنش كم نمی‌گردد نمی‌تواند با دريافتش زياده گردد. ما در جهانی از علت‌‌ها و معلولها زندگی می‌‌‌كنيم كه هيچ كدام به صورت صددرصد آزمايش نشده‌اند و اگر هم شده باشند فقط در اين كره خاكی آزمايش شده‌اند لذا نمی‌توان آنها را قوانين لايتغير و حاكم بر جهان هستی تصور كنيم.

سوزاندن ذهن

مرشدان و بزرگان دين، هميشه فرياد می‌‌‌زندند كه ما را سوء تعبير نكنيد كلام ما را بر زمين نيندازيد با الفاظ سخنان ما بازی نكنيد. از آنها بگذريد. وقتی به شما می‌‌‌گويم به سمت من بياييد بعد از شنيدن پيام من، كاری با اين الفاظ نداشته باشيد. آنها بعد از اينكه به شما برسند، نسخ می‌‌‌شوند. در واقع گذشتن از الفاظ و عزم حركت به سمت هدف، اولين گامی است كه شما برای منسوخ كردن سخنان من بر می‌‌‌داريد و اين نسخ كردن تنها آرزوی من است، شما را به خدا در زندان الفاظ باقی نمانيد آنها را بسوزانيد و خويشتن خويش را با آن گرمی بخشيده، عزم حركت نماييد.

اگر علم توحيد حجاب راه شد، بايد با آتش بصيرت سوزانده شود. در حقيقت كتاب‌‌ها مقدس‌اند و مورد احترام، اين خود انسان و ذهن و نفس اوست كه بايد سوزانده شود، اين حجاب‌‌ها هستند كه بايد دريده شوند. سوزاندن كتاب‌‌ها دردی را دوا نمی‌كند كما اينكه بودن آنها هم با وجود ذهن كژ خو6ان و نادان، اثری ندارد.

هر آن معني که شد از ذوق پيدا کجا تعبير لفـظي يــابد او را

به نزد من خــود الفــاظ موول بر آن معنـي فتاد از وضع اول

ولي تشبيه کلي نيـست ممـکن ز جستجوي او مبـاش ساکن

ولي تا با خــودي زنــهار زنها عبارات شريعت را نگه دار

نظر کن در معناي سوي غـايت لوازم را رعايت کن رعايت

به وجه خاص از آن تشبيه مي‌کن ز ديگر وجه‌ها تنزيه مي‌کن([86])

راز ماندگاري حقايق

متفكران غربی دچار تحير وسرگردانی هستند، اين سوال اساسی در ذهن آنها خلجان می‌‌‌‌كند كه چرا آنچه را پيامبر اكرم3 يا عيسی مسيح يا بودا در سالهای بسيار دوری گفته‌اند هنوز هم صادق است و هنوز هم تازه و دست نخورده می‌‌‌‌نمايد. اين سخن بارها و بارها از آنها شنيده شده است.

اگر منطق نوين می‌‌‌‌توانست راهی به سوی حقيقت باشد بالتبع می‌‌‌‌توانستيم با گسترش علم منطق به حقايق بيشتری دسترسی پيدا كنيم و هر روز می‌‌‌‌توانستيم به زوايای بيشتری از حقيقت دست يابيم. اما حقايقی كه از طريق انبياء به ما رسيده است وحی می‌‌‌‌باشد به اين معنا كه فرايند چنگ زندن به آنها فراتر از درك و فهم عقل بشر است.

پيامبرانی كه به حقايق دسترسی پيدا ميكنند هيچكدام دانای منطق و فلسفه نبودند غالبا چوپان زاده و روستايی بوده‌اند. ذهن آنها خالی از افكار زمانه بود ازينرو بود كه حقيقت كشف شده توسط آنها خالص خالص دريافت می‌‌‌‌شد اگر هم دانشی از علوم زمينی در سر داشتند به نحوی بود كه هيچ تاثيری بر آنها در فرايند دريافت وحی نمی‌‌گذاشت. از اينرو اگر پيامبران تلاش می‌‌‌‌كردند كه حقيقت را از طريق افكار وانديشه‌های خود دريافت كنند حقيقت از خالصی به ناخالصی تبديل می‌‌‌‌شد و به همان ميزان كه افكار در دريافت آنها دخالت داشتند آنها هم تابع زمان و مكان می‌‌‌‌شوند و لذا اصالت خود را از دست می‌‌‌‌دادند آنوقت چون انديشه‌ها در فرايند فهم آن دخالت داشتند لذا وحی هم تابع آنها خواهد بود و اين بدان معناست كه وحی نسبی و تغييرپذير است حال آنكه تغيير و تبدل سزاوار متون دينی نيست.

همه آنچه گفته شد درباره حقيقتي بود که هنوز وارد اذهان مردم نشده بود، حقيقت تا وقتي که در قلب پيامبر بود دستنخورده بود و زمان و مکان را در آن جايي نداشت. اما وقتي بصورت لفظ در آمد، لاجرم به لباس الفاظ که حاصل کارخانه زمان و مکان هستند در مي‌آيد اما اشارات اين کلمات به حقايق باعث مي‌شود که همچون آنها تازه و بي آلايش باقي بمانند.





قصه ناگفتنی حقيقت:

آنچه را كه می‌‌‌بـيند، نمی‌تواند بگويـد آنچه را كه می‌‌‌گويد، نمی‌تواند بشنود

آنچه را كه می‌‌‌شنود، نمی‌تواند شرح بدهد از چه رو، زبان، چشم، گوش؟ ([87])

اعضاء حسی خود به خود نمی‌توانند كاری صورت دهند برای مثال پرنده‌ای را در حال آواز خواندن می‌‌‌بينيم ولی لحظه‌ای كه پرنده پرواز كند و دور شود با اينكه چشمها سالم هستند ولی ديگر آن پرنده را نمی‌بينيد با اينكه گوشها سالمند ولی ديگر صدای آواز آن پرنده را نمی‌شنويد و زبان نمی‌تواند از اين پرنده حرف بزند چرا كه آن پرنده رفته است.

از اين رو انسانها همواره پيرو احساسات خود مانده‌اند و هر آنچه را که احساسات به آنها ديكته نمايد تعقيب می‌‌‌كنند بدون اينكه تشخيص دهند كه هيچ چيز ناتوان تر از احساسات نيست آنها در اين زمينه مطلقا عاجز ند آنها صرفا به خاطر هستی و موجوديت كسی ديگری است كه وجود دارند اگر آن مركز از بين برود آنها بی ارزش هستند. اگر نيروی حيات در آدمی از بين برود آنها بی اثر می‌‌‌شوند.

چشمها و گوشها و بينی چه استفاده‌ای دارند؟ چقدر مفيدند؟ آيا سزاوار نيست كه به آنكسی اهميت بدهيم كه صاحب آنها است. به طور قطع آنكسی كه آنها را آفريده برتر از آنها است لذا او را از طريق معلولهايش نبايد جست.

انسانهای بسياری هستند كه به دنبال خدا می‌‌‌گردند اما تا به حال هيچ ملاقاتی با خدا نداشته‌اند آنها در جستجوی خدا به مكانه[65] title=p dir=ای بسياری سفر كرده‌اند كتابهای مختلفی را خوانده‌اند حتی متون مقدس را فرا گرفته‌اند متونی كه سرمنشاء آسمانی داشته‌اند گاهی هم اميدوار می‌‌‌شدند گويی كه به مقصود خود رسيده‌اند گاهی هم مايوس از رسيدن به خدا شده، تقصير را به گردن متون انداخته‌اند اما به نظر می‌‌‌رسد يك نكته اساسی وجود دارد، آن نكته اين است كه تا زمانی كه ندانند به دنبال چه چيزی هستند جستجو پايانی ندارد.

در اين باره كبير می‌‌‌گويد:

«عشق در باغها نمی‌رويد حقيقت در بازارها فروخته نمی‌شود هر آنكس آن را می‌‌‌طلبد شاه يا گدا، سرش را می‌‌‌دهد تا بستاندش. چه بسيار كسانی كه كتابهای بزرگ را خواندند و مردند، هيچ يك هرگز نياموختند دو حرف ونيم در حقيقت، هر كه می‌‌‌خواند می‌آموزد باريك است راه حقيقت، هرگز دو را در آن جای نيست، تا من بودم خدا نبود، حالا كه او هست، من نيستم.»([88])

خداوند به چه معناست، بسياري تلاش کرده‌اند که آن را تعريف کنند. انسانهاي آگاه مي‌دانند که هر گونه تعريف خداوند باعث محدود شدن او مي‌شود لذا سخن آنها ناظر به حقيقت است که عين وجود است نه مفاهيم و الفاظ ذهني. بر طبق ديدگاه آنها تفاوت بين خداي حقيقي و خداي در الفاظ به مانند پروانه در حال پرواز و پروانه در آلبوم عکس است. وقتي آنها سخن از خدا مي‌آورند سخن آنها ناظر به پروانه در حال پرواز است نه پروانه در آلبوم عکس. ازينرو آنها بر مستمعان بيمناکند که تنها به اين پروانه بي‌جان نظر دارند و از تجربه خداي حقيقي بدورند.

آنها بيمناکند که چگونه خدايي را که در اندرون آنها انقلابي به پا کرده است و عرصه و جولانگاه او، درون آدمي شده است به واسطه الفاظ که چيزي جز موج و صدا نيستند منتقل کنند.

كتاب بيرون و كتاب درون:

همگی انسانها دارای دو كتاب هستند: يكی كتاب بيرون است و ديگری كتاب درون. در حقيقت انسان محتاج دو نوع كتاب است و بدون هر يك از آنها برنامه هدايت او ناقص می‌‌‌ماند. كتاب بيرون، همان كتابهای مقدسی است كه نقش واسطه‌ای برای رسيدن به كتاب درون بازی می‌‌‌كنند، آنها كتاب درون را معرفی می‌‌‌كنند، روش استفاده از آن را بازگو می‌‌‌كنند.

کتاب ديگر کتاب درون است که به خلاف اسمش از کتابهاي ديگر بزرگتر و وسيعتر است بلکه همه حقايق در آن يافت مي‌شود.

برای كتاب درون، هيچ متنی تا به حال نوشته نشده است چه اينكه از سنخ نوشتنی‌‌ها نيست. كتاب درون، كتابی است كه به وسيله خالق آنها و بدون واسطه هيچ پيامبری نوشته شده است هر كسی بايد به تنهايی آن كتاب را مطالعه كند. خواندن آن كتاب، احتياج به سواد خواندن و نوشتن ندارد. لازمه فهميدن آن، مفسر بزرگ بودن نيست. در اين كتاب نمي‌توان شبهاتی را كه نسبت به كتاب بيرون مطرح می‌‌‌شود مشاهده كرد، برای مطالعه آن لازم نيست وقت صرف شود، طهارت ظاهری برای لمس آيات آن لازم نيست، بدون اين نوع طهارت هم می‌‌‌توان تمام آيات آن را خواند. زمان خاصی برای مطالعه آن وضع نشده است، بلکه زمان مطالعه آن وقتی است كه انسان در مقابل خودش می‌‌‌ايستد، يا زمانی كه خود را كاملا شناخته باشد.

چشمانی كه برای مطالعه اين كتاب لازم است غير از چشمانی است كه با آن، دنيا ديده می‌‌‌شود بلكه اين چشمها می‌‌‌توانند جهان بزرگتر درون را مشاهده كنند. در مقابل چشمهای بيرونی اگر بسته نباشند فقط اين سوی رودخانه می‌‌‌بينند اما نمی‌توانند آن سوی آن را مشاهده كنند.

انسانها گوشهايی برای شنيدن صداهای بيرون دارند اما به هيچ وجه اين گوش بيرونی نمی‌تواند صدای درون را هم بشنود.

انسانها برای لمس اشياء بيرونی دستهايی دارند اما در اندرون انسانها هم دستهايی هست كه می‌‌‌تواند تجربيات درونی را لمس كنند.

می توان گفت آيه شريفه«...لَهُمْ قُلُوبٌ لاَ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِكَ كَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمْ الْغَافِلُونَ»([89]) ناظر بر اين مطلب است.
شرط مطالعه کتاب درون:

كتاب بيرون نقش مقدمی و واسطه‌ای برای درك اين كتاب ايفا می‌‌‌كند. آدمی تا درك كند كه لوح محفوظي در او هست كه ام المعارف و ام الكتاب هستی و کتاب مبين است بسيار طول می‌‌‌كشد او تا قبل از اين گرفتار انواع غل و زنجيرهايی است كه از اجدادش برای او به ارث مانده است و معمولا هم انسانها خود را تابع اجداد خود می‌‌‌دانند «انا وجدنا آباءنا علی امة و انا علی اثارهم مقتدون» شكستن سدی به اين عظمت و استحكام و باورهايی چنان با نفوذ چندانكه پشتوانه عظيمی از جاهلان را به همراه دارد كاری است بسيار سخت و طاقت فرسا.

از قديم به انسان می‌‌‌گفتند حقيقت انسان همين جسم اوست كتاب هم همين كتاب بيرونی است و رسول همان رسول بيرونی است و هيچ كتاب يا رسول درونی وجود ندارد. اما پيامبران انسانها را از خواب بيدار می‌‌‌كنند آنها انسانها را به كشف عالم درون سوق می‌‌‌دهند انبياء آدرس بسياری از ناشناخته‌ها را به همراه دارند آنها انسانها را بدان سوی سوق می‌‌‌دهند.

پيامبران گفتند که درون انسانها چيزی وجود دارد كه می‌‌‌توآن آن را جستجوی حقيقت نام نهاد. اين در حالی كه انسانها هيچ تجربه يا آشنايی با حقيقت نداشتند و با اين ترتيب معلوم نبود به دنبال چه می‌‌‌گردند معمولا وقتی انسان به دنبال چيزی است ويژگی‌‌های آن را می‌‌‌داند. لذا به دنبال آن گشتن، در حالی كه هيچ دركی از آن وجود ندارد، بی معنی است.

اما پيامبران نشانه‌ها و علائم راه را براي انسانها بازگو مي‌کردند تا انسان بتواند به مطالعه خود بپردازد و خود حقيقي خود را که خود حقيقت است بشناسد.



حجاب و حقيقت:

حقيقت، هيچ حجاب و پوششی ندارد برای رسيدن يك انسان آگاه، به حقيقت احتياج به هيچ متن و پيامبری نيست. آنقدر واضح است كه می‌‌‌توان آن را در همه جا مشاهده كرد تعجب نكنيد. حتی می‌‌‌توان با نگاه كردن به يك پشه به حقيقت دست يافت. برای قرآن مثال زدن به پشه با مثال زدن به فيل تفاوتی ندارد. كوچك و بزرگ نمی‌شناسد. افراد زيادی بودند كه با ديدن يك برگ درخت يا يك شعله آتش به حقيقت واصل شدند. خود مشاهده به تنهايی فايده‌ای ندارد. آنچه اهميت دارد آگاهی است كه به همراه آن است.

از اين رو هر اتفاقی و لو كوچك می‌‌‌تواند انسان را به حقيقت برساند در واقع خداوند خود را از راههای بسياری به ما نشان ميدهد.

انسانها در ابتدای تولدشان در ملكوت خداوند قرار دارند ولی ارام ارام و بتدريج سم اين دنيا در آنها تزريق می‌‌‌شود تحصيلات واطلاعات و عقايدی كه به خورد آنها داده شده آنان را از اين ملكوت خارج می‌‌‌كند. به تدريج صفحات اين كتاب عظيم سياه و سياه تر می‌‌‌شود حجاب‌‌های ضخيمی كه ديگران به ما قرض ميدهند بر روی ما سنگينی می‌‌‌كند.

در تاريخ اسلام انسانهای بسياری بودند كه با شنيدن يك آيه هدايت شدند و گفتند كه همين ما را بس است. اگر زمين مستعدی وجود داشته باشد اندك بذری ولو ناچيز در آن رشد می‌‌‌كند اگر چوب خشكی وجود داشته باشد به اندك آتشی روشن می‌‌‌شود.

حقيقت چنان به هم تنديده است كه تفكيكش غير ممكن است و به هيچ عنوان از هم منفك نمی‌شوند، اگر انسان بتواند به جزء حقيقت دست يابد در واقع به كل دست يافته است اگر نتواند به كل دست يابد در واقع به جزء آن هم نمی‌تواند دست يابد. اگر از تفكر در ذات الهی منع شده است به نحوی می‌‌‌توان دريافت كه انسانها حتی از دريافت جزء اشياء عالم هم ناتوانند البته اگر بتوان جزء و يا كلی را در نظر گرفت.

اگر بر سر راه حقيقت هر چيزی مانع بود می‌‌‌توانستيم آن را برداريم اما اگر ما حجاب حقيقت باشيم چه؟

ميان عاشق و معشوق هيچ حاجب نيست تو خود حجاب خودی حافظ از ميان برخيز[90]

حالت انفعالی در برابر حقيقت:

وقتی شخصی به برترين حقيقت گوش می‌‌‌سپارد به نظرش نمی‌رسد كه به آن دست يافته است ما برای بدست آوردن آن حالت تهاجمی نداريم بلكه كاملا منفعل هستيم. حقيقت به سان وحی در مقابل ما جلوه می‌‌‌كند مانند كشف و حجاب و يا الهام. ازينرو اگر كسی از پيامبر اکرم می‌‌‌پرسيد قرآن را خود نوشته ای؟ جواب ميداد لطفا چنين چيز‌‌های گناه آلودی را به من نسبت ندهيد قرآن را استماع كرده ام آن را ديده ام آن را مشاهده كرده ام من آن را ننوشتم([91])

توجه داشته باشيم كه اين ما نيستيم كه به حقيقت دست می‌‌‌يابيم تنها كاری كه ما انجام می‌‌‌دهيم باز كردن پنجره‌هايی است كه بر روی قلبمان قرار دارد پس از اين است كه حقيقت می‌‌‌تواند وارد شود. از اينروست كه كتابهای انسانها بزرگ بدون نام است آنها بيشتر دوست دارند بدون ذكر نامی از خود، كتابشان چاپ شود آنها منسوب كردن اينگونه حقيقت را به خود، نوعی دزدی حقيقت می‌‌‌دانند، آنها می‌‌‌دانند كه سيقل دادن قلب باعث شده است كه آنها بدان حقيقت برسند. انبيا هيچگاه آرزو نكرده‌اند كه به غيب متصل شوند، آنها چنان متواضع هستند كه حتی از تواضع خود هم خبر ندارند، آنها تقاضای ما فوق حد و ظرفيت خود را مطرح نمی‌كنند اما اگر به آنها داده شود آنها شاكر و سپاسگزارند از اينروست كه در قرآن می‌‌‌خوانيد «وَمَا كُنتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقَی إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلاَّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ...»([92])

تصور نكنيد كه عبادت پيامبر برای رسيدن به درجه نبوت صورت می‌‌‌گرفته است. آنها بيشتر تلاششان در رفع حجاب بود نه در جمع كتاب.




[1]- محمد على موحد، كيان، خدا و معنا، ص‌7 .

[2]- اسطرلاب حق، ص‌70.

[3]- بحار الانوار، ج‌75 ص‌278. عوالى اللئالى، ج‌4 ص‌105، شماره 155.

[4]- اين داستان علاوه بر اينکه در عهد جديد ذکر شده، در انجيل برنابا هم آمده است.

[5] - ر.ک: انجيل يوحنا ، 11 .

[6] - کشيشي در هنگام دادن غسل تعميد به يک کودک، به والدين آنها گفت که فرزندتان بسيار مودب و با ايمان است او در هنگام غسل تعميد هيچ ناراحتي و حالت ناشايستي از خود بروز نداد. لذا من به اين کودک غبطه مي‌خورم. پدر و مادر کودک گفتند که ما پيش از اينکه به اينجا بياييم به مدت يک هفته با آب پاش اين کار را تمرين کرده ايم.

[7]- امام خمينى، آداب الصلاة، ص‌212.

[8] - همو، تقريرات فلسفه، ج‌3 ص‌362.

[9]- المائده. 27.

[10]- البقره. .176.

[11]- الاسراء. 105.

[12]- معاد از ديدگاه امام خمينى، ص‌81 .

[13]- صحيح بخارى، ج‌6، ص‌2661.

[14]- سنن ابن ماجه ج‌2 ص‌1306، كتاب الفتن، باب 9، حديث .3952

[15]- مسند امام احمد بن حنبل ج‌1 ص‌368.

[16] - وإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرّ‌ِيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبّـِكُمْ قَالُوا بَلى شَهِدْنَآ أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ . سوره اعراف ، آيه 172.

[17]- سوره انبيا‌ء ، آيه 69

[18] سوره کهف ، آيه 61 به بعد.

[19] - سوره فصلت ، آيه 44

[20] - سوره حج ، آيه 62 .

[21] - رک: آداب الصلاة، امام خميني ‌(ره)، ص‌195.

[22]- برخي از اين پرسشها بدين شرح است: خداوند قبل از خلقت آدم چه مي‌کرده است؟ او قبل از اين و در زمان بى حد و حصر چكار مى كرده است؟ چرا چنين ناگهانى به فكر خلقت افتاده است؟ انگيزه او چه بود؟ مى پرسند چرا خداوند چنين زمينى خلق كرده است كه انسانهاى جنايكارى، ميليونها انسان را به خاك و خون بكشند؟ اين همه رنج و مصيبت و بيمارى و مرگ براي چيست؟ شايد پاسخ داده شود كه او دنيايى زيبا آفريد اما انسان مرتكب گناه شد و رنج انسان به اين سبب است. باز سوال مى شود كه چرا او آدم را چنان آفريد كه ظرفيت آن گناه را داشته باشد. چرا در باغ بهشت، درخت دانش را آفريد. دست كم مى توانست آن درخت را نابود كند و يا آن را خلق نكد. حال اگر آدم از شجره ممنوعه نمي‌خورد چه اتفاقي مي‌افتاد؟ اگر شيطان سجده مي‌کرد چه مي‌شد؟ و....

[23]- صمدى آملى، شرح بسم الله الر حمن الرحيم، سى دى دوم، درس 23 با کمي تلخيص.

[24]- شهرستانى عبدالكريم، امر و خلق، ص‌102 با کمي تصرف و تلخيص .

[25] - بحار الانوار، ج‌90 ص‌145.

[26]- مجمع البحرين، ج‌5 ص‌471.

[27]- در تعريف مثال آورده‌اند: عبارة عن قول فى شى يشبه قولا فى شى آخر بينهما مشابهة ليبين احدهما الاخر و يصوره و يدنى المتوهم من المشاهد.

[28] - بقره. 133.

[29] - اسراء. 16.

[30]- سوره نساء. 153.

[31] - الاسراء . 23 . سخنراني استاد قرائتي در جمع طلاب مدرسه عالي امام خميني، 1383.

[32] - هود. 102.

[33] - فتوحات مكيه، ابن عربی، باب 299.

[34] - تقريرات فلسفه، ج‌3، ص‌361 و 362.

[35]- بدين معناست آيه شريفه: قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ انعام. 151....و آيه شريفه... َلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الاَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ... 176. همان سوره.

[36] - گفت‌وگويي‌ منتشر نشده‌ با زنده‌ياد استاد صفايي‌حائري‌ (فهم‌ آيات با برداشت‌ انسان‌ها متفاوت‌ مي‌شود) هفته نامه گلستان قرآن / سال چهارم / شماره پياپي 114 / دوره جديد / شماره 70 / 1380

[37] - مثنوي معنوي، دفتر سوم، ابيات 301.

[38] - رک: نصر حامد ابوزيد، الخطاب و التاويل، ص‌49 . « ان النور هو الذي يکشف الاشياء و االالوان اي يجعلها مرئية و ان کان هو ليس مرئيا » .

[39]-بحار الانوار، ج‌84، ص‌344 . منازل السائرين آن را حديث قدسي دانسته و مولف اللولوالمصروع از ابن تيميه نقل کرده است که اين کلام از پيامبر نيست و سند ندارد و ليکن زرکشي و ابن حجر از آن طرفداريکرده‌اند. ظاهر معناي آن صحيح و بين صوفيه اين روايت شايع است. ن.ک:ص 61 اللولوالمصروع به نقل از حديث بندگي و دلبردگي، عبدالکريم سروش ص‌40 در کتاب نجم الدين دايه چنين آمده است: «قال داوود عليه السلام يا رب لماذا خلقت الخلق، قال کنت کنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکي اعرف».

[40]-البقره. 213.

[41] - مثنوي معنوي، دفتر اول، 2461.

[42] - مثنوي معنوي، دفتر يکم، ابيات 690و 691.

[43] - همان دفتر چهارم، 339.

[44] - تفسير و شواهد تفسيري،امام خميني (ره) ص‌127.

[45] - البقره، 25.

[46]- كليله و دمنه ص‌136 با تصحيح عبدالعظيم قريب به نقل از معاد از ديدگاه امام خمينى «ره» ص‌58.

[47] - مي‌توان گفت اين عدد کثرت است نه تعداد دقيق پيامبران الهي.

[48] - نقل کرده‌اند که رابعه عدويه (بانوی عارف عراق) در کنار خانه اش در حال جستجوی چيزی بود، به او گفتند: چه می‌‌‌‌‌جويي؟، گفت: چيزی گم کردم اما آن را نمی‌يابم. گفتند: دقيقا کجا آن را گم کرده ای؟،گفت: آن را در داخل خانه گم کرده‌ام. گفتند: عجب کار احمقانه‌ای می‌‌‌‌کني، چيزی که در داخل خانه گم شده، تو آن را بيرون از خانه می‌‌‌‌جويی؟، رابعه گفت: بله اما بيرون از خانه، روشن‌تر است و بهتر می‌‌‌‌توانم به دنبال آن بگردم. گفتند: اين غير ممکن است حتی اگر بيرون روشن تر باشد تو بايد آن را در درون خانه بجويی، زيرا آن را در خارج از خانه گم نکرده ای.

رابعه گفت: ناممکن کار شماست که حقيقت را در درون خود داشته ايد و آن را گم کرده ايد اما در بيرون به دنبال آن می‌‌‌‌گرديد حال آنکه آن را در بيرون گم نکرده ايد.!!

[49] - حديث قدسي .

[50] - تفسير صافي، ج‌1، ص‌55 و ص‌58.

[51] - اعراف، 157.

[52] - (اشاره به داستان زنی كه برای يافتن درخت دانايی 30 سال همه جای عالم را گشت اما بالاخره متوجه شد كه آن درخت در منزل خودش بوده است).

[53] - امام خميني در اين باره مي‌فرمايند: «خانواده عصمت آل محمد فرمودند که بشر به واسطه اشتغال به عالم طبيعت از عالم غيب بي بهره بوده و اشتغال به هوي، غيب را بر او مستور داشته است. اين است که در حيوانات به واسطه عدم غور آنها در عالم طبيعت اين مرتبه ميسر است چنانچه انبيا وقت چوپاني مي‌ديدند گله ظاهرا بي جهت رم مي‌کند ؛ جرئيل بر حضرت محمد (ع) نازل شد و کيفيت را بيان نمودکه آنها (حيوانات) صداي معذبين را مي‌شنوند و رم مي‌کنند». امام خميني (ره)، تقريرات فلسفه، ج‌1، ص‌272.

[54] - وقتي از حلاج پرسيدند: راه رسيدن به خدا چيست؟ پاسخ داد راه وقتي مفهوم دارد که دو چيز مورد نظر باشد در حالي که هيچ چيزي همتا وهمراه خداوند نيست. (ماسينيون، لويي و دپول کراوس؛ سرگذشت حلاج، پاريس: 1957، ص‌75)

[55] - زخرف،4.

[56]- حجر. 6.

[57] الصافات. 39.

-[58] الدخان. 14.

[59] - الشعراء. 27 و الذاريات, 27 و 39.

[60] - القمر. 9.

[61] «من آمده‌ام که پادشاهي خداوند را بر پا دارم».

[62] شري راجنيش، مراقبه هنر وجد و سرور، ص‌88.

[63] در ميان افرادي بزرگي که به عنوان هم جنس باز شناخته شده‌اند نام حافظ شيرازي در رديف صدم قرار دارد. علت آن همين تفاوت سطح‌‌هاي مردم است.

[64]- اشاره به حديث «انا معاشر الانبياء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم» عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ مَا كَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص‌الْعِبَادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ وَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‌إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ . الكافي ج: 1 ص: 23 و و إذا سألوك عن السمع فقل كما قال الله عز و جل هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ كلم الناس بما يعرفون . بحارالأنوار ج: 2 ص: 70

[65] - العنکبوت، 43.

[66] - يونس. 23.

[67] - الرعد. 34.

[68] - آل عمران. 59.

[69] - الاعراف. 176.

[70] - البقره. 171.

[71] - البقره. 261.

[72] - همان، 264 و 265.

[73] - الانعام. 122.

[74]- بحار الانوار ج‌89 ص‌100 و مبانى و روشهاى تفسيرى، شاكر، محمد كاظم، ص‌148.

[75] - بحارالأنوار ج: 89 ص: 96.

[76] - الكافي ج: 1 ص: 23.

[77]- اسطرلاب حق، ص‌106.

[78]- محمد على موحد، كيان، خدا و معنا، شماره 44 ص‌6.

[79] - امام خميني، تقريرات فلسفه، ج‌3، ص‌367.

[80]- شري راجنيش، شكوه آزادي، ص‌73.

[81] - رک: عبارات تورات .

[82] - ماجراي جالبي در اين زمينه وجود دارد. نقل مي‌کنند که وقتي نظريه کوانتومي انيشتين مطرح شد همه متفکران به تعجب در‌ آمدند که چگونه ممکن است چيزي هم اتم باشد و هم موج يا هم ثابت باشد و هم متحرک؟. کوانتوم واژه‌اي بود که براي اين موجود متحرک و ساکن ابداع شده بود. شخصي از انيشتين پرسيد: اين چگونه ممکن است اين نظريه شما زير بناي منطق ارسطويي را زير سوال مي‌برد. انيشتين گفت: چطور بگويم که آن ممکن است يا نه، فقط مي‌توانم بگويم که چنين است، حقيقت همين است که هست، اگر منطق ارسطو با آن مخالف است، بهتر است منطق را عوض کنيد، حقيقت عوض نمي‌شود شما استدلال منطقي خود را عوض کنيد. به نقل از ضربان قلب حقيقت مطلق , ص‌141.

[83]- ر.ك: شري راجنيش , ضربان قلب حقيقت مطلق، ص140.

[84] - اذا املقتم فتاجروا الله بالصدقة. نهج البلاغه، کلمات قصار.

[85] - در اين زمينه مي‌توان به کتاب شرح و تفسير و نقد مثنوي معنوي اثر علامه جعفري مراجعه کرد.

[86] - شيخ محمود شبستري، گلشن راز، به نقل از شرحي بر گلشن راز، تقرير بيانات شفاهي علامه طباطبايي ص‌340.

[87]- از سخنان كبير، عارف بزرگ و بي سواد هندى و به نقل از راز بزرگ، نوشته شري راجنيش .

[88]- شرى راجنيش، راز بزرگ، قصه ناگفتنى عشق ص 20.

[89]- بقره. 179.

[90] - ديوان حافظ شيرازي

[91]- شري راجنيش، ضربان قلب مطلق ص‌221.

[92]- قصص/86



RTL- الاسراء. 105.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مجله نیستان ادیان و مذاهب شماره 5 تقدیم محققان گرانمایه می شود. برای دریافت روی قسمت...
 این مقاله در شماره 4 مجله نیستان ادیان و مذاهب به چاپ رسیده است. بررسی...
این مقاله در نیستان ادیان و مذاهب شماره 4 به چاپ رسیده است چکيده جهان اسلام...
تفاوتها و نقاط اشتراک ديدگاه شيعيان با  معتزليان و اهل سنت از ديدگاه شيخ مفيد...
چکیده این مقاله در نشریه نیستان ادیان و مذاهب شماره 5 به چاپ رسیده است. علم...
نماز اسماعيليان  كلمات و سوالات مرتبط: نماز اسماعيلي‌ها. اسماعيليه و...
  فصلنامه طلوع، ش19، از صفحه 89 تا صفحه 114     چكيده     از اهداف مهم تدوين اين...
فصلنامه طلوع، ش13ـ14، از صفحه 251 تا صفحه 268 ١. تعريف مذهب زيديه از جمله مذاهب...
 فصلنامه طلوع، ش16، از صفحه 85 تا صفحه 104 چكيده ابومنصور ماتريدي بنيانگذار مكتب...
چكيده مقاله حاضر، ضمن بررسي نحوه‌ي پيدايش معتزله به علل ذهني و خارجي شكل‌گيري آن...
فصلنامه طلوع، ش8ـ9، از صفحه 249 تا صفحه 282   با طلوع خورشيد فروزان اسلام در پهنه...
درآمد یکی از جریان­های پرنفوذ تاریخ اندیشی عصر نخستین اسلامی، جریان مرجئه است...
  فصلنامه طلوع، ش16، از صفحه 175 تا صفحه 186 اشاره اگر با دقت به نقشه آسيا...
يکي از جريان‌هاي مرتبط با مهدويت، جريان جهميان است. او 15 روز مسجد الحرام را...
  فصلنامه طلوع، ش 5، ص 76 ـ ص 97 چكيده سجده به معناى خضوع و تذلل است، و بالاترين...